Wednesday, May 26, 2010

iran emrooz (ايران امروز)

سابقهء تاريخی اسكان قبايل عرب در خوزستان


دكتر اميرحسين خنجي
khunji@irantarikh.com
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۱

آن بخش از ايران كه از عهد ساساني تا امروز خوزستان ناميده ميشود در زمان هخامنشي، بنا بر سنگ‌نبشتهء داريوش بزرگ، «خَوْجِيا» (khavjiaa) نام داشت و يك استان (به زبان پارسي باستان: خشتره‌پاو) بود. در زمان پارتيان كه دوران پادشاهي‌هاي كوچك محلي بود، خوزستان نيز شاه خودمختار داشت، ولي ما نميدانيم كه از فرمانروايان بومي يا از پهلوي‌ها بوده است. در زمان ساساني خوزستان بصورت يك استان توسط فرماندار منصوب شاهنشاه اداره ميشد. اين وضع تا حملهء عرب و برافتادن شاهنشاهي برقرار بود. در سال 17 هجري كه ابوموسا اشعري خوزستان را گشود، سپهسالار آذين هرمزان فرماندار خوزستان بود. هرمزان همان مردي است كه پس از چندين شكست در نقاط مختلف خوزستان سرانجام مجبور شد كه تسليم ابوموسا اشعري شود؛ و اورا به مدينه برده تحويل عمر دادند، و داستان درازي دارد، كه آخرش ترور عمر به تحريك او و ترور او به دست يكي از پسران عمر است.
شهرهاي مهم خوزستان در زمان ساساني عبارت بودند از: جندي‌شاپور، سوسنگرد، رامهرمز، شوشتر، شوش، رام‌اردشير، هرمزاردشير، بهمن اردشير.

جندي‌شاپور درزمان ساساني مهمترين شهر علمي وفرهنگي بود، و چنانكه ميدانيم دانشگاه معروف جندي‌شاپور درآن زمان شهرت جهاني داشت. در سوسنگرد كارگاههاي بزرگ ابريشم‌تابي، پارچه‌بافي و فرشبافي دائر بود. بافته‌هاي ابريشمين سوسنگرد شهرت جهاني داشت، و تا جائي كه گزارشهاي تاريخي ميگويند، قاليچه‌هاي ابريشمين سوسنگرد در دربار قسطنطنيه نيز علاقه‌مندان بسيار داشت. در اهواز كارگاههاي قندسازي دائر بود، و ميدانيم كه قند و شكر و نبات اهواز نه تنها به سراسر ايران ميرسيد، بلكه بعد از بافته‌هاي ابريشمين، يكي از مهمترين اقلام صادراتي خوزستان بود.

بوميان خوزستان در عهد ساساني- علاوه بر ايرانيان پارسي‌زبان- عمدتا قوم «خوزي» بودند كه زبان و فرهنگ خاص خودشان را داشتند. اين قوم تا قرنها پس از برافتادن شاهنشاهي ساساني نيز زبانشان را حفظ كردند، و در قرن سوم هجري- بنا برگزارشهائي كه دردست است- حتي در بصره نيز به زبان خودشان تكلم ميكردند. اينها كه بوميان درجهء اول خوزستان به شمار ميرفتند، از بقاياي قومي بودند كه در هزارهء سوم قبل از مسيح دولت عيلام را تشكيل دادند و تمدن شكوهمندي را در اين بخش از خاورميانه به وجود آوردند كه بيش از دوهزار سال برپا بود. دولت عيلام در سال 640 ق‌م در لشكركشي آشوربانيپال (پادشاه آشوريِ عراق) از صحنهء تاريخ برافتاد، و شوش كه پايتختش بود به‌كلي ويران گرديد.

ازسال 640 ق‌م به بعد، به نحوي كه برما معلوم نيست، يك شاخه از خاندان هخامنشي به شوش منتقل شدند و تشكيل حاكميت انشان دادند. شوش حدود يك قرن پس از ويرانيش موقعيتي مهمتر از سابق يافت و دومين پايتخت ايران هخامنشي شد؛ و- چنانكه اسناد يافت‌شده در تخت جمشيد نشان ميدهد- تحصيلكردگان خوزي در دولت هخامنشي در مناصب بلند اداري به‌كار گرفته شدند؛ و زبانشان (يعني زباني كه اكنون در فرهنگ تاريخي به زبان عيلامي معروف است) بعنوان دومين زبان رسمي دولت هخامنشي پذيرفته شد. شوش در عهد هخامنشي براي مدت بيش از دوقرن، آبادترين، زيباترين، ثروتمندترين و مرفه‌ترين شهرهاي دنيا بود.

در يورش هليني‌ها به ايران، شهر شوش به دست اسكندر ويران گرديد. هرچند كه شوش پس از اين دومين خرابي، درزمان پارتيان آهسته آهسته به طرف آبادشدن مجدد پيش رفت، ولي ديگر هيچگاه همچون زمان هخامنشي مركزيت تصميمگيري براي خاورميانه را بازنيافت، بلكه همچون يك شهر ميانحال خوزستان به حياتش ادامه داد.

خوزي‌ها درعهد هخامنشيان و پارتي‌ها داراي دين كهن نياپرستي بودند كه بصورت بت‌پرستي نمود يافته بود. اين همان ديني است كه ويرانه‌هاي معبدش در چغازنبيل هنوز جلوه‌هائي از شكوه ديرينه را به نمايش ميگذارد و ما را به ديدار خويش فراميخواند. درعهد ساساني با گسترش آئينهاي ماني و مسيح، خوزي‌ها به اين دودين روي‌‌آور شدند. پس از سركوب مانوي‌ها آئين مسيح با آهنگي تند در بين خوزي‌ها گسترش يافت، چنانكه تا اواخر عهد ساساني بخش اعظم روستاهاي خوزي‌نشين مسيحي شده بودند، و مانويت فقط در ميان خوزيهاي مناطق شهري باقي بود. يكي از معروفترين مسيحيان خوزي كه در اواخر عهد ساساني- به سببي كه برما مجهول است- به حجاز گريخت، مردي است كه در تاريخ اسلام با نام سلمان فارسي شناخته ميشود، و اهل يكي از روستاهاي رامهرمز بوده است.

بعضي از روستاهاي غرب خوزستان كه تا پيش از فتوحات عربي آرامي‌نشين بودند نامهائي آرامي داشتند كه شبيه نامهاي عربي بود. مثلا «كلبانيه» و «ابله» و «مناذر» سه‌تا از آبادي‌هاي آرامي‌نشين در غرب خوزستان بودند، كه مردمشان در فتوحات عربي كشتار يا در به در شدند و عربها جايشان را گرفتند. چونكه خوزستان هيچگاه جمعيت بومي آرامي‌تبار نداشته است، احتمالا روستائيان آرامي‌تبارِ خوزستان صابئي‌هاي جنوب عراق بودند كه از برابر فشارهاي مسيحي‌شدگانِ هم‌تبارشان گريخته بودند. در زمان ساساني بسياري از آبادي‌هاي منطقهء دشت ميشان در غرب خوزستان كه همسايهء جنوب عراق بود صابئي‌نشين بودند؛ و چنانكه ميدانيم پدر ماني مدتي در بين صابئي‌هاي اين منطقه زيست، و ماني در نوجوانيش از همين مردم تأثير بسيار گرفت. جماعت مذهبي‌ئي كه اكنون «صُبي» ناميده ميشوند و در خوزستان و جنوب عراق پراكنده‌اند، از بقاياي همين صابئي‌هايند. اينها هنوز هم عناصر بسيار زيادي از زبان كهن آرامي را حفظ كرده‌اند، و داراي زبان مخصوص به خودشانند كه «زبان صبي» ناميده ميشود. معروفترين خانوادهء اين منطقه (منطقهء دشت ميشان)‌ كه در فتوحات زمان عمر به اسارت رفته به مدينه برده شدند، خانوادهء مردي به نام فيروز بود كه احتمالا مانوي بودند، و فرزندشان حسن بصري بعدها در بصره (درزمان حجاج ثقفي)‌ يكي از نامداران تفسير و حديث و فقه گرديد، و بنيانگذار مكتبي با نام خودش در تاريخ اسلام شد، كه از درون آن، مكتب معروف معتزله پديد آمد.

علاوه بر خوزي‌ها و ايراني‌ها و آرامي‌ها، جماعتهاي يهودي (اسرائيلي) نيز در شهرهاي مهم خوزستان همچون اهواز و سوسنگرد و رامهرمز ميزيستند كه عمدتا مشاغل پردرآمدي همچون زرگري و صَرافي داشتند. تاريخ اسكان يهودي‌ها در خوزستان به زمان هخامنشي ميرسيد. چندين داستان دربارهء شخصيتهاي يهود خوزستان در تورات آمده است كه همه مربوط به عهد هخامنشي است. ازاين حيث يهودي‌هاي خوزستان در عهد ساساني ازنظر تاريخ اسكانشان- بعد از خوزي‌ها و ايراني‌ها- در درجهء سوم قرار ميگرفتند، و مدتها پيشتر از آرامي‌ها در خوزستان جاگير شده بودند.

