Friday, April 17, 2009

۴۰۰۰سال تاریخ دمکراسی در یک فایل فلش ۹۰ ثانیه ایی ـ


Saturday, April 11, 2009

این عکس بطور باور نکردنی تغییر داده شد. باین ترتیب که تصویر دو تن از اعضای کابینه که زن بودند برداشته شد


در روز افتتاح دولت سی نفره بنیامین نتانیاهو اعضای دولت دستجمعی عکسی به رسم یادبود گرفتند. این عکس بطور باور نکردنی  تغییر داده شد. باین ترتیب که تصویر دو تن از اعضای کابینه که زن بودند برداشته شد و بطور دیجیتال بجای آنها عکس دو مرد گذاشته شد! دوستان توجه بفرمایند که از کابینه و دولت اسرائیل صحبت می کنیم! واقعا با مزه است. عکس را ببینید.




Friday, April 10, 2009

نظرات صادق هدایت درباره «بی بی سی (BBC)» فارسی در شصت سال قبل

رداشتی کوتاه از «بی بی سی (BBC)» فارسی

یک دو ماهی می شود که می خواستم یک طوری این مطلب را بنویسم. طولانی هم خواهد شد. یادم هست برای دوست خوبی، موناهیتا، در یک ایمیل نوشتم: اگر من آنقدر خوشبین بودم که کارمند فارسی تلویزیون بی بی سی می شدم، بیشتر از یک هفته نمی توانستم فضای آنجا را تحمل کنم. حتما سر هفته استعفا می دادم". نه اینکه من دائی جان ناپلئون جوانتری باشم که در سر هر پیچ روزگارمان یک مامور انگلیسی می بینم و خودمان را آدم های خوش قلب اما ساده لوحی می دانم که بی هیچ تقصیری دچار توطئه ی خارجی شده ایم. یک نگاهی به همین نوشته های این وبلاگ 6-5 ساله نشان می دهد که اتفاقا نگاهم، انتقادم، بیشتر رو به خودمان است، رو به کوتاهی ها و خیلی جاها به سستی ها و به خیانت های خودمان. با اینکه توطئه و دسیسه ی خارجی هم کم نداشته ایم. بگذریم ...

هر وقت که به برنامه ی های بی بی سی نگاه می کنم احساس این را دارم که یک مستعمره چی می خواهد به هر قیمتی، من ایرانی را متقاعد کند که هویت من چه هست، یا در واقع او ترجیح می دهد که این هویت چگونه باید باشد. یک نگاه شرق شناسانه و استعماری که من ایرانی را دارد برای خودم تعریف می کند: من، ساکن سرزمینی شگفت و غریب (exotic)، سرزمین شعر حافظ و مولوی و عرفان هفتصد - هشتصد ساله، سرزمین قالی و زعفران و گز و قلیان که با داشته هایم خوش و راضی ام و یا باید خوش و راضی باشم. ای، اگر به ضرب روزگار از رخوت صدها ساله سری هم بلند کرده ام، او، همان که با عقلانیت اش حساب و کتاب می کند مرزها را برای من ایرانی تعیین می کند که چقدر تغییر برای من و ما لازم است تا آن شگفت انگیز و اسرارآمیز بودنمان حفظ شود، مبادا که ما بعنوان اشیاء این موزه ی باستانی بخواهیم گرد و خاک را از خودمان بتکانیم و تکانی بخوریم. بله، اصلاح و تغییر حق ما هم هست اما اینکه چقدر و تا کجا این سرای شگفت انگیز به اصلاح نیاز دارد این را دیگر "آنها" به ما خواهند گفت، مبادا که سنت ها را در هم بریزیم و آشفته کنیم. آخرش هم "آنها" باید بیایند و آشفتگی ما را سر و سامانی بدهند. ما، ساکنان سرزمین زعفران و دیوان حافظ و مسجد شاه!

