Friday, February 13, 2009

تناقض نظامی‌گری کینزی

شبح كينز، آمريكا را به جنگ دعوت مي‌كند
تناقض نظامی‌گری کینزی

نويسنده: رابرت هیگز
ترجمه‌: محمد امین صادق زاده
عکس :جان ميناردكينز
مارتین فلد اشتاین در مقاله خود در وال استریت ژورنال با عنوان «مخارج دفاعی‌‌، یک محرک قوی» این‌گونه به ما تفهیم مي‌‌‌نماید که نظامی‌گری کینزی دارویی است که توسط یکی از چهره‌های شاخص اقتصاد- سیاسی‌‌، استاد هاروارد‌‌، رييس سابق شورای مشاوران اقتصادی‌‌، رييس سابق انجمن اقتصاد آمریکا‌‌، رييس افتخاری اداره ملی تحقیقات اقتصادی و عضو هیات مشاوران اطلاعات خارجی رييس جمهوری تجویز مي‌‌‌شود. چنین اظهارات گسترده و بی اعتباری پیرامون جریان اصلی اقتصاد از مردی با این همه افتخارات و دستاورد‌‌ها احتمالا صرفا در جهت جلب نظر دیگران است.


در بحران کنونی که دیگر به فکر بدترشدن اوضاع نیستیم‌‌، چنین افکاری مي‌‌‌تواند اوضاع را بسیار وخیم‌تر نماید.
فلداشتاین عقیده دارد که جبران یک رکود اقتصادی عمیق نیازمند افزایش مخارج دولتی است تا کاهش شدید مخارج مصرف‌کنندگان و سرمایه‌گذاری‌های تجاری را که در شرف وقوع هستند، جبران نماید. بدون این افزایش در مخارج دولتی‌‌، رکود اقتصادی عمیق‌تر و طولانی‌تر خواهد بود. 
این اظهارات در واقع تلخیصی از جوهره کینزگرايی عوام فریبانه است. به نظر مي‌‌‌رسد که فلد اشتاین به مانند هر اقتصاد دان برجسته دیگری قادر به درک این مطلب نبوده که بر اساس آزمون‌های تجربی استاندارد و مورد تايید‌‌، این نظریه به طور قطع و بر اساس حوادث 1945 تا 1947 رد شده است و اقتصاددانان پیشرو بر این اعتقادند که مدل کینزی شاید آن‌گونه که کینزی‌های مي‌‌‌گویند، خمیرمایه خود را بسیار زیبا از 1940 تا 1945 ثابت کرده باشد ولی به دلیل شکست عمیق در سال‌های 1945 تا 1947 دیگر چندان جدی گرفته نمي‌‌‌شود.
اگر این عدم بصیرت به همین جا ختم نگردد اوضاع بدتر نیز خواهد شد، چراکه اقتصاددانان بی‌بصیرت نه تنها به‌کارگیری معیارهای مردود کینزی را برای رفع رکود پیشنهاد مي‌‌‌نمایند، بلکه عقیده دارند یک فرد کور راهنمای دیگران در بدترین مسیر ممکن مي‌‌‌تواند باشد. به عقیده این افراد نباید مخارج دولتی را به طور عام افزایش داد بلکه این افزایش باید در مخارج نظامي‌‌‌دولت و دیگر مخارج مشاهده شدنی در حوزه امنیت ملی صورت پذیرد. بخش قابل توجهی از افزایش مخارج دولت اوباما مي‌‌‌بایست صرف یک افزایش موقت در تجهیزات‌‌، امکانات و قوای انسانی وزارت دفاع آمریکا گردد. یک چنین افزایش‌های مشابهی نیز باید به وزارت امنیت داخلی‌‌، اف. بی .آی و دیگر بخش‌های جامعه اطلاعاتی آمریکا تخصیص داده شود. فلد اشتاین پیش‌‌بینی کرده که با صرف هزینه در افزایش کادر نظامي‌‌‌، آموزش‌‌، تجهیزات و تهیه اقلامي‌‌‌مثل هواپیماهای جنگی و باری و کشتی‌های جنگی در حدود 300000 شغل ایجاد خواهد شد.