خوزستان درسالهاي 16 تا 19 هجري زير ضربات مداوم قبايل جهادگر عرب بود كه همواره از نقاط مختلف عربستان به محلي كه اكنون بصره است ميرسيدند، و به درون خوزستان گسيل ميشدند. در خلال اين چهارسال سراسر خوزستان- با وجود پايداري‌هاي بسيار سرسختانه‌ئي كه مردم دربرابر عربها نشان دادند- به تصرف عرب درآمد (داستان اين پايداريها در فتوح البلدان بلاذري آمده است). همراه با فتوحات زمان عمر، جماعات بزرگي از قبايل و طوائف عربستان به درون خوزستان خزيده در مناطق روستائي اطراف پادگانهاي عرب اسكان يافتند. چونكه عربها زمينهاي كشاورزي را به چراگاه شترانشان تبديل ميكردند، روستاهاي خوزستان رو به ويراني رفت و هجرت گسترد‌هء روستائيها به مناطق شهري از جمله به شهرهاي نوبنياد اهواز و بصره را به دنبال آورد. بخشهاي بزرگي از روستائيان نيز به اسارت برده شدند تا براي هميشه در بردگي بمانند. به سبب فشارهاي بيش از اندازه‌ئي كه عربهاي مهاجم به بوميان نواحي غرب خوزستان وارد ميكردند، و بسبب آنكه تأسيسات آبياري روستائي دراثر تبديل زمينها به چراگاه شتر منهدم ميگرديد، آباديهاي غرب خوزستان تا اواخر قرن نخست هجري عمدتا عرب‌نشين و داراي نامهاي عربي شدند.

پس از فتوحات عربي، بسياري از شهرهاي خوزستان ويران گرديد، و درآينده شهرهاي نويني كه ساكنانشان عمدتا عربهاي مهاجم بودند بر ويرانه‌هاي آنها ايجاد شد. برخي از اين شهرها نام ايرانيشان را ازدست داده نام عربي به خود گرفتند. شهر هرمزاردشير كه درمنطقهء خوزي‌نشين واقع شده بود و اطرافش روستاهاي خوزي بود، توسط عربها نام «اخواز» (جمع خوزي) گرفت؛ و چندي بعد بصورت «اهواز» تلفظ شد. شهر بندري بهمن اردشير- كه در محل آبادان كنوي واقع بود- به‌كلي ويران گرديد؛ و پادگان عرب بر ويرانه‌هاي آن تأسيس شد. چونكه نخستين فرمانده اين پادگان مردي به نام عباد ابن حصين حبطي بود، شهر كوچكي كه دراطراف اين پادگان توسط عربهاي مهاجر ايجاد شد به اين مرد منسوب شده «عبادان» نام گرفت. (البته نام بهمن اردشير نيز به نحوي برجا ماند، و توسط عربها بصورت بهمنشير تلفظ شد كه هنوز هم برزبانها است.)

اهواز پس از فتوحات عربي بعنوان مركز فرمانداري خوزستان در نظر گرفته شد، مهمترين پادگان عرب براي حفظ متصرفات عربها در خوزستان در آن دائر گرديد، و فرماندار خوزستان در اهواز مستقر شد. درتقسيمات نظامي-اداري كه خليفه عمر براي ادامهء فتوحات درايران ايجاد كرد، خوزستان جزو قلمرو حاكم بصره منظور گرديد. بصره پيش از فتوحات عربي يك روستاي آرامي‌نشين در غرب اروندرود بود. قبايلي كه از نواحي مختلف عربستان براي شركت در فتوحات به منطقهء غرب اروندرود سرازير شده بودند، درسال 16 هجري به فرمان عمر درآن نقطه اسكان داده شدند و بصره بصورت يك پادگانشهر درآمد كه لشكرهاي فاتح ازآنجا به خوزستان و جنوب ايران گسيل ميشدند. تا سال 200 خورشيدي كه سراسر ايران در حيطهء اختيارات طاهر ذواليمينين قرار گرفت، خوزستان عملا بخشي از توابع بصره به شمار رفت، فرماندار خوزستان را حاكم بصره به اهواز ميفرستاد، و مالياتهاي خوزستان به بصره تحويل ميشد.

درزمان طاهريان حاكم خوزستان را فرماندار بغداد كه از خاندان طاهري بود منصوب ميكرد؛ ولي چونكه خوزستان دردرون قلمرو طاهري واقع ميشد، مالياتهاي خوزستان به نيشابور- پايتخت طاهريان- تحويل ميگرديد. گزارشهاي تاريخي نام و نشان فرمانداران متوالي در خوزستان براي ما حفظ كرده است. در عهد صفاري‌ها فرماندار خوزستان را حاكم فارس تعيين ميكرد. با برافتادن دولت صفاري و تشكيل امارت ساماني، دست خليفه در خوزستان باز شد و ازآن زمان به بعد فرماندار خوزستان را خليفه منصوب ميكرد، و مالياتهاي خوزستان نيز مستقيما به بغداد فرستاده ميشد. از اواخر قرن سوم هجري كه دوران ضغف دربار عباسي و دوران رقابت قدرت افسران ارتش در عراق بود، برسر درآمدهاي خوزستان بين افسران ارتش عباسي نزاعهاي درازمدتي آغاز شد. ازاين زمان تا تشكيل دولت ديلمي، خوزستان همواره در دست فرمانداران نظامي بود كه از بغداد فرستاده ميشدند. دراين دوران به سبب تاراجهاي مداومي كه به دست كارگزاران عباسي از مردم ميشد و بسبب بيتوجهي به نگهداري و تعمير شبكه‌هاي آبياري، روستاهاي خوزستان كه در صدسال اخير دوباره آباد شده بودند، به طرف ويراني پيش رفتند، و بخشهاي بزرگي از جماعات روستائي مجبور به هجرت به شهرهاي خوزستان و عراق شدند.

ما از طوايف و قبايل عرب مهاجر به خوزستان آماري دردست نداريم و به درستي نميدانيم كه كدام طايفه يا قبيله در كدام نقطه از خوزستان اسكان يافتند؛ ولي آنچه مسلم است آنكه مهاجران به خوزستان عمدتا از قبايل يمني (بني‌اسد، اشعر، عك، سكون، همدان، مراد، كنده، هذيل، بني‌عِجل) بودند. طوايفي از شاخه‌هاي مختلف قبايل بكر ابن وائل از شمالشرق عربستان، و طوايفي از عبدالقيس از شرق عربستان نيز به درون خوزستان خزيده در مناطقي پيرامون اهواز و شوشتر اسكان يافتند. طوايف يمني خوزستان چونكه دنباله‌هايشان در كوفه ساكن بودند و از نيمهء قرن اول هجري به بعد شيعهء علوي بودند، به تأسي از اين دنباله‌ها شيعه‌مذهب شدند. بقاياي جماعات روستائي غرب خوزستان كه از كشتار رهيده بودند نيز چونكه بردگان اينها بودند، به تبع اربابانشان داراي مذهب شيعه شدند، و البته زبانشان نيز تا اواخر قرن نخست هجري به زبان اربابان تغيير شكل يافت و عرب‌زبان گرديدند. در نتيجه، بخش غربي خوزستان تا نيمهء دوم قرن نخست هجري هم عرب بود و هم شيعه. دربارهء حويزه كه بخشي از اين سرزمين بوده، قزويني- صاحب آثار البلاد- مينويسد كه «بلوكي است در بين بصره و واسط و خوزستان؛ در وسط بطيحه واقع شده است، و بدترين جاها است». و دربارهء دشت ميشان مينويسد كه بين بصره و واسط واقع است و مردمش شيعه‌اند. دربارهء رامهرمز، مقدسي در اواخر قرن چهارم مينويسد كه شهري بسيار آباد و سرسبز و داراي باغستانهاي بسيار است؛ عضدالدوله بناهائي درآن ايجاد كرده است، و يك كتابخانهء عمومي دارد كه با كتابخانهء بصره برابري ميكند. وي مي‌افزايد كه در مدرسهء رامهرمز فقه مذهب معتزلي تدريس ميشود. «اطراف رامهرمز را عربها احاطه كرده‌اند، و درآنها طبيعتهاي پست و سرهاي وحشي به چشم ميخورد». و شوشتر را شهري بسيار آباد و در سرسبزي و زيبائي همچون بهشت توصيف ميكند، و مينويسد كه داراي چنان بازارهاي عظيمي است كه اگر غريبه‌ئي وارد شهر شود در بازارهايش گم ميشود.

دربارهء مذاهب مردم خوزستان، مقدسي مينويسد كه معتزله دراين اقليم در اكثريتند؛ در بعضي از شهرها تمامي مردم مذهب معتزلي دارند؛ در اهواز نيمي از مردم شيعه‌اند و بقيه مذهب حنفي و مالكي دارند؛ ولي مردم شوش عمدتا مذهب حنبلي دارند، و جماعات صوفي نيز در اين شهر بسيارند.

پاسخ به اين پرسش كه آيا درجائي از خوزستان عهد ساساني جماعات عرب ساكن بودند، قطعا منفي است. هركس در قرن حاضر دربارهء وجود جماعات عرب در خوزستان عهد ساساني هرچه نوشته باشد، نوشته‌اش مستند به هيچ سند تاريخي نيست و هيچ اساسي ندارد. كساني از عربهاي خوزستان كه از تاريخ و جغرافياي منطقه اطلاعي ندارند، وجود جماعات عرب در خوزستان قديم را يك امر طبيعي و ناشي از پيوستگي زمينهاي خوزستان با شبه جزيرهء عربستان دانسته‌اند. اين سخن راه به هيچ جائي نمي‌برد؛ و نه تنها خوزستان هيچ پيوستگي جغرافيائي با عربستان ندارد، بلكه بين خوزستان و عربستان زمينهاي جنوب عراق حائل بوده كه به فارسي «ميانرودان» ناميده ميشده است و بعدها عربها «سواد» ناميدند. وقتي ما بدانيم كه هيچ قبيلهء عربي تا پيش از فتوحات اسلامي در زمينهائي كه بعدها سواد ناميده شد ساكن نبود، خود به خود برايمان معلوم ميشود كه هيچ قبيله‌ئي ازاين منطقه نگذشته بوده است تا به درون خوزستان برسد. در جنوب سواد نيز زمينهاي باتلاقي و سخت‌گذر موسوم به بطايح (جمع بطيحه) بود كه همواره درمعرض فيضانهاي ادواريِ دجله و فرات بود و همچون حائلي بزرگ در ميان زمينهاي شرق و غرب خويش (يعني ميان غرب خوزستان و شمال عربستان) واقع شده بود. عربهاي عربستان در زمان ظهور اسلام به قدري از خوزستان بي‌اطلاع بوده‌اند كه زمينهاي واقع در شرق اروندرود را «ارض الهند» ميناميده‌اند. كساني كه تاريخ فتوحات زمان خليفه عمر را دنبال كرده باشند، شايد نامهء عمر به سعد ابي‌وقاص را خوانده باشند، و ديده باشند كه او صراحتا در نامه‌اش از اين زمينها بعنوان «ارض الهند»، و از بندرگاه ايراني واقع در دهانهء اروندرود بعنوان «فَرج الهند» نام مي‌برد.