دوباره خوانی خاطراتی از صادق هدایت، بهانه ی نوشتن این مطلب، درست در امشب است. 
مصطفی فرزانه از گفتگوی دوره ی نوجوانی اش با صادق هدایت می نویسد. حرف های هدایت باید مال سال های دور و بر شهریور 1320 باشد. نقطه چین ها در خود متن است بجز دو جا که خودم چند جمله ای را برای بیشتر طولانی نشدن مطلب برداشته ام. اصل مطلب در کتاب «آشنائی با صادق هدایت»- نوشته ی م. ف فرزانه ص 19-16 .
"معقول آنوقت ها کسی از وجودم خبر نداشت...
وحشتناک است.
چرا؟
زکی سه! ... برای اینکه تو رادیوی بی بی سی برایم لقمه گرفته اند و حرفم را زده اند.
کی؟
همین دوست و آشناهائی که در لندن نشسته اند... تو بحبوبه ی جنگ... آقای مینوی. آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته اند، معنی همکاری با انگلیسی ها را هم خوب می دانند و تازه سه قورت و نیمشان هم باقیست...
آنوقت ها مینوی سنگ هیتلر به سینه می زد. وقیحانه مجیز گوبلز را میگفت* حالا جیره خوار چرچیل شده است. چطور توجیه بکنند که چرا تو گه غلطیده اند؟ پس چکار بکنند؟ خودشان که می دانند ازشان کار نابجا می خواهند. 
برو مجله ی روزگار نو [مجله ی تبلیغاتی در لندن] را بخوان می بینی... آقایان تو این هیر و ویر، تو این دنیای پر زد و خورد علم و منطق کارشان شده که ملتشان را دعوت بکنند دوباره درویش بشوند. صوفی بشوند...غصه خوری هم می کنند... «افسوس که ایرانی ها دارند از عرفان دور می شوند»... زکی!... باید گه خودشان را قاشق قاشق تو حلق خودشان ریخت که قرقره بکنند... باید برای هرکدامشان یک شیشه از آب جوی خیابان استانبول فرستاد که تا هر وقت به یاد عنعنات ملی آبغوره گرفتند درش را باز بکنند و یک نفس عمیق بکشند تا حالشان جا بیاید... 
تازه همه این ها بمن چه مربوط؟ چرا مرا ول نمی کنند؟
لابد اربابشان بخودش گفته...! اینها که چیزی بارشان نیست. یکی نشسته برای صدمین بار نسخه ی خطی حافظ را چرک نویس و پاکنویس می کند و آن یکی هم که متخصص گنده گوزیست. پس باید فکری کرد. 
چه باید کرد؟
شامورتی بازی! باید یک موجود تازه از توی قوطی جن گیرها درآورد تا عالم و آدم انگشت به دهان حیرت بمانند. آن موجود کیست؟
بنده! نویسنده ی گمنام قرن...
نشستند و نقشه کشیدند: چطور است فلانی را مشهور کنیم و بگوئیم که این هم پالکی ما چنین و چنان است... چطور است بگوئیم که ما دار و دسته ی انتلکتوئل های مترقی هستیم. از تقی زاده و اقبال و دشتی هم جوانتریم. آتیه داریم. حزب نداریم.
خودمان حزبیم. از حزب هم مهمتر. انتلکتوئل. زکی! گه تلکتوئل! 
آنوقت این موجود را جلو بیاندازیم... باد تو آستینش می کنیم، ساز و دهل می زنیم، همین که سرشناس شد، دوره اش می کنیم و از قبلش نان می خوریم...
مگر نه اینکه فلانی هالوست؟ او که از زد وبندهای ما سر در نمی آورد. پس چرا که نه؟
...
این موجودات شنیده بودند و می دانستند که تو این خلادانی جانم به لبم آمده... نه پول، نه آزادی و نه راه فرار... پیشنهاد کردند که بروم هم پالکیشان بشوم در لندن. دعوت نامه فرستادند... بیا با ما بیعت کن. تو مجله کار کن، برای بی بی سی مقاله بنویس و جزینگ جرینگ لیره بگیر و معلق بزن... حوری و غلمان مثل پنجه ی آفتاب تو خیابان ریخته، همه از سر و کولت بالا می روند. دیگر چه از این بهتر؟"
مصطفی فرزانه می گوید: "خواستم چیزی بگویم که او را آرام بکنم. هدایت پیش دستی کرد".
و هدایت ادامه می دهد:
"- زکی سه! مرده شور!... انگاری که من دود چراغ خورده ام برای مداحی چشم و ابروی امپراطوری انگلیس...
- بهرحال که از زندگی اینجایتان بهتر است...
- نه! نه آنجا جای من است و نه اینجا!
مدتی خاموش ماندیم. صحبت جدی او [هدایت] به اوج رسیده بود و باید طبق معمول، این حالت منقبض را بهم بزند:
- داریم و نداریم یک چس میهن داریم.
دیگر چه می خواهید دوست عزیزم؟ با ما که دشمن نیستی؟"
فرزانه ادامه می دهد:
"لبخند زدم. رسیده بودیم جلو در میخانه ی لاماسکوت (La Mascote). با این جمله ی آخر ملتفت شدم که باید خداحافظی بکنم و او را تنها بگذارم". 
* صادق هدایت در نامه ای به مجتبی مینوی می نویسد:
"تو هم مثل همه حرف می زنی که چون گوبلز هیتلر را ژنی ازل و ابد جلوه می دهد باید همه تملق بگویند و باور بکنند. من می گویم باید اخ و تف روی گوبلز و هیتلر و هر دو انداخت...". [نامه ی مورخ 1937.6.27 از بمبئی هند]

Thursday, April 9, 2009

آخ روی ماهشو ببین، الهی دستم بشکنه!

آخ روی ماهشو ببین، الهی دستم بشکنه!