از این‌رو یک افزایش اساسی و کوتاه مدت در مخارج دفاعی و اطلاعاتی اقتصاد را تحریک و امینت ملی را تقویت خواهد کرد. فلد اشتاین در ادامه اشاره مي‌‌‌کند که ارتش ایالات متحده در حال حاضر فرسوده و ضعیف شده‌‌، لذا به شدت نیازمند یک تعمیر اساسی‌‌، بازسازی‌‌، توسعه و نوسازی دارد. این بدان معنی است که به‌رغم اینکه هیچ ملتی در زمین توان ایجاد چالشی جدی را در برابر ایالات متحده ندارد و تندروهای اسلامي‌‌‌در پاکستان و برخی مسائل در اروپا و شهرهای بزرگ آسیا مشکلاتی کوچک بوده و تهدیدی برای امنیت ایالات متحده به حساب نمي‌‌‌آیند، گویا فلد اشتاین مطلع نیست که در حال حاضر دولت سالانه بیش از یک تریلیون دلار را صرف اهداف نظامي‌‌ ‌مي‌‌‌کند.
مقاله فلد اشتاین به ما یاد آور مي‌‌‌سازد که افرادی که در ایالات متحده حکومت مي‌‌‌کنند به شدت در آستانه سرافکندگی قرار گرفته‌اند. این افراد بی‌شرمانه انواع استدلال‌‌ها و عذرهای منطقی را ارائه مي‌‌‌نمایند تا بدین طریق هدایت پول مالیات دهندگان به شرکت‌های پیمانکاری تسلیحاتی و افراد دولتی خاص را توجیه نمایند. هرچند که ممکن است نظامی‌گری کینزی از لحاظ عقلانی مردود باشد اما با این وجود مدارک بسیاری وجود دارد دال بر اینکه این تفکرات برخی مواقع دستگاه حکومتی آمریکا را به مسیر دلخواه خود هدایت کرده است.
برای چند دهه وزیران دفاع در تلاش بوده اند تا احتیاجات عظیم بودجه‌ای خود را با این ادعا توجیه کنند که سطوح بالای مخارج نظامي ‌‌‌برای اقتصاد مفید است و مخارج نظامي ‌‌‌رکود را کاهش مي‌‌‌دهد و.... این دیدگاه چنان رایج شد که منتقدان مارکسیست نام نظامی‌گری کینزی را بر آن نهادند. هم در تفکرات چپ و هم راست‌‌، مردم بر این باور بودند که مخارج عظیم نظامي‌‌‌حامي ‌‌‌اقتصاد خواهد بود و در نبود این حمایت‌‌، اقتصاد وارد رکود مي‌‌‌شود. چنین تفکراتی نقش مهمي‌‌‌ در فرآیند‌های سیاسی ایفا کرد و منجر به این شد که نزدیک به 15 تریلیون دلار(به قیمت امروز) در بین سال‌های 1948 تا 1990 صرف مخارج نظامي‌‌‌جنگ سرد گردد. این تفکرات تا زمانی‌که اتحاد جماهیر شوروی ناجوانمردانه زمین بازی را ترک نکرده بود، همچنان وجود داشتند.
نظامی‌گری کینزی از چنان ظاهر معقولی برخوردار است که حتی پیش از آنکه کینز در کتاب خود؛ نظریه عمومی به آن مقبولیت عقلایی ظاهری ببخشد، واکنش‌هایی را برانگیخته بود. جان فلین در سال 1944 در کتاب خود با عنوان آنگاه که رژه مي‌‌‌رویم به این حقیقت اشاره کرده است که نظامی‌گری یک پروژه عمومي‌‌‌ مسحور‌کننده عظیم است که تحت آن مي‌‌‌توان توافق بسیاری از عناصر موجود در جامعه را جلب کرد. او اشاره مي‌‌‌کند که با این وجود مخارج پروژه‌های نظامي، ‌‌عواقبی بسیار خطرناک‌تر از ساختار هرمي‌ ‌‌شکل و عادی کینزی دارد. ناچارا ما نیز با تسلیم شدن در برابر نظامی‌گری به عنوان یک ابزار اقتصادی‌‌، کاری را که دیگر کشورها انجام داده اند، انجام خواهیم داد، یعنی با زنده نگاه داشتن ترس در مردم خود و جاه طلبی‌های پرخاشگرانه در دیگر کشورها‌‌، بر اساس اصول و تشکیلات استعماری خود عازم میدان خواهیم شد. 