در زمان فتوحات عربي نه تنها در غرب و جنوب خوزستان بلكه حتي در اطراف زميني كه شهر بصره درآنجا احداث شد نيز هيچ قبيله و طايفهء عرب نمي‌زيست. بعضي از قلمزنان عرب خوزستان در زمان ما بقدري دربارهء تاريخ اسكان عرب به خوزستان از مرحله پرت‌اند كه براي اثبات قدمت سكونت عرب در خوزستان يك بيت شعر «جرير» (شاعر معروف زمان اموي) را مي‌آورند كه در نكوهش يكي از طوايف عرب اهواز، آنها را «بني‌العم» (عموزادگان) خطاب كرده و ميگويد كه شما نه در سرزمين اصلي عربها بلكه در اهواز و نهر تيرَي ساكنيد و عربها شما را نميشناسند. (چنين اشعاري كه بازتاب رقابتهاي سنتي قبايل مهاجر عرب به درون عراق و ايران بوده است در زمان اموي بسيار زياد است. درگيري‌هاي لفظي همين جرير با بعضي از طوايف عرب- مخصوصا با فرزدق و طايفه‌اش- در تاريخ ادبيات عربي قابل مطالعه است؛ و اين بيت شعر- كه دراينجا مجال بيشتر براي سخن درباره‌اش نيست- نيز يكي از آنها است، كه نه مربوط به عربهاي پيش از اسلام بلكه دربارهء عربهاي زمان اموي است). جالبست بدانيم كه اين ناآگاهان گمان كرده‌اند كه «بني العم» (عموزاده‌ها) كه جرير در شعرش آورده نام يك قبيلة عرب بوده است!! در حالي كه خطاب جرير به برخي از عربهاي مهاجر به خوزستان بوده و آنها را با صفت «عموزاده» يا «پسرعمو» خطاب كرده است.

البته دربارهء سابقهء اسكان عربها در جزاير و سواحل جنوبي فارس وضع به گونهء ديگر بوده است. برخي طوايف عرب در اواخر عهد پارتيان و نيز در اوائل عهد ساساني به سواحل جنوبي فارس هجرت كرده و اجازهء اسكان يافته بودند. اينها از قبايل عبدالقيس عُمان بودند كه دربرخي از جزاير دهانهء هرموز ساكن شده بودند و بخشهائي ازآنها تا لنگه و كنگ و بوشهر و گناوه نيز رسيده بودند. هرچند كه سند تاريخي در دست نيست، ولي ميتوان تصور كرد كه جزيرهء قيس- كه اكنون كيش ناميده ميشود- نامش را از يكي از طوايف عبدالقيس گرفته بوده، و جزيرهء قشم به يك طايفه از همينها به نام بني‌قاسم منسوب بوده است (بقاياي بني‌قاسم همانهايند كه اكنون در اماراتند و ادعاي مالكيت سه‌تا از جزايز ايراني در خليج فارس را دارند). چنانكه ميدانيم عُمان و زمينهائي كه اكنون امارات متحدهء عربي است، از عهد هخامنشي به بعد هميشه جزو زمينهاي داخلي ايران به شمار ميرفت، و اين وضع تا زمان صفويه كه ابتدا پرتقاليها و سپس انگليسي‌ها با موافقت صفوي‌ها در برخي از سواحل و جزاير جنوبي خليج فارس پايگاه زدند، ادامه داشت. هجرت طوايفي از عبدالقيس به زمينهاي شمال خليج فارس يكي از وجود نقل و انتقال جماعات بشري در داخل كشور به شمار ميرفت و يك امر كاملا طبيعي بود. گزارشهاي تاريخي تصريح دارند كه عبدالقيسِ سواحل جنوبيِ فارس- ازجمله عبدالقيسِ گناوه- در زمان فتوحات اسلامي دين مسيحي داشتند، و سپس براي شركت در فتوحات عربي مسلمان شدند، و باز هم در عهد امام علي كه شورشهاي سراسري در ايران برضد دولت عربي به راه افتاد به مسيحيت برگشتند و توسط نيروهاي امام علي كشتار و سركوب شدند. همانگونه كه بسياري از شخصيتهاي عرب در بخشهائي از عربستان كه در قلمرو كشور ساساني بود نامهاي ايراني داشتند (مثلا سيبخت، اسب‌بدي و غيره براي بزرگاني از احسا و قطيف در شرق عربستان)، بعضي شخصيتهاي عبدالقيس گناوه نيز داراي نامهاي ايراني بودند؛ و برخي ازآنها حتي تا قرن سوم هجري نيز نام ايراني داشتند. يكي از معروفترين اينها بهرام پدر ابوسعيد جُنابي (= گناوه‌ئي) است. ابوسعيد جنابي همان مردي است كه در قرن سوم هجري در قبايل عبدالقيس احساء رهبري جنبش قرمطي را به دست گرفت و تشكيل دولت قرمطي داد؛ و همان كسي است كه پسرش ابوطاهر بعدها حجر الاسود را ازكعبه بركنده به احساء برد و سالهاي دراز درآنجا نگاه داشت تا دست حاجي‌هاي سني به آن نخورد و آلوده نشود.

اما با وجود تصريح گزارشهاي تاريخي به وجود جماعات عرب در جزاير و سواحل جنوبي فارس، هيچ گزارشي وجود ندارد كه خبر از وجود جماعت عرب در جائي از خوزستان عهد ساساني بدهد. ساكنان خوزستان در عهد ساساني، علاوه بر بومي‌هاي اصلي كه خوزي بودند و دين و زبان و فرهنگ خاص خودشان را داشتند، ايراني‌تباراني بودند كه از قرن هفتم قبل از ميلاد به بعد به خوزستان رسيده بودند، و به نوبهء خودشان بومي شده بودند. خوزيها با وجودي كه از عربهاي مسلمان آزارهاي بسيار ديده بسياري‌شان به بردگي رفته از ديارشان آواره گشتند و بسياريشان كشتار گرديدند، هيچگاه نابود نگشتند. اما دراثر فشارهاي عربها كه زمينهايشان را مصادره كرده خودشان را به بردگي ميگرفتند، از متن جامعه حذف شده به حاشيه رانده شدند. درعين حالي كه ازقرن پنجم هجري به بعد ديگر خبري از قوم خوزي در تاريخ ديده نميشود، نام سرزمينِ آنها از ذاكرهء تاريخ محو نشد، و علاوه بر نام «خوزستان» كه براي هميشه ماندگار شد، شكل اصليِ نام سرزمينِ آنها يعني «خَوجيا» (khavjiaa) كه در سنگنبشتهء داريوش بزرگ آمده است را هم اكنون نيز ميتوان در آبادي موسوم به «خفاجيه» ديد. (البته يك قبيلهء عرب به نام بني‌خفاجه در شمال عربستان ميزيسته‌اند، كه هنوز هم در جاهائي چون اردن بقاياي آنها وجود دارند؛ ولي ما خبر داريم كه بني‌خفاجه هيچگاه به درون خوزستان هجرت نكردند. از اينرو خفاجيه را نميتوان منسوب به بني‌خفاجه دانست.) شايد حويزه نيز نامي بازمانده از قوم خوزي بوده و نوعي تلفظ تحريف شده از «خوزيه» بوده باشد.