اسم آهنگ این بود: "اینو زدم تا بدونی" و من خر فکر کردم منظور خواننده محترم این است که این آهنگ را برای طرف مربوطه زده و از این آهنگ منظور داشته است.

 من هم بیکار بودم داشتم وسط فلیکر و گوگل ریدر و ایران سانگ می چرخیدم گفتم ببینم ایشان برای طرفشان چه آهنگی زده است.
 اول گوشهایم تعجب کرد بعد چشمهایم گشاد شد ولی قضیه کاملا اوه مای گاد بود!
 این آهنگ مربوط به احساسات آقای خواننده بعد از کتک کاری با خانم است به گونه ای که جای انگشتهای این عاشق دلخسته روی صورت معشوق پریشان فراری باقی مانده است.
 لازم به ذکر است که شاعر و خواننده و آهنگ ساز و تنظیم کننده و همه کاره این آهنگ یک نفر یعنی آقای مجید خراطها خواننده جوان است که عکس گیتار به دستش را هم چسبانده روی آلبوم.
 ایشان می فرمایند: 
اینو زدم اما دلم که از تو دل نمی کنه
 وای ببینم رو صورتت جای انگشتای منه 
گریه نکن عزیز من، الهی دستم بشکنه
 اما بدون هرجا بری خاطره هات مال منه
 آقای خواننده گرچه می گوید الهی دستم بشکنه ولی گویا از این مساله هیچ هم پشیمان نیست و یادآوری می کند که اینو زدم تا بدونی از دست تو ناراحتم
و از آنجایی که به هر حال طرف باید مردانگی اش را به رخ بکشد می گوید: اینو زدم داری می ری یادت باشه مردی داری!
 خب آدم چه بگوید!؟ گرفته خانم را زده، جای انگشتهایش هم روی صورت طرف مانده، پشیمان هم نیست، احساس خوش مردانگی هم دارد، می نشیند ترانه هم می گوید برای این شاهکارش!
متن آهنگ را می توانید ببینید و بشنوید ولی محض استفاده اینجا هم کپی می کنم.
اینو زدم تا بدونی موقع رفتنت نبود
خدا نگهدارت باشه گرچه دلم راضی نبود
حق نداری که بگذری از حرف من به سادگی
زدم که یادت بمونه هر جا می ری باید بگی
اینو زدم اما دلم که از تو دل نمی کنه
وای ببینم رو صورتت جای انگشتای منه
گریه نکن عزیز من، الهی دستم بشکنه
اما بدون هرجا بری خاطره هات مال منه

برو ولی بدون که من می مونم توی حسرتت
آره الهی بشکنه دستی که خورد تو صورتت
قربون گریه هات برم، رفتنت هم به دل نشست
باید پیاده شیم گل، قایقمون به گل نشست

اینو بدون فدات بشم، تو بدترین وضعیتم
اینو زدم تا بدونی از دست تو ناراحتم 
تصمیمتو عوض نکن (عوض نکن ) اگه می خوای بری (بری) برو (برو)
درسته که زدم ولی (زدم ولی) خیلی دوستت دارم تو رو (تو رو)
الهی قربونت برم، خیلی برام بودی عزیز
از پیش من برو ولی خاطره هامو دور نریز
از پیش من برو، خاطره هامو دور
اینو زدم اما دلم که از تو دل نمی کنه
وای ببینم رو صورتت جای انگشتای منه
گریه نکن عزیز من، الهی دستم بشکنه
اما بدون هرجا بری خاطره هات مال منه

اگر چه خیلی داغونه، حرمتی داره این خونه
زدم که جای حلقه مون رو صورتت خونه کنه
الهی قربونت برم، اشکات آتیشم می زنه
آخ روی ماهشو ببین، الهی دستم بشکنه

اینو زدم داری می ری یادت باشه مردی داری
زدم ولی یادم نبود بخوام نخوام باید بری
اینو زدم یاد بگیری اگر چه قیدمو زدی
وقتی که می پرسم کجا، جواب سربالا ندی

Thursday, March 12, 2009

چرا اوباما به ترکیه می رود؟ ترکیه هم با اسرائیل که دوست امریکا است رابطه قابل توجیهی دارد و هم با ایران .پس گزینه خوبی برای اوباما است.

یک سفر و هزار تفسیر. « تایم »

چرا اوباما به ترکیه می رود؟ ترکیه هم با اسرائیل که دوست امریکا است رابطه قابل توجیهی دارد و هم با ایران .پس گزینه خوبی برای اوباما است.



چهارم نوامبر که باراک اوباما کاندیدای دموکرات رقابتهای انتخاباتی ریاست جمهوری ایالات متحده موفق به راهیابی به کاخ سفید در انتخاباتی سنت‌شکن شد، ساکنان روستایی دورافتاده در ترکیه 44 گوسفند به یمن پیروزی باراک قربانی کردند. حالا به نظر می‌رسد که باراک اوباما برای پاسخ دادن به این محبت روستایی‌های ترکیه، ماه آینده به این کشور سفر می‌کند. باراک پیش از این در رقابتهای انتخاباتی نیز وعده داده بود که در برنامه سفرهای اولیه خود یک کشور مسلمان را انتخاب کند . خوب. آقای رئیس جمهور به وعده وفا کرد. اما جدا از تمامی این مطالب انتخاب ترکیه بیانگر اهمیت استراتژیک این کشور در دستگاه دیپلماسی واشنگتن است.

درست هفته گذشته بود که هیلاری کلینتون وزیر امور خارجه ایالات متحده به آنکارا سفر کرد. حالا درج این خبر که باراک اوباما هم در حاشیه نشست ناتو سری به انکارا خواهد زد به خوبی استراتژی واشنگتن در برابر آنکارا را به تصویر می‌کشد. تا کنون ترکیه در دستگاه دیپلماسی هیچ کشوری تا این اندازه حائز اهمیت نبوده‌است. هیچ رئیس‌جمهوری در سه ماه اول ریاست جمهوری‌اش به ترکیه سفر نکرده ‌است. رابطه ایالات متحده با ترکیه هم در زمان ریاست جمهوری جورج بوش درست مانند رابطه واشنگتن با بسیاری از کشورهای دیگر دستخوش تحولات نه چندان خوشایندی شد. در طول هشت سال حضور بوش در کاخ سفید هم هیچ‌گاه هیچ کدام از طرفین در راستای بهبود اوضاع گام برنداشتد. اما همه چیز از سال 2003 آغاز شد . یعنی درست تاریخی که جنگ عراق آغاز شد. در آن زمان رهبران ترکیه به راحتی در برابر درخواستهای ایالات متحده برای استفاده از خاک ترکیه جهت حمله به عراق ایستادند . درست مانند فرانسه که به رهبری ژاک شیراک به صراحت اعلام کرد که در جنگ عراق نقشی نخواهد پذیرفت.

ناقوس‌ها برای آغاز جنگ هم که به صدا درآمد، از میزان محبوبیت ایالات متحده در ترکیه کاسته شد. اما حالا به نظر می‌رسد که ترکیه چشم آقای رئیس‌جمهور را گرفته‌است. اوباما به ترکیه به چشم کشوری نگاه می‌کند که با توجه به جایگاه استراتژیک جغرافیایی آن می‌تواند به نزدیکی امریکا به جهان اسلام کمک کند . ترکیه نیمی اروپایی است و نیمی آسیایی. در خاورمیانه‌ای قرار گرفته است که امریکا چند سال است در گرداب آن گرفتار شده و نجات از آن بیشتر به رویا می‌ماند. 
ترکیه درست در قلب منطقه‌ای قرار گرفته‌است که ایالات متحده بیشترین ناراحتی را از جانبش احساس می‌کند. هم با اسرائیل که دوست امریکا است رابطه قابل توجیهی دارد و هم با ایران .با عراق هم که هم‌مرز است و هم درد . شاید به همین دلیل بود که علی بابا خان وزیر امور خارجه ترکیه پس از دیدار با همتای امریکایی خود در مصاحبه‌ای مطبوعاتی در این خصوص گفت: ایالات متحده به اهمیت ترکیه در منطقه پی برده است.حالا روابط آنکارا - واشنگتن وارد مرحله جدیدی شده‌است.

از ماه می گذشته تا کنون ترکیه میانجی آشتی میان سوریه و اسرائیل است. اوایل سال جاری میلاد ی هم که غزه در خون غوطه‌ور بود ترکیه در برقراری آتش‌بسی هر چند شکننده میان حماس و تل‌آویو نقش مهمی ایفا کرد. از سوی دیگر به نظر می‌رسد که امریکا برای حل پرونده هسته‌ای ایران نیز در خفا دست به دامان آنکارا شده‌است. نخست‌وزیر ترکیه رجب طیب اردوغان رابطه حسنه‌ای با تهران دارد و باراک زیرکانه بر روی این رابطه سرمایه‌گذاری کرده‌است.
در شرایطی که پنج سال پیش در زمان ریاست ‌جمهوری جورج بوش ، ترکیه مجوز استفاده از خاک خود را به ارتش ایالات متحده نداد حالا در روزهای ریاست باراک که قرار است سربازان امریکایی از عراق به خانه بازگردند، ترکیه خاک خود را برای این عقب‌نشینی به امریکایی‌ها پیشکش کرده‌است.آنکارا حتی می‌تواند در افغانستان هم نقش مهمی را ایفا کند. همان کشور پردردسری که امریکا را در طول هفت سال گذشته به ستوه آورده‌است. ترکیه در حال حاضر 800 نیروی زمینی در افغانستان در قالب نیروهای ناتو دارد. در شرایطی که جوزف بایدن معاون باراک اوباما در حال تلاش برای اقناع سایر اعضای ناتو برای اعزام نیروهای بیشتر به افغانستان است به نظر می‌رسد که ترکیه برای اعزم نیروهای بیشتر به اصرارهای آنچنانی هم نیازی نداشته باشد. آنکارا حتی می‌تواند با کشورهای همسایه وارد مذاکره‌ای شود تا مسیر انتقال تجهیزات به افغانستان را از راهی به غیر از پاکستان هموار کند .