گفتم كه عربهاي مسلمان و مهاجر به خوزستان ستمهاي بسيار زيادي به خوزي‌ها كردند. واضحترين گواه توجيه ستمهاي چند قرنهء عربهاي مهاجر بر خوزي‌ها را ميتوان در احاديثي منسوب به امامان شيعه ديد كه هم اكنون نيز در بعضي از كتابهاي حديث شيعه قابل قرائت است. مثلا در يكي از اين احاديث كه شيخ صدوق در كتاب خصال (جلد اول، باب السته، حديث 21) نقل كرده و علامه مجلسي نيز در بحارالانوار (جلد 5، باب 11، حديث 2) آورده است، اززبان امام جعفر صادق گفته شده كه لذت ايمان هيچگاه به قلب خوزي وارد نخواهد شد. درحديث ديگري منقول از رسالهء الغيبه شهيد ثاني در بحارالانوار (جلد 68) از زبان امام جعفر صادق خطاب به يكي از اصحابش به نقل از امام علي گفته شده كه خوزي‌هاي اهواز اهل غدرند و هيچگاه ايمان به قلبشان راه نخواهد يافت. نيز دربحار الانوار (جلد 29، باب 9، حديث 1) به نقل از علل الشرائع شيخ صدوق بنا برحديث امام صادق گفته شده كه پيامبر به مسلمانان دستور داده كه «با خوزي‌ها در يك زمين ساكن مشويد و دخترانشان را به زني مگيريد كه آنها داراي رگ بي‌وفائي‌اند»

البته اين حديثها نميتواند از زبان بزرگان اسلام بيرون آمده باشد، و حتي در عهد اموي كه فتوحات اسلامي هنوز در شرق ايران جريان داشت نيز هنوز چنين عقيده‌ئي درميان عربها شكل نگرفته بود. ولي اين حديث ميتواند بعدها در قرن چهارم يا پنجم توسط طوايفي از نومهاجران بني‌اسد ساخته شده باشد كه با مقاومت بقاياي خوزي‌هاي غرب خوزستان روبرو شده و نتوانسته‌اند آنها را از زمينها و آباديهايشان بيرون كنند. ما خبر داريم كه در اواخر قرن چهارم هجري يك طايفه از بني‌اسد به رياست دبوس ابن صدقه اسدي وارد خوزستان شده به اجازهء شاهان ديلمي درآنجا اسكان يافتند. البته اين آخرين هجرت عربي به خوزستان نبود، ولي اين هجرت درزماني اتفاق افتاد كه بقاياي خوزي‌ها در اثر تحولاتي كه از زمان يعقوب ليث صفار به بعد در خوزستان رخ داده بود در صدد بازيابيِ خودشان بودند؛ و درآن حالت با موج مهاجرت نوين عربي مواجه شدند و دربرابر آنها مقاومت كردند. احتمالا درهمين زمان بود كه بني‌اسد- كه تا آنزمان شيعهء قرمطي بودند- با ساختن احاديثي از زبان امام علي و امام صادق براي نابودسازي بقاياي خوزيها ابزار شرعي ابداع كردند. در كارآمدي اين ابزار همينقدر ميتوانم بگويم كه از اين زمان به بعد ديگر در گزارشهاي تاريخي نامي از قوم خوزي درميان نيست.

خوزستان در قرنهاي بعدي نيز مواجه با امواج مهاجرت طايفه‌هاي عرب گرديد. اين امواج در زماني اتفاق افتاد كه رقيبان سلطنت سلجوقي (بعد از ملكشاه) با هم وارد جنگهاي درازمدتي شدند كه سراسر عراق و ايران را دربر گرفت؛ و هركدام از مدعيان سلطنت در هرجا با رقيبش ميجنگيد احتياج به جنگجو داشت. همانگونه كه ديلميهاي خوزستان براي تقويت خودشان در برابر رقيبان خانداني‌شان طايفه‌هاي عرب بخصوص بني‌اسد را وارد خوزستان كردند، سلجوقي‌ها نيز از بني‌اسد و برخي ديگر از طوايف عرب استفاده كرده آنها را در خوزستان اسكان دادند. دراين باره گزارشهاي تاريخي روشني دردست است، و ما حتي رهبران طوايفي از بني‌اسد و بني‌عقيل (هردو از شيعيان جنوب عراق) را ميشناسيم كه با جنگجويان طوايفشان ازعراق به خوزستان رفته همراه برخي از رقيبان قدرت سلجوقي بوده‌اند و سپس در خوزستان اقامت داده شده‌اند.

هجرت طوايف عرب به درون خوزستان در فاصله‌هاي زماني بلند و كوتاه همچنان ادامه داشته است. در زمان صفوي بيشترين موج مهاجرت طوايف شيعهء جنوب عراق به غرب خوزستان اتفاق افتاد؛ و آن زماني بود كه كردستان و عراق را عثماني‌ها ازايران گرفتند، و بسبب آنكه جنگهاي صفوي و عثماني حالت جنگ شيعه و سني داشت، همانگونه كه در ايران سني‌ها با شديدترين فشارها روبرو بودند، در عراق نيز شيعه‌ها تحت فشار قرار داشتند؛ و دراثر اين فشارها برخي از طوايف عرب به درون خوزستان سرازير شدند.

نكته‌ئي كه دراينجا بايد به آن اشاره كنم آنكه عربهاي مهاجر به خوزستان در قرنهاي نخستين اسلامي خيلي زود و در طي يكي دونسل، دوزبانه ميشدند. علت اين امر آن بود كه زبان مردم شهرها و زبان بازارها و مراكز كسب و كار عموما فارسي بود، و زبان فارسي در شهرهاي عراق- بخصوص در بغداد و بصره و واسط- زبان محاورات مردم كوچه و بازار بود، و عربهاي اين شهرها نيز اغلب دركوچه و بازار به زبان فارسي سخن ميگفتند. اين چيزي است كه بسياري از گزارشهاي تاريخي به آن اشاره كرده‌اند. عربهائي كه در قرنهاي دوم و سوم به درون خوزستان هجرت ميكردند نيز چونكه عمدتا از قبايل جنوب عراق بودند، آمادگي براي دوزبانه شدن داشتند. درنتيجهء اين روند، زبان عربي به مرور زمان از صحنهء جوامع عرب خوزستان كنار رفت، و زبان مردم خوزستان- اعم از عرب و غير عرب- تا زمان مغولها زبان فارسي بود. فقط در مناطق دورافتادهء باتلاقهاي غرب خوزستان- كه بطيحه ناميده ميشد- بقاياي عربها زبان خودشان را حفظ كرده بودند. اين همان سرزميني است كه در زمان زنديه بخشي از بصره پنداشته ميشد و به همراه بصره و باتلاقهايش نام عربستان به آن اطلاق ميشد. اين نام (يعني عربستان) تا پايان دوران قاجاريه بر اين منطقه ماند. طايفهء بني‌كعب كه در زمان زنديه به اين منطقه مهاجرت كردند، همچون ديگر قبايل عرب در منطقهء اسكانشان داراي نظام قبيله‌ئي و شيخ بودند. در اواسط دوران قاجار، شيخ اين قبيله با گرفتن فرمانهائي از شاهان قاجار، منطقهء نفوذش براي گردآوري ماليات براي دربار قاجار را تا محمره و عبادان (خرمشهر و آبادان) گسترش داد. از همين طايفه شيخ‌هائي چون شيخ مزعل و شيخ خزعل بيرون آمدند، كه تا پيش از تصميم انگليسي‌ها به ايجاد كشور مستقل كويت، براي تشكيل حاكميتي در جنوبغرب خوزستان به نام عربستان كه مركزش محمره (خرمشهر) باشد نامزد شده بودند. بر اساس همين برنامه بود كه انگليسي‌ها زميني كه درآينده پالايشگاه نفت آبادان شد را از شيخ خزعل خريدند، تا مالكيت شيخ خزعل بر زمينهاي اين منطقه را بطور رسمي هم اعلام و هم تثبيت كرده باشند، و در آينده كه دولت مستقل عرب مورد نظرشان را تشكيل دادند، بتوانند با ادعاهاي دولت ايران مبني بر مالكيت اين بخش از خوزستان مقابله كنند.

شيخ خزعل و طايفه‌اش از عربهاي سرزميني بودند كه اكنون كشور كويت است. تا جائي كه ما ميتوانيم سند به دست آوريم، زمان اسكان اين طايفه در خوزستان از زمان پدربزرگ شيخ خزعل فراتر نميرود. پيوند آنها با سرزمين اصليشان در پايان دوران قاجار به خوبي قابل تشخيص است. شخص شيخ خزعل در كويت داراي خانه بوده، و منطقه‌ئي كه خانهء او درآن واقع بوده «خزعليه» نام داشته است (و هنوز قابل شناخت است). وقتي خاندان كنوني حاكم در كويت تشكيل حاكميت دادند و ميان آنها و آل سعود برسر بعضي از زمينهاي جنوب كويت اختلاف افتاد، سعودي‌ها لشكر به كويت كشيدند و شيخ خزعل پسرش را با يك لشكر به كويت فرستاد و كويت را دربرابر سعودي‌ها حفظ كرد. ولي به زودي جريانها به گونه‌ئي در ايران پيش رفت كه شيخ خزعل از ميان برداشته شد و خوزستان براي مام وطن ماند و رؤياي تشكيل عربستان در خوزستان به خاك سپرده شد.

نكتهء آخر دربارهء خوزستان آنكه اخيرا بعضي ناآگاهان از تاريخ خوزستان برآنند كه عيلامي‌ها را از اقوام سامي بدانند، و ازاين طريق تلاش ميكنند كه ريشه‌هاي عربهاي خوزستان را به عيلامي‌ها پيوند داده سابقهء اسكان عرب در خوزستان را به دوران دور تاريخ برسانند. اين يك ادعاي باطل و ناشي از ناآگاهي اين افراد از تاريخ اقوام خاورميانه است. خوزي‌ها كه همان قوم عيلامي و بوميان خوزستان بوده‌اند، هيچ پيوند نژادي با قوم سامي و حتي با آرامي‌هاي همسايه‌شان درجنوب عراق نداشته‌اند. همهء كساني كه در تاريخ خوزستان و كشور عيلام تحقيق كرده‌اند عيلامي‌ها (يعني قوم خوزي) را يك قوم مشخص و جدا از اقوام همسايه دانسته‌اند كه هيچ پيوند نژادي با اقوام ميانرودان (بين النهرين) نداشته‌اند. سنگ‌نگاره‌هائي كه از عيلامي‌ها برجا مانده آنها را قومي با رنگ تيره و بيني‌هاي گرد و نسبتا پهن و قدهاي نسبتا كوتاه نشان ميدهد. در سنگ‌نوشته‌هاي آنها نيز باستانشناسان نتوانسته‌اند هيچ نشانه‌ئي كه وجه اشتراك زبان آنها با زبانهاي آرامي و سامي را نشان دهد نيافته‌اند. ازاين رو به تأكيد ميگويند كه عيلامي‌ها (يعني خوزي‌ها) يك قوم مشخص بوده‌اند و از زماني كه تاريخ به ياد ندارد در خوزستان اسكان داشته‌اند.