حالا که ستاره ترکیه در آسمان بخت باراک اوباما درخشیدن گرفته‌است می‌توان به روند رو به رشد دموکراسی در این کشور هم امیدوار بود . رجب طیب اردوغان که تا کنون دو بار برای احراز این پست موفق به جلب اکثریت ارا شده‌است برای عملی کردن اصلاحات مد نظر خود با موانعی روبه‌رو است. ترکیه همچنان برای راهیابی به اتحادیه اروپا تلاش می‌کند و این در حالیست که ادامه یافتن سنت‌های اسلامی در این کشور بزرگترین دلیل مخالفت اروپا با این الحاق است.

بحران کردهای جدایی طلب در جنوب ترکیه که دامنه آن به عراق هم کشیده‌شده‌است همچنان لاینحل می‌نماید. از سوی دیگر ترکیه از سوی نهادهای حقوق بشر هم به نقض آزادی بیان متهم می‌شود. اوباما امیدوار است که با هموار کردن مسیر الخاق ترکیه به اتحادیه اروپا باز این کشور را در مسیر دموکراسی قرار دهد که همیشه غرب به دنبال آن بود. ایالات متحده ، آنکارا را در جامه کشوری مدرن و دموکرات می‌خواهد که بتواند الگوی کشورهای منطقه شود.

منبع : تایم/خبرآنلاین/12.3.2009
برگردان متن : سارا معصومی

Tuesday, March 10, 2009

كفش هاى كاوبوى به يك ميراث فرهنگ امريكايى در عراق تبديل شده اند

با استقبال جوانان دور از سياست وايدئولوژى
كفش هاى كاوبوى به يك ميراث فرهنگ امريكايى در عراق تبديل شده اند

 

بغداد – فرانس پرس، العربيه. نت

اين روزها در بازارهاى عراق كالاهاى زيادى را مى بينيد كه مارك تقلبى امريكايى دارند. ليكن از همه جالب تر كفش هايى كابويى است كه هم مارك امريكايى خورده اند وهم ميراث فرهنگ امريكايى در عراق ما بعد صدام تلقى مى شوند.

امريكايى مثل هر ملت غالب ديگرى فرهنگ خود را در سرزمين هاى مورد سيطره رواج مى دهند و از دهه ها پيش نيز هر جا امريكايى رفتند با خود سيگار، نوشابه هاى گاز دار و آدامس را بردند. اما اكنون كه سيگار، نوشابه، آدامس و خيلى چيزهاى ديگر جهانى شده اند، چكمه هاى چكمه پوشان نيز در جلب نظر و جلب مشترى موفق بوده اند.

جوان عراقى اين روزها بدور از انديشه ى سقوط و اعدام صدام بر اثر تهاجم امريكا و نيز بدون توجه به مباحث دموكراسى و منافع و مضار آن مشتاق آن است كه يك جفت كفش كاببوى به پا كند، هر چند كه ساخت تركيه، ايتاليا و حتى چين باشد. 

اين گرايش به قول بعضى از جوانان عراقى به دليل پيروى از "آخرين دستاوردهاى مُد" است. ليكن به قول بزرگترهايى كه گوشه ى چشمى به افكار وطن پرستانه دارند؛ "شبيه كردن خود به استعمار گر" است، هر چند كه امريكا قصد خروج دارد و صندوقهاى انتخابات هميشه مى تواند شگفتى بيافريند.

جوانان عراقى مى گويند كه بايد آخرين مد و معروفترين ماركهاى جهانى را دنبال كرد و خريدار بود. اما آنان شايد بدليل فشارهاى اقتصادى نيازى به آن نمى بينند كه دنبال "مارك اصلى" يا "جنس اصل" باشند.

حسن 18 ساله كه كفشهاى ورزشى با ماركهاى "معروف" را در خيابانى در منطقه ى كراده بغداد مى فروشد، به اينكه خودش كفش كابوى پشيده و يك كفش كابوى 60 دلارى با مارك جعلى "هارلى ديويدسون" در كيوسكش دارد فخر مى فروشد. او مى گويد بيشتر دوستان من كفش كابوى را ترجيح مى دهند.

هر جفت كفش كابويى توليد تركيه 125 دلار است حال آنكه نوع چينى آن 20 دلار مى باشد. 

در يك گزارش فرانس پرس كه روز سه شنبه 10-2-2009 منتشر كرد از زبان حسن شنيشل صاحب يك مغازه ى لباس فروشى آمده است كه؛ ما ترجيح مى دهيم مستقيماً از امريكا كفش وارد كنيم، ليكن گرانى توليدات امريكايى با سختى معيشت در عراق نمى خواند. 

با اين حال بعضى از ناظران معتقدند كه خود پيدايش اين گرايش، بيانگر نوعى بهبود اوضاع و تمايل به رفاه است.

شنيشل مى گويد: جوانان از كفشهاى كابوى خوششان مى آيد. راستش پوشيدن كفش كابوى در اوج گرماى تابستان نيز لذت بخش است.

يادآور مى شود كابوى به اسب سوارانى گفته مى شود كه بطور سنتى بويژه در تكزاس به گاودارى و گاوچرانى اشتغال داشته اند.

Friday, February 13, 2009

تناقض نظامی‌گری کینزی

شبح كينز، آمريكا را به جنگ دعوت مي‌كند
تناقض نظامی‌گری کینزی

نويسنده: رابرت هیگز
ترجمه‌: محمد امین صادق زاده
عکس :جان ميناردكينز
مارتین فلد اشتاین در مقاله خود در وال استریت ژورنال با عنوان «مخارج دفاعی‌‌، یک محرک قوی» این‌گونه به ما تفهیم مي‌‌‌نماید که نظامی‌گری کینزی دارویی است که توسط یکی از چهره‌های شاخص اقتصاد- سیاسی‌‌، استاد هاروارد‌‌، رييس سابق شورای مشاوران اقتصادی‌‌، رييس سابق انجمن اقتصاد آمریکا‌‌، رييس افتخاری اداره ملی تحقیقات اقتصادی و عضو هیات مشاوران اطلاعات خارجی رييس جمهوری تجویز مي‌‌‌شود. چنین اظهارات گسترده و بی اعتباری پیرامون جریان اصلی اقتصاد از مردی با این همه افتخارات و دستاورد‌‌ها احتمالا صرفا در جهت جلب نظر دیگران است.