يكي ديگر از دلايل ناآگاهي اينها از تاريخ خوزستان آنست كه مي‌پندارند و ادعا هم ميكنند كه خوزستان پيشترها نامش اهواز بوده و بعد عربستان شده و از زمان رضاشاه پهلوي به خوزستان تبديل شده است. اين سخن به آن ميماند كه كسي بگويد فارس پيشترها نامش استخر بوده و عراق پيشترها نامش بغداد بوده و خراسان پيشترها نامش بلخ يا نيشابور يا مرو بوده است. درمتون تاريخي سنتي كه عموما عربي‌اند نام خوزستان به وضوح و روشني آمده است، و اهواز نيز دراين متون، حاكم‌نشين خوزستان است. مثلا در منتظم ابن الجوزي و كامل ابن اثير (اولي تأليف اواخر قرن ششم، و دومي تأليف اوائل قرن هفتم) درتمام گزارشهاي مربوط به خوزستان نام «خوزستان» به روشني و وضوح بعنوان يك ايالت مشخص ذكر گرديده است. نام شهر اهواز در عهد ساساني هرمزاردشير بود، و پس از فتوحات عربي اخواز (جمع خوزي) ناميده شد، كه درآينده اهواز تلفظ گرديد. و اما علت اين نامگذاري آن بود كه دركنار شهر هرمزاردشير يك بازار دائمي دائر بود كه بازار خوزي‌ها ناميده ميشد، و عربهاي فاتح به آن «سوق الاخواز» گفتند (و البته آنرا به‌كلي تاراج و ويران كردند). در همينجا بود كه عربها پادگان دائر كردند و نام مختصر «اخواز» بر پادگانشان اطلاق كردند، و شهر را نيز به همين نام خواندند، كه مردم منطقه آنرا اهواز تلفظ كردند. دربارهء وجه تسميهء شهر بندري محمره (اكنون خرمشهر) گزارشي دردست نيست؛ ولي ما ميدانيم كه صفت «مُحَمّره» در تمامي گزارشهاي تاريخي منحصرًا براي خرم‌دينهان پيرو بابك به كار رفته است كه پرچم و جامه‌شان سرخ بود و به همين سبب به زبان فارسي «سرخ‌جامگان» و به زبان عربي «محمره» ناميده شدند. فقط اين پرسش پيش مي‌آيد كه آيا در اوائل قرن سوم هجري و در جريان سركوب سرخ‌جامگان، جماعاتي از آنها را به اين ناحيه تبعيد كردند و نام محمره به تبعيدگاه آنها اطلاق شد؟؟. به اين پرسش نميتوان پاسخي داد؛ ولي آنچه به يقين ميتوان گفت آنكه نام محمره ارتباطي با نام و صفت هيچ‌كدام از طوايف مهاجر عرب در هيچ زماني نداشته است.

تاريخ اسكان عربها در خوزستان- چنانكه اشاره شد- از زمان فتوحات اسلامي به بعد شروع ميشود، و پيش ازآن هيچ نشانه‌ئي از وجود جماعات عرب در خوزستان وجود ندارد. حتي نشانه‌ها حكايت ازآن دارند كه بسياري از طوايف كنوني عرب خوزستان- كه هنوز لهجه‌شان كاملا شبيه لهجهء بسياري از قبايل جنوب عراق است- در زمانهاي متأخر و در دوران زنديه و قاجاريه به خوزستان مهاجرت كردند. طايفه‌هاي بني‌كعب و بني‌طرف را ميتوان از اين جمله دانست.
iran emrooz (ايران امروز)

روشنفكر به وسيله ترجمه و كپي و تقليد به وجود نمي‌آيد، تحصيل‌كرده به وجود مي‌آيد، دكتر و مهندس و معمار به وجود مي‌آيد ولي روشنفكر به وجود نمي‌آيد. روشنفكر كسي است كه جور تازه‌اي بينديشد. اگر سواد ندارد، نداشته باشد. فلسفه نمي‌داند، نداند، فقيه نيست، نباشد. فيزيكدان و شيميست و مورخ و اديب نيست، نباشد، ولي زمانش را حس كند، مردم را بفهمد و بفهمد كه اكنون چگونه بايد بينديشد و بفهمد كه چگونه مسووليتي را بايد حس كند و بر اساس اين مسوؤليت فداكاري داشته باشد

Sunday, January 17, 2010

یک ایرانی دیگر (جان فرحی) به جرم اختلاس میلیونها دلار در لس آنجلس دستگیر شد

یک ایرانی دیگر (جان فرحی) به جرم اختلاس میلیونها دلار در لس آنجلس دستگیر شد

۱۴ ژانویه ۲۰۱۰
جان فرحی

به گزارش سایت "کمیسیون اوراق بهادار و معاملات" دولت آمریکا، جان فرحی سرمایه گذار معروف یهودی ایرانی-الاصل که در رادیو (۶۷۰ AM) و تلویزیونهای ایرانی در لس آنجلس برنامه داشت، به همراه گیسو رستگار (همسرش) و الهه عمویی (کنترلر شرکت)، متهم به اختلاس ۲۰ ملیون دلار از ۱۰۰ ایرانی مقیم آمریکا شده اند و تمام اموال شرکت آنها (NewPoint Financial Services) با حکم فوری دادگاه توقیف شده است. گفته میشود فرحی در سال ۲۰۰۸ هجده ملیون دلار در بازار سهام ضرر کرده بود ولی آن را از مردم و سرمایه گذاران پنهان کرده بود. همچنین با دروغ به سرمایه گذاران ایرانی-آمریکایی، پولهای آنها را برای ساختن ویلای بزرگ خود در بورلی هیلز استفاده کرده بود. دادگاه اولیه برای بررسی اتهامات فردا در لس آنجلس برگزار میشود. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به این لینک رجوع کنید.

البته فرد دیگری به نام "جان فرحی" که در بین آمریکایی ها مشهورتر میباشد یک ایرانی-الاصل دیگر (مقیم ایالت نوادا) میباشد که در سال ۲۰۰۷ از سوی نشریه معتبر فورتون آمریکا با ۸۰ ملیون دلار ارزش سهام، جزو ثروتمندترین و موفقترین مدیران شرکتهای رو به رشد آمریکا نامیده شد.

سال پیش هم دو ایرانی-الاصل دیگر در آمریکا با ملیونها دلار بدهی تحت تعقیب قانونی قرار گرفتند:

عزری نامور

  • عزری نامور، ایرانی-الاصل و یهودی مقیم لس آنجلس، نزدیک ۵۰۰ ملیون دلار سرمایه های جامعه متول ایرانی- یهودی بورلی هیلز و شرکتهای مختلف را حیف و میل کرد و تحت تعقیب قانونی قرار گرفت.

SEC Halts Fraudulent Scheme Targeting Iranian-American Community in Los Angeles (Press Release No. 2010-3; January 11, 2010

Thursday, January 14, 2010

جنبش راه سبز - عبدالکریم سروش: در ایرانِ مطلوبِ آقای خامنه ای، همه باید مثل او بیاندیشند

جنبش راه سبز - عبدالکریم سروش: در ایرانِ مطلوبِ آقای خامنه ای، همه باید مثل او بیاندیشند

اجازه دهید به نامه ای اشاره کنم که شما دو ماه پیش به آقای خامنه ای نوشتید. از آن زمان تابه حال اتفاقاتی بسیار پر معنا و پر دامنه در جامعه ایران اتفاق افتاده است. ایشان ایران را به کجا می برد؟

چون می پرسید ایشان ایران را به کجا می برد ناچارم تا با استفاده از فیزیک این سئوال شما را پاسخ دهم. در فیزیک و زمین شناسی پدیده ای داریم به نام چاههای آرتزین. آرتزین به چاههایی گفته می شود که منابعشان بالاتر از سطح زمین است و آب به هنگام خروج از این چاهها به هوا فوران می کند. زمین شناسان به ما گفته اند که این آب فقط تا ارتفاع همان منبع فوران می کند و محال است که بالاتر از آن برود. حالا حکایت آقای خامنه ای ست.او واقعا ایران را می خواهد به ارتفاع و قد خودش برساند. بنابراین در پاسخ به این سئوال که ایشان ایران را به کجا می خواهد ببرد، باید به افکار آقای خامنه ای، به جهان بینی او و به وسعت یا ضیق دانش و بینش او توجه کرد.

اینها اموری است که می تواند به ما بگوید که اگر کارکاملا به دست آقای خامنه ای بیافتد و او بتواند آزادانه عمل کند- البته همیشه گلایه دارند که دشمنان نمی گذارند – نهایتا ایرانی خواهد ساخت که در آن، افراد مثل او می اندیشند، اسلام را به اندازه او می شناسند و دنیا را مثل او می فهمند. اگر چنین بشود البته مایه تاسف است. زیراعملکرد بیست ساله اخیر آقای خامنه ای نشان داده است که ایشان از بینش بسیار ناهموار و نادرستی برخوردار است. اگر آقای خامنه ای در حوزه علمیه بود و یا در مسجدی پیشنمازی می کرد، هیچ مشکلی وجود نداشت. اما این بینش، در مقامی که ایشان نشسته و با اراده ای که می خواهد ایران را بر قیاس خود بسازد، بینش ویرانگری است. علت آن نیز این است که دیدگاه آقای خامنه ای در مورد اسلام تقریبا دیدگاهی است شبیه به سید قطب. آقای خامنه ای اساسا بینش خود را از او ستانده است. آقای خامنه ای تالیفات چندانی ندارد ولی یکی از کارهای او ترجمه یک کتاب سید قطب است. خدا سید قطب را رحمت کند،مردی بود وسر پر شوری داشت، مفسر قرآن هم بود و از جهاتی بر آقای خامنه ای برتری داشت. بینش او این بود که تمدن غرب، جاهلیبت عصر جدید است و این جاهلیت ذره ای ارزش بقا، و پیروی ندارد و باید نفی شود. آقای خامنه ای البته اظهار ارادت به اقبال لاهوری هم می کند، ولی چندان بهره ای از بینش و دانش اقبال نبرده است.

اگر آقای خامنه ای مثل اقبال لاهوری فلسفه غرب و شرق را می شناخت آنوقت سرنوشت مملکت ما به گونه دیگری رقم زده می شد. ولی متاسفانه اینچنین نیست و اسلامی که آقای خامنه ای می شناسد و درکی که ایشان از جهان دارد، تماما ساخته شده و مطابق اندیشه های سید قطب است. میزان اطلاعات عرفانی آقای خامنه ای هم اندک است. آن جهان وسیعی که عارفان می دیدند و آن قرابت روحی که با پیامبران داشتند هم در او نیست.و متاسفانه به دلیل اینکه می خواهد بر مسند ولایت فقیه بنشیند، در پوستین فقیهان هم رفته و از فقه هم صرفا نوعی قشری گری انسان سوزرا برگرفته است. مجموعه ی این امور گویای آنست که آقای خامنه ای اگر دستش برسد- که تاکنون هم رسیده است- اولا ما را با تمام جهان به جدال خواهد انداخت، که انداخته است. ثانیا یک دید و عمل قشری از اسلام را در ایران مستقر خواهد کرد، که کرده است. وثالثا، به دلیل درکی که ازتاریخ صفویه دارد معتقد است که یک رشته خواص را به دور خودش باید جمع کند و با این مجموعه بر ایران حکومت کند. این افراد خاص را هم پدید آورده است.

Sunday, January 10, 2010

سيبستان: بازی در وقت اضافه

حرفهای خامنه ای بعد از بیانیه هفدهم موسوی و نشانه هایی که در هشت روز اخیر می دیدیم معناهای زیادی دارد. من چند برش از آن را برجسته می بینم:

آقای خامنه ای بروشنی اذعان کرد که طرفدارانش دچار شبهه شده اند و از این نبرد مذهبیون حاکم با مذهبیون مخالف و منتقد متحیر اند) : ايشان ديد يك عده اى دچار شبهه شده اند؛ خودش را رساند آنجا، سخنرانى كرد .(اما به نظرم در دادن پاسخی درست به شبهه آنها موفق نبود. او تلاش کرد یک سر ماجرا را به امریکا و انگلیس وصل کند و یک سر را هم به همه کسانی که او بی دین توصیف می کند. در واقع آقای خامنه ای اصلا دوست ندارد بر خصلت های دینی مخالفان تاکید کند و کاملا علاقه مند است که بگوید نبرد بین جبهه دینداران یعنی خودش و بی دین ها یعنی مخالفان است) : در داخل، جناحهاى ضد دين، از توده اى بگير تا سلطنت طلب، تا بقيه ى اقسام و انواع بى دين ها كجا ايستاده اند؟ يعنى همان كسانى كه از اول انقلاب با انقلاب و با امام دشمنى كردند، سنگ زدند، گلوله خالى كردند، تروريسم راه انداختند). با اینهمه او از دست شبهه خلاصی ندارد. اگر واقعا مساله دین و بیدینی است چرا اصولا باید ذهن هواداران او شبهه ناک شود؟

به نظرم بخش مهمی از تلاشهای نیروهای امنیتی و تبلیغاتی نظام مقدس در تخریب وجهه دینی مخالفان و بستن آنها به گروههای اقلیت دینی یا مخالفان مسلح و روزه خواران و بی دینان برای حفظ نیروهای خودی است و البته توجیه آسانتر سرکوب. آقای خامنه ای بخوبی متوجه است که اگر دامنه شبهه گسترده شود کار بر او سخت خواهد شد.

قدم بعدی آقای خامنه ای این است که قاطعیتی را که افراطیون توصیه می کنند به تاخیر بیندازد. این سخنرانی او ایجاد یک فضای وقت اضافه است. به نظرم او نتوانسته بین سازش و سرکوب به نتیجه برسد. بنابرین راه میانی را انتخاب کرده است که به احتیاط نزدیک تر است. او تلاش می کند قاطع جلوه کند اما همزمان از افتادن به دام سرکوب یکباره و خونین و بی محابا که به او توصیه می شود خودداری کند (: خيلى بايد با احتياط و تدبير و در وقت خودش با قاطعيت وارد شد). یعنی قاطعیت فعلا در ذخیره بماند. روش سیاسی او دقیقا منطبق بر نمدمالی است. او بدون اینکه خون رهبران اصلاحات را بریزد یا آشکارا انها را مورد تعدی و حبس قرار دهد سعی می کند راه را از شش جهت بر ایشان ببندد تا «فتنه» از نفس بیفتد.

تجربه بحران آفرینی های دوره خاتمی هم تجربه ای است که مدل کار آقای خامنه ای را نشان می دهد. حجم آتش تهیه سنگین و بعد آرام کردن فضا. او می خواهد با مرعوب کردن حریف و مذاکره پشت پرده یا خفه کردن پشت صحنه کار را پیش ببرد. تمام الدرم بلدرم ها همین امروز تمام شده است. آقای خامنه ای فکر می کند که بازی را برده است یا در آن دست بالا را دارد. بنابرین نیازی به پرداخت هزینه های بیشتر نیست. اینکه او به هواداران اش می گوید مسائل دیگری هم داریم که به آن برسیم یعنی بروید دنبال کارتان تا اطلاع بعدی. در عین حال این مسائل واقعا هم ذهن او را مشغول می کند. نگرانی اقتصادی و سیاست خارجی و امنیتی نگرانی های مهمی است که او می خواهد بلکه به ترمیم آنها بپردازد (: مسائل كشور كه فقط مسائل مربوط به اغتشاشگران نيست؛ كشور مسائل اقتصادى دارد، مسائل علمى دارد، مسائل سياسى دارد، مسائل بين المللى دارد، مسائل امنيتى دارد؛ صدها مسئله ى مهم پيش روى مسئولان كشور هست؛ بايد اينها را انجام بدهند؛ بايد كشور را مديريت كنند).

آقای خامنه ای با هر سخنرانی که می کند بیشتر از پیش نشان می دهد که سرنخ تمام تبلیغات صدا و سیما و کیهان و نشریات سپاه و تریبون های نماز جمعه و مانند اینها دست خود او ست. من وقتی اشاره او را به «دهها میلیون» تظاهر کننده دیدم واقعا اول باور نکردم. چون تازه همین دیروز بود که در کیهان خوانده بودم (گفت و شنود روز شنبه اش) و با خود گفته بودم اینها هم هر روز به ابعاد شمارش هواداران شان اضافه می کنند چون ماجرا از 2-3 میلیون شروع شد و حالا به دهها میلیون رسیده. اما گذاشتم به حساب اغراق های بی مزه کیهان. خبرهای خامنه ای که منتشر شد هم برای من کافی نبود. صبر کردم تا متن کامل حرفهایش در سایت او درآید تا بتوانم شخصا بررسی کنم در چه زمینه ای این اشاره را کرده است. اما درست بود. او این حرف را زده بود درست در همان چارچوبی که در کیهان دیده بودم.

مساله دهها میلیون به نظرم یک مساله کلیدی است. خامنه ای می خواهد باور کند و به ضرب تکرار و تبلیغات به هواداران اش هم بقبولاند که آنها واقعا اکثریت جامعه هستند. معنای ضمنی دهها میلیون را هم کیهان روشن کرده است. معنای آن از نظر آقایان این است که اکنون به اضافه آن 24 میلیون رای دهنده به احمدی نژاد میلیونها نفر از آن 13 میلیون رای دهنده به موسوی هم طرف ولایت خامنه ای ایستاده اند و از موسوی قهر کرده اند. بنابرین در حساب آنها معدودی باقی می مانند که همین آشوبگران اند که شما در گروههای چند ده نفره یا چند صدنفره می بینید. نظام مقدس به این منطق نیاز دارد تا اولا بتواند بگوید که مخالفان گروه کوچکی هستند و ثانیا بتواند بگوید این گروهای کوچک همان گروههای زخم خورده از انقلاب اند از مجاهدین تا سلطنت طلبها به اضافه گروههایی از بهائیان و چند تنی هم سررشته دار از کارداران خارجی و جاسوسان ایرانی آنها. هر نوع جمع و تفریق دیگری کاملا به ضرر نظام است. این است که خامنه ای حاضر است این دروغ آشکار را خود نیز تکرار کند. او و تیم تبلیغی اش همدست اند.