در بحران کنونی که دیگر به فکر بدترشدن اوضاع نیستیم‌‌، چنین افکاری مي‌‌‌تواند اوضاع را بسیار وخیم‌تر نماید.
فلداشتاین عقیده دارد که جبران یک رکود اقتصادی عمیق نیازمند افزایش مخارج دولتی است تا کاهش شدید مخارج مصرف‌کنندگان و سرمایه‌گذاری‌های تجاری را که در شرف وقوع هستند، جبران نماید. بدون این افزایش در مخارج دولتی‌‌، رکود اقتصادی عمیق‌تر و طولانی‌تر خواهد بود. 
این اظهارات در واقع تلخیصی از جوهره کینزگرايی عوام فریبانه است. به نظر مي‌‌‌رسد که فلد اشتاین به مانند هر اقتصاد دان برجسته دیگری قادر به درک این مطلب نبوده که بر اساس آزمون‌های تجربی استاندارد و مورد تايید‌‌، این نظریه به طور قطع و بر اساس حوادث 1945 تا 1947 رد شده است و اقتصاددانان پیشرو بر این اعتقادند که مدل کینزی شاید آن‌گونه که کینزی‌های مي‌‌‌گویند، خمیرمایه خود را بسیار زیبا از 1940 تا 1945 ثابت کرده باشد ولی به دلیل شکست عمیق در سال‌های 1945 تا 1947 دیگر چندان جدی گرفته نمي‌‌‌شود.
اگر این عدم بصیرت به همین جا ختم نگردد اوضاع بدتر نیز خواهد شد، چراکه اقتصاددانان بی‌بصیرت نه تنها به‌کارگیری معیارهای مردود کینزی را برای رفع رکود پیشنهاد مي‌‌‌نمایند، بلکه عقیده دارند یک فرد کور راهنمای دیگران در بدترین مسیر ممکن مي‌‌‌تواند باشد. به عقیده این افراد نباید مخارج دولتی را به طور عام افزایش داد بلکه این افزایش باید در مخارج نظامي‌‌‌دولت و دیگر مخارج مشاهده شدنی در حوزه امنیت ملی صورت پذیرد. بخش قابل توجهی از افزایش مخارج دولت اوباما مي‌‌‌بایست صرف یک افزایش موقت در تجهیزات‌‌، امکانات و قوای انسانی وزارت دفاع آمریکا گردد. یک چنین افزایش‌های مشابهی نیز باید به وزارت امنیت داخلی‌‌، اف. بی .آی و دیگر بخش‌های جامعه اطلاعاتی آمریکا تخصیص داده شود. فلد اشتاین پیش‌‌بینی کرده که با صرف هزینه در افزایش کادر نظامي‌‌‌، آموزش‌‌، تجهیزات و تهیه اقلامي‌‌‌مثل هواپیماهای جنگی و باری و کشتی‌های جنگی در حدود 300000 شغل ایجاد خواهد شد.
از این‌رو یک افزایش اساسی و کوتاه مدت در مخارج دفاعی و اطلاعاتی اقتصاد را تحریک و امینت ملی را تقویت خواهد کرد. فلد اشتاین در ادامه اشاره مي‌‌‌کند که ارتش ایالات متحده در حال حاضر فرسوده و ضعیف شده‌‌، لذا به شدت نیازمند یک تعمیر اساسی‌‌، بازسازی‌‌، توسعه و نوسازی دارد. این بدان معنی است که به‌رغم اینکه هیچ ملتی در زمین توان ایجاد چالشی جدی را در برابر ایالات متحده ندارد و تندروهای اسلامي‌‌‌در پاکستان و برخی مسائل در اروپا و شهرهای بزرگ آسیا مشکلاتی کوچک بوده و تهدیدی برای امنیت ایالات متحده به حساب نمي‌‌‌آیند، گویا فلد اشتاین مطلع نیست که در حال حاضر دولت سالانه بیش از یک تریلیون دلار را صرف اهداف نظامي‌‌ ‌مي‌‌‌کند.
مقاله فلد اشتاین به ما یاد آور مي‌‌‌سازد که افرادی که در ایالات متحده حکومت مي‌‌‌کنند به شدت در آستانه سرافکندگی قرار گرفته‌اند. این افراد بی‌شرمانه انواع استدلال‌‌ها و عذرهای منطقی را ارائه مي‌‌‌نمایند تا بدین طریق هدایت پول مالیات دهندگان به شرکت‌های پیمانکاری تسلیحاتی و افراد دولتی خاص را توجیه نمایند. هرچند که ممکن است نظامی‌گری کینزی از لحاظ عقلانی مردود باشد اما با این وجود مدارک بسیاری وجود دارد دال بر اینکه این تفکرات برخی مواقع دستگاه حکومتی آمریکا را به مسیر دلخواه خود هدایت کرده است.
برای چند دهه وزیران دفاع در تلاش بوده اند تا احتیاجات عظیم بودجه‌ای خود را با این ادعا توجیه کنند که سطوح بالای مخارج نظامي ‌‌‌برای اقتصاد مفید است و مخارج نظامي ‌‌‌رکود را کاهش مي‌‌‌دهد و.... این دیدگاه چنان رایج شد که منتقدان مارکسیست نام نظامی‌گری کینزی را بر آن نهادند. هم در تفکرات چپ و هم راست‌‌، مردم بر این باور بودند که مخارج عظیم نظامي‌‌‌حامي ‌‌‌اقتصاد خواهد بود و در نبود این حمایت‌‌، اقتصاد وارد رکود مي‌‌‌شود. چنین تفکراتی نقش مهمي‌‌‌ در فرآیند‌های سیاسی ایفا کرد و منجر به این شد که نزدیک به 15 تریلیون دلار(به قیمت امروز) در بین سال‌های 1948 تا 1990 صرف مخارج نظامي‌‌‌جنگ سرد گردد. این تفکرات تا زمانی‌که اتحاد جماهیر شوروی ناجوانمردانه زمین بازی را ترک نکرده بود، همچنان وجود داشتند.