به همین ترتیب خامنه ای می کوشد به یک شبهه دیگر نیز جواب دهد. او می گوید این راهپیمایی ها که شد دولتی نبود اما اگر بود هم نشانه قوت این دولت باید گرفته شود! او برای شیرفهم کردن ما می گوید اگر راست می گویید بروید ببینید چند تا دولت دیگر در دنیا باقی مانده که بتواند ظرف دو روز این جماعت میلیونی را به خیابان بیاورد. این به نظرم شیفت مهمی است در گفتار رهبر جمهوری اسلامی. او دیگر به راهپیمایی خودجوش مردم تکیه نمی کند و اذعان دارد که مردم را دولت به خیابان می آورد اما می گوید خب باشد چه عیبی دارد؟ او که می داند راهپیمایی خودجوشی دیگر در حمایت از او و نظام مقدس شکل نمی گیرد تصمیم دارد به همین راهپیمایی های خودفرموده بنازد. بنابرین است که می بینیم در وبلاگهای ولایتی هم این خط شروع می شود که بله می رویم ساندیس مان را هم می خوریم و از دولت مان هم حمایت می کنیم.

اما موسوی در بیانیه خود باطل السحر این ادعا را آورده است. اگر واقعا نظام از اکثریت برخوردار است باید از یک انتخابات آزاد استقبال کند. نباید اینهمه چهره های شاخص نظام و دانشجویان بسیار و فعالان حقوق مدنی و بشری را در زندان داشته باشد. نباید دهان همه رسانه ها را بسته باشد. اگر اکثریت با نظام مقدس است و طرف ولایت ایستاده است نگرانی اش از چیست؟ نظامی که مستظهر به پشتیبانی ملت است چه غم دارد از نقد رسانه و امواج ماهواره و اعتراض های مدنی؟ و اصلا این کم هزینه تر نیست؟ آیا اگر نظام انتخابات مجددی هم برگزار کرده بود اینقدر هزینه داشت که در این هفت ماهه داده است؟

خامنه ای بازی را به وقت اضافه می برد به این امید که فرجی حاصل شود. اما در واقع او بزرگترین فرصت را برای سوزاندن جنبش از دست داده است. این سخنرانی می توانست نفس همه ما را بند آورد و آغاز نوعی سازش محیلانه برای فروپاشیدن جنبش باشد. او می توانست حیله های سیاسی خود را در بازی دادن موسوی و رهبران سبز به کار بندد و از دست ما دیگر کاری ساخته نبود. اگر خامنه ای نشانه ای از سازش می داد بی تردید اعتراض خیابانی دیگری در ایران شکل نمی گرفت و او می توانست با بازی تاخیر زمانی که در آن استاد شده است (و مثلا سیاست هسته ای کاملا حول آن می چرخد) اهداف خود را پیش ببرد و جنبش را فرسوده کند. اما این سخنرانی نشان داد که او دورتر از آن است به مردم و خرد سیاسی که فکر می کنیم. یا مشاوران امنیتی و نظامی او به او اطمینان داده اند که دیگر اعتراضی در کار نخواهد بود و همه چیز تحت کنترل است. این بزرگترین دروغی است که او می تواند باور کند. ولی نظامی که بر اساس روش کذابان شکل گرفته و بر دروغ می تند و رهبرش روز روشن اقلیت بودن خود را اکثریت جلوه می دهد به این دروغ شیرین نیاز دارد.


سيبستان: بازی در وقت اضافه

Friday, January 8, 2010

تجاوز جنسی یک خاخام یهودی به 1200کودک

یک خاخام یهودی که با برقراری تماس تلفنی و اغفال کودکان، 1200 مورد تجاوز جنسی مرتکب شده است، توسط پلیس رژیم صهیونیستی دستگیر و زندانی شد.

به گزارش شبکه 10 رژیم صهیونیستی، یک خاخام 36 ساله یهودی به اتهام انجام 1200 مورد تجاوز جنسی از طریق تماس تلفنی دستگیر شد.

بر اساس تحقیقات پلیس این خاخام معلم یک مدرسه بوده و با جعل عنوان مشاور از وزارت تعلیم وتربیت رژیم صهیونیستی اقدام به این اعمال نموده است.

بنا بر اعلام پلیس رژیم صهیونیستی، این خاخام فقط در ماه‌های اخیر 1200 مورد مکالمه تلفنی غیرقانونی با کودکان مختلف داشته و پس از صحبت با آنها به عنوان مشاور، آنها را به منزل خود می‌کشاند.

تحقیقات پلیس پس از شکایت خانواده چند کودک یهودی مبنی بر اینکه این خاخام با عنوان جعلی مشاوره از وزارت تعلیم و تربیت با برقراری تماس تلفنی با فرزندانشان، آنها را به منزلش می‌کشانده است.

این خاخام در اعترافات خود با رد ادعاهای پلیس گفت: من با این اعمال قصد آزار رساندن به کودکان را نداشتم، بلکه برعکس قصد داشتم تحقیقاتی را در زمینه چرایی و چگونگی تجاوز به کودکان و اینکه چگونه کودکان به این انحرافات کشیده می‌شوند انجام دهم.
نظرات کاربران
تجاوز جنسی یک خاخام یهودی به 1200کودک

روشنفكر به وسيله ترجمه و كپي و تقليد به وجود نمي‌آيد، تحصيل‌كرده به وجود مي‌آيد، دكتر و مهندس و معمار به وجود مي‌آيد ولي روشنفكر به وجود نمي‌آيد. روشنفكر كسي است كه جور تازه‌اي بينديشد. اگر سواد ندارد، نداشته باشد. فلسفه نمي‌داند، نداند، فقيه نيست، نباشد. فيزيكدان و شيميست و مورخ و اديب نيست، نباشد، ولي زمانش را حس كند، مردم را بفهمد و بفهمد كه اكنون چگونه بايد بينديشد و بفهمد كه چگونه مسووليتي را بايد حس كند و بر اساس اين مسوؤليت فداكاري داشته باشد

Sunday, November 22, 2009

هشدار نسبت به تکرار مجدد ماجرای سعید امامی یک شاهد عینی از حضور سعید مرتضوی با لباس زندان در بند 209 خبر داده است

آذر 88

هشدار نسبت به تکرار مجدد ماجرای سعید امامی


نوروز: یک نام بر پیشانی فجایعی که طی یک دهه گذشته در ایران رخ داده است، به چشم میخورد. این نام البته از آن دو نفر است: معاون وزیر اطلاعات در دوره فلاحیان و دیگری دادستان تهران؛ سعید امامی و سعید مرتضوی!

شباهت این دو، تنها در نام آنها نیست، در جنایاتی که در حق ملت و کشور ایران مرتکب شده اند نیز هست.

برای شمارش فجایع این دو باید تاریخ دو دهه اخیر را به دقت خواند و مو به مو از جنایاتشان نام برد که در این فضا نمی گنجد و از حوصله این بحث خارج است، اما شاید تنها چند نمونه از فجایعی که این دو سعید آفریدند که ذهن ها به خوبی آنها را به خاطر دارد برای مثال کافی باشد، یکی بمبگذاری در حرم امام رضا (ع) در روز عاشورای حسینی در 30 خرداد 1373، سازماندهی ترورهای خارج از کشور در دوره وزارت فلاحیان در اطلاعات یا فاجعه قتل های زنجیره ای که این روزها مصادف است با سالگرد سلاخی وحشیانه مرحوم فروهرها و همینطور قتل زهرا کاظمی و فاجعه کهریزک نام این دو سعید را برای همیشه در ذهن ملت ایران حک کرده است.

گرچه اولین سعید نامی آشنا برای مردم نبود و تنها زمانی شهره خاص و عام شد که سر از زندان درآورد و کمی بعد خبر "سرکشیدن داروی نظافت" و مرگ او در بحبوحه پرونده قتل های زنجیره ای رازهای بسیاری را در خاک مدفون کرد تا بخش مهمی از تاریخ امنیتی - اطلاعاتی کشور و نام عاملان و آمران قتل های وحشیانه زنجیره ای همچنان در پرده بماند...؛ اما با سعید دوم برخلاف همنام او، همه از همان ابتدای مسئولیتش بخوبی آشنا شدند.

هرچه سعید امامی به واسطه شغلی که داشت، نامش در جنایاتی که خلق میکرد، مخفی می ماند، اما ولع قدرت و شهرت سبب شده بود تا با سعید مرتضوی - از همان سالها که همنام او در خفا به نام "حفظ امنیت ایران" علیه شهروندان و ایرانیان جنایت می کرد- همه آشنا شوند و نام او را به خاطر بسپارند.

این دو سعید اما شباهت دیگری نیز احتمالا خواهند داشت که بسیاری را نگران کرده است: عاقبت کار آنها!

***

با برگزاری انتخابات ایران و فجایعی که پس از آن به بار آمد، به خصوص افشای آنچه در بازداشتگاه مخوف کهریزک رخ داد، نام سعید مرتضوی دوباره برسر زبان ها افتاد.

گرچه در ده سال گذشته نام او در کنار عناوینی همچون "جلاد مطبوعات" و "قاتل زهرا کاظمی" در میان مردم همواره مطرح بود، اما اینبار عنوان "متهم اصلی پرونده کهریزک" را دوستان و همفکران سعید مرتضوی به او اعطا کردند و بازی آخر دادستان تهران از همینجا آغاز شد.

سعید مرتضوی که در تمام این سالها – حتی در سال 83 و پس از انتشار گزارش هیات منتخب رییس جمهور وقت مبنی بر دست داشتن او در قتل زهرا کاظمی- هرگز خود را ملزم به پاسخ و توضیح ندیده بود، با شدت گرفتن زمزمه نام خود تحت عنوان "متهم کهریزک" تلاش گسترده ای را آغاز کرد تا طبق روال این سالها از قانون فرار کند؛ اما اینبار نتوانست.