نظامی‌گری کینزی از چنان ظاهر معقولی برخوردار است که حتی پیش از آنکه کینز در کتاب خود؛ نظریه عمومی به آن مقبولیت عقلایی ظاهری ببخشد، واکنش‌هایی را برانگیخته بود. جان فلین در سال 1944 در کتاب خود با عنوان آنگاه که رژه مي‌‌‌رویم به این حقیقت اشاره کرده است که نظامی‌گری یک پروژه عمومي‌‌‌ مسحور‌کننده عظیم است که تحت آن مي‌‌‌توان توافق بسیاری از عناصر موجود در جامعه را جلب کرد. او اشاره مي‌‌‌کند که با این وجود مخارج پروژه‌های نظامي، ‌‌عواقبی بسیار خطرناک‌تر از ساختار هرمي‌ ‌‌شکل و عادی کینزی دارد. ناچارا ما نیز با تسلیم شدن در برابر نظامی‌گری به عنوان یک ابزار اقتصادی‌‌، کاری را که دیگر کشورها انجام داده اند، انجام خواهیم داد، یعنی با زنده نگاه داشتن ترس در مردم خود و جاه طلبی‌های پرخاشگرانه در دیگر کشورها‌‌، بر اساس اصول و تشکیلات استعماری خود عازم میدان خواهیم شد. 
مسلما فلین به دلیل اتخاذ اینگونه مواضع اش شایسته احترام ویژه‌ای خواهد بود. 
اقتصاد کینزی براین فرض استوار است که مخارج دولت‌‌، چه صرف تسلیحات شود و چه صرف دیگر کالاها، مقداری را به تقاضای کل اقتصاد خواهد افزود و بدین وسیله اشتغال برای نیروی کار و دیگر منابعی ایجاد مي‌‌‌شود که در غیر این‌صورت بیکار مي‌‌‌ماندند. در این نظریه تصور مي‌‌‌شود که افزایش تولید در اقتصاد به دلیل پدیده اثر تکاثری بیشتر از آنچه خواهد بود که به واسطه استفاده از این منابع ایجاد مي‌‌‌شود. از این‌رو کینزی‌‌ها اعتقاد دارند که حتی اگر مخارج دولتی صرف این شود که مردم گودالی را حفر و مجددا آن‌را پر کنند، باز این عمل آثار مفیدی خواهد داشت‌: حتی اگر این حفر گودال هیچ ارزشی نداشته باشد‌‌، اثر تکاثری منجر به این مي‌‌‌شود که درآمد پولی این افراد صرف خرید کالاهای مصرفی جدیدی گردد که توسط دیگران تولید شده است!
این سبک نظریه پردازی هیچ‌گاه به طور همه جانبه با ریشه اصلی بیکاری اولیه نیروی کار و دیگر منابع رویارويی نشده است. اگر که کارگران میل به کارکردن داشته باشند اما کارفرمایی را نیابند که آنها را استخدام کند‌‌، این بدان دلیل است که این کارگران حاضر نیستند در نرخ دستمزدی کارکنند که در آن، استخدام آنها برای کارفرما به صرفه باشد. بیکاری هنگامي ‌‌‌رخ مي‌‌‌دهد که نرخ دستمزد برای تسویه بازار بسیار بالا است. کینزین‌‌ها با دست و پا کردن دلایلی نامانوس از جمله چسبندگی رو به پایین دستمزد‌‌ها و دام نقدینگی، در صدد توضیح این پدیده بودند که چرا بازار نیروی کار در دوران بحران بزرگ تسویه نشد و اصرار بر پذیرش این استدلال را سال‌‌ها پس از بحران بزرگ ادامه مي‌‌‌دهند در حالی که این‌گونه تفکرات دیگر به تاریخ پیوسته‌اند.
اما هنگامی که بازار نیروی کار در طول دهه 1930 و یا دیگر زمان‌‌ها تسویه نشد‌‌، دلایل آن به طور معمول در سیاست‌های اتخاذی دولت قابل تشخیص بود. از جمله این سیاست‌‌ها مي‌‌‌توان به قانون ترمیم صنایع ملی در سال 1933‌‌، قانون روابط نیروی کار در سال 1935 و قانون استانداردهای نیروی کار در سال 1938 و بسیاری دیگر که عملکرد عادی بازار نیروی کار را مختل نمودند، اشاره کرد.
بنابراین سیاست‌های دولت، بیکاری شدید و پایداری ایجاد کرد و کینزین‌‌ها بازار را به خاطر آن، مورد ملامت قرار دادند و پس از آن کسری بودجه دولت در زمان جنگ را برای خروج اقتصاد از بحران بزرگ تجویز کردند و سهم بالا و مداوم مخارج نظامي‌ ‌‌را برای جلوگیری از یک رکود اقتصادی دیگر مورد تحسین قرار دادند! بدین ترتیب‌‌، تفکرات اقتصادی که مطلوب سیاستمداران ولخرج‌‌، پیمانکاران صنایع نظامي‌‌‌، اتحادیه‌های کارگری، اقتصاددانان چپ لیبرال(لیبرال‌های اجتماعی) و نهایتا حتی اقتصاددانان محافظه کار از جمله مارتین فلد اشتاین بود، جایگزین اقتصاد مفهومي‌ ‌‌و بی‌عیب و نقص گردید.
شايسته بود که در این زمینه به عقاید لودویگ فون میزس، حساسیت بیشتری نشان داده مي‌‌‌شد. میزس در کتاب ملت‌‌، «دولت و اقتصاد» این‌گونه مي‌‌‌نویسد که رفاه حاصل از جنگ مانند رفاهی است که به واسطه زلزله و یا طاعون ایجاد مي‌‌‌گردد. برای قیاس این پدیده مي‌‌‌توان به جنگ‌های جهانی اول‌‌، دوم و نیز دوران جنگ سرد رجوع کرد. حتی دوران حاضر نیز درخور این قیاس خواهد بود. بر خلاف ادعاهای اقتصاددانان کینزی‌‌، کسری مخارج دولت از هیچ‌‌، چیزی نخواهد ساخت و مطمئنا هزینه فرصت‌هایی هم خواهد داشت. (در این معنا، ضریب تکاثری مخارج دولت حتی کمتر از یک است؛ چیزی که در مطالعات تجربی هم اثبات شده است.) حتی هنگامی‌که مخارج دولتی قصد حفظ و حمایت تسلیحات عظیم صنعتی- نظامي‌‌‌را دارد‌‌، هزینه فرصت‌‌ها فراتر نیز مي‌‌‌رود چراکه دیگر زندگی و آزادی‌های افراد نیز به مانند دیگر تلفات اقتصادی معمول‌‌، جزئی از این هزینه‌‌ها خواهند بود.