دادستان تهران که با 42 سال سن، هفت سال بر این مسند تکیه زده بود، در تاریخ هشتم شهریورماه 1388 رسما اختیارات خود را از دست داد و از مقام خود عزل شد. گرچه در ظاهر "معاونت دادستان کل کشور" صندلی جدید مرتضوی شد، اما این فقط ظاهر قضیه بود؛ بسیاری آن را خلع ید و راندن او از عرصه مدیریت قضایای پس از انتخابات تحلیل کردند. حقوقدانان نیز تصریج داشتند که براساس قانون، معاونت دادستان کل، در عمل از اختیارات و نقش دادستان تهران برخوردار نیست.

آخرین بار چه کسی سعید مرتضوی را دید؟!
پایان سعید مرتضوی اما بدینجا ختم نشده است. آخرین حضور رسمی دادستان معزول تهران در محافل رسمی به مراسم تودیع او بازمیگردد. یعنی در روز چهاردهم شهریورماه که شرح مبسوطی از خدمات خود در طول دوران خدمت ارائه داد و اعلام کرد که حاضر است تجربیاتش را در اختیار دادستان جدید قرار دهد.

پس از آن سعید مرتضوی تنها دو حضور"مجازی" داشته است! اولی، مصاحبه با یکی از سایت های نزدیک به دولت در تاریخ دوازدهم مهرماه است - علیرغم اینکه قرار بود مشروح این گفتگو بعدا منتشر شود اما تاکنون این اتفاق نیافتاده- و دومی به یکروز بعد از انتشار این مصاحبه برمیگردد که جوابیه بلندبالایی در واکنش به اظهارات اصولگرایانی که او را متهم به سرپیچی از دستو رهبری در تعطیلی کهریزک میکردند، در سایت بولتن منتشر ساخت.

از آن تاریخ تاکنون، یعنی از سیزدهم مهرماه تا امروز هیچ خبری از دادستان معزول تهران نیست! او در هیچ محفل رسمی حضور پیدا نکرده و هیچ خبر و اظهارنظر رسمی و غیررسمی از او منتشر نشده است.

اگر ده سال قبل اصرار سیدمحمدخاتمی، رییس جمهور وقت منجر به پیگیری ماجرای قتل های زنجیره ای و برملا شدن نام و نقش سعید امامی شد، امروز فشار رسانه ها و افکار عمومی از یکسو و کشته شدن فرزند یکی از اصولگرایان صاحب نام در زندان کهریزک از سوی دیگر، کودتاگران را ناگزیر از سوزاندن یکی (یا بیشتر) از مهره های خدوم! خود کرده است.

ده سال پیش، نام سعید امامی به عنوان متهم قتل های زنجیره ای، با انتشار خبر "سرکشیدن داروی نظافت" و خودکشی او رسانه ها را فراگرفت. تا پیش از آن افکار عمومی حتی از بازداشت فردی به نام سعید امامی هم مطلع نبود.

در روزهای اخیر غیبت مرتضوی و بیخبری از او نگرانی ها از همسانی سرنوشت او با همنام خود سعید امامی را در ذهن متبادر می کند.

این ترس در مورد سعید مرتضوی نیز قوت گرفته که مبادا در یکی از این روزها، در حالی که افکار عمومی پس از افشای خبر مرگ پزشک وظیفه کهریزک بار دیگر نسبت به این موضوع ملتهب شده و در انتظار معرفی و محاکمه متهمان جنایات کهریزک است، پس از مدتها بیخبری از معاون دادستان کل کشور، ناگهان خبر خودکشی او در رسانه ها منتشر شود!

پیش از این خبرهایی مبنی بر احضار مرتضوی و بازجویی از او منتشر شده بود، اما پرده نشینی این روزهای مرتضوی، باعث شده که گمانه زنی ها در مورد شباهت سرنوشت این مهره سوخته با سعید امامی شدت یابد.

به گزارش نوروز، این نگرانی ها با اظهارات یک شاهد عینی مبنی بر حضور مرتضوی با لباس زندان در اوین، قوت یافته است.

این شاهد عینی اطمینان دارد که مرتضوی را در بند 209 زندان اوین دیده است. برخی دیگر از آزادشدگان نیز میگویند که در بازجویی ها از بازجوی خود شنیده اند که مرتضوی نیز در بند209 است.

اگر اظهارات بازجویان که اصولا نباید به آنها استناد کرد را کنار بگذاریم، در صورت درست بودن اظهارات این شاهد عینی که به تازگی از زندان اوین آزاد شده است، جای این سئوال باقی است که چرا مسئولان امر قضا در صورتی که سعید مرتضوی را بازداشت و به زندان انداخته اند، این موضوع را از مردم پنهان نگاه داشته اند؟! اگر مرتضوی مجرم است و در بند، چرا نباید به مردم معرفی شود؟

اگر هم اظهارات این فرد براساس خطای دید او از زیر چشمبند بیان می شود، چرا پس از گذشت چند ماه هنوز مراجع رسمی حتی یکنفر را به عنوان متهم محرز این پرونده معرفی نمی کنند؟ و چرا بعد از چندماه و تعویق پنج باره، گزارش کمیته ویژه مجلس درخصوص جنایات کهریزک در صحن علنی قرائت نمیشود و به اطلاع مردم نمیرسد؟

آنچه این شاهد عینی بر آن اصرار دارد، چه درست باشد، چه نباشد، رافع وظیفه مسئولان قضایی در معرفی و محاکمه متهمان پرونده کهریزک نیست و با این روند افکار عمومی حق دارد نگران این موضوع باشد که پرونده جنایات کهریزک نیز به سرنوشت قتل های زنجیره ای دچار شود.

Tuesday, July 14, 2009

به سهم خودم از" احمدی نژاد" متشکرم...

به سهم خودم از" احمدی نژاد" متشکرم...

بابت متحد کردن همه ما!
باید باور کنیم گاهی عدو واقعا سبب خیر میشود.

یادم می آید قبل از انتخابات جمعمان پاره پاره بود. از هم بدمان می آمد. یکی می گفت باید رضا پهلوی برگردد. یکی می گفت چاره کار نهضت آزادی است. یکی می گفت حزب مشارکت بهترین گزینه است. دیگری می گفت همه تان خفه, مریم رجوی باید بیاید بشود رئیس جمهور. آن یکی داد می زد حزب فقط حزب کمونیست کارگری. آن یکی می گفت حکومت عدل علی اما به صورت واقعی اش(! ). آن یکی می گفت شهرام همایون و گروه ماهستم اش را عشق است. آن یکی عاشق هخا بود و برای رقص با او در میدان آزادی نوبت گرفته بود. هر کداممان در وبلاگ از کسی تعریف می کردیم نظرخواهیمان پر می شد از فحش آن دیگری...
مجید مجیدی حرفی در تعریف دولت می زد داد همه مان را در می آورد.
سید مهدی شجاعی داستانی مذهبی می نوشت کلی نفرینش می کردیم.
شطحیات احمد عزیزی حالمان را بد می کرد.
آن بازیگر یا روزنامه نگار یا مجسمه ساز یا نقاش یا... از دست شهردار یا هر ارگان دولتی جایزه می گرفت دلگیر می شدیم و او را نان به نرخ روز خور و قلم به مزد خطاب می کردیم.
درگیری های میان خودمان تمام این سی سال ادامه داشت و همه مان می دانستیم با پاره پاره بودنمان راه به جایی نمی بریم.
اما این انتخابات و تقلب و رفتاری که احمدی نژاد و یارانش در پیش گرفتند کاری کرد که همه مان با هم در اعتراض متحد شویم.
اگر مجید مجیدی نامه ای اعتراضی مینویسد همه مان قربان صدقه اش می رویم. کارگردان یا بازیگر یا هنرمند یا روزنامه نگار یا... مطلبی در اعتراض به تقلب می نویسد همه مان برایش هورا می کشیم. دستبند سبز احمد عزیزی روی تخت بیمارستان در حالت نیمه بیهوشی اشک شوق به چشمانمان می آورد.
قالیباف,شهرداری که در انتخابات قبلی به او رای نداده بودیم , وقتی می گوید تعداد شما 3 در راهپیمایی میلیون بود, برایش غش می کنیم.
لاریجانی که نه در کسوت ریاست صدا و سیما و نه در ریاست مجلس دوستش نداشتیم, تا میگوید باید به حمله به کوی دانشگاه رسیدگی شود با خوشحالی همه جا آن را تیتر میکنیم.
ابراهیم یزدی از لزوم تشکیل جبهه فراگیر می گوید, دلمان می خواهد بپریم و موهای سفیدش را ببوسیم.
محسن رضایی را که قبلا صرفا یک سپاهی می دیدیم, وقتی در مناظره با خونسردی پته احمدی نژاد را روی آب می ریزد بزرگترین جنتلمن تاریخ لقب می دهیم
وقتی می بینیم کروبی به جای اینکه فقط سنگ خودش را به سینه بزند مردانه در کنار موسوی باقی می ماند.تحسینش می کنیم.
اصلا خود موسوی و خاتمی را که بعضی ها آنها را ترسو خطاب می کردند, می بینیم در همه مراحل همراه با مردم هستند.به آنها و به رایمان می بالیم.

همه مان در تظاهرات شرکت می کنیم. همه نگران هم هستیم و وقتی گاز اشک آور می زنند به هم ماسک و آب تعارف می کنیم. در خانه و مغازه هایمان را به روی هم باز می گذاریم تا معترض ها نجات پیداکنند, بدون اینکه از عقیده و مسلک هم بپرسیم.
وقتی کسی زخمی, و یا کشته می شود همه با هم اشک می ریزیم.
همه یک صدا خواهان آزادی زندانیان سیاسی اخیر هستیم.
همه با هم می خواهیم احمدی نژاد برود... بعدا یه جوری با هم کنار می آییم.
چه کسی جز او می توانست اینطور ما را متحد کند؟