مسلما فلین به دلیل اتخاذ اینگونه مواضع اش شایسته احترام ویژه‌ای خواهد بود. 
اقتصاد کینزی براین فرض استوار است که مخارج دولت‌‌، چه صرف تسلیحات شود و چه صرف دیگر کالاها، مقداری را به تقاضای کل اقتصاد خواهد افزود و بدین وسیله اشتغال برای نیروی کار و دیگر منابعی ایجاد مي‌‌‌شود که در غیر این‌صورت بیکار مي‌‌‌ماندند. در این نظریه تصور مي‌‌‌شود که افزایش تولید در اقتصاد به دلیل پدیده اثر تکاثری بیشتر از آنچه خواهد بود که به واسطه استفاده از این منابع ایجاد مي‌‌‌شود. از این‌رو کینزی‌‌ها اعتقاد دارند که حتی اگر مخارج دولتی صرف این شود که مردم گودالی را حفر و مجددا آن‌را پر کنند، باز این عمل آثار مفیدی خواهد داشت‌: حتی اگر این حفر گودال هیچ ارزشی نداشته باشد‌‌، اثر تکاثری منجر به این مي‌‌‌شود که درآمد پولی این افراد صرف خرید کالاهای مصرفی جدیدی گردد که توسط دیگران تولید شده است!
این سبک نظریه پردازی هیچ‌گاه به طور همه جانبه با ریشه اصلی بیکاری اولیه نیروی کار و دیگر منابع رویارويی نشده است. اگر که کارگران میل به کارکردن داشته باشند اما کارفرمایی را نیابند که آنها را استخدام کند‌‌، این بدان دلیل است که این کارگران حاضر نیستند در نرخ دستمزدی کارکنند که در آن، استخدام آنها برای کارفرما به صرفه باشد. بیکاری هنگامي ‌‌‌رخ مي‌‌‌دهد که نرخ دستمزد برای تسویه بازار بسیار بالا است. کینزین‌‌ها با دست و پا کردن دلایلی نامانوس از جمله چسبندگی رو به پایین دستمزد‌‌ها و دام نقدینگی، در صدد توضیح این پدیده بودند که چرا بازار نیروی کار در دوران بحران بزرگ تسویه نشد و اصرار بر پذیرش این استدلال را سال‌‌ها پس از بحران بزرگ ادامه مي‌‌‌دهند در حالی که این‌گونه تفکرات دیگر به تاریخ پیوسته‌اند.
اما هنگامی که بازار نیروی کار در طول دهه 1930 و یا دیگر زمان‌‌ها تسویه نشد‌‌، دلایل آن به طور معمول در سیاست‌های اتخاذی دولت قابل تشخیص بود. از جمله این سیاست‌‌ها مي‌‌‌توان به قانون ترمیم صنایع ملی در سال 1933‌‌، قانون روابط نیروی کار در سال 1935 و قانون استانداردهای نیروی کار در سال 1938 و بسیاری دیگر که عملکرد عادی بازار نیروی کار را مختل نمودند، اشاره کرد.
بنابراین سیاست‌های دولت، بیکاری شدید و پایداری ایجاد کرد و کینزین‌‌ها بازار را به خاطر آن، مورد ملامت قرار دادند و پس از آن کسری بودجه دولت در زمان جنگ را برای خروج اقتصاد از بحران بزرگ تجویز کردند و سهم بالا و مداوم مخارج نظامي‌ ‌‌را برای جلوگیری از یک رکود اقتصادی دیگر مورد تحسین قرار دادند! بدین ترتیب‌‌، تفکرات اقتصادی که مطلوب سیاستمداران ولخرج‌‌، پیمانکاران صنایع نظامي‌‌‌، اتحادیه‌های کارگری، اقتصاددانان چپ لیبرال(لیبرال‌های اجتماعی) و نهایتا حتی اقتصاددانان محافظه کار از جمله مارتین فلد اشتاین بود، جایگزین اقتصاد مفهومي‌ ‌‌و بی‌عیب و نقص گردید.
شايسته بود که در این زمینه به عقاید لودویگ فون میزس، حساسیت بیشتری نشان داده مي‌‌‌شد. میزس در کتاب ملت‌‌، «دولت و اقتصاد» این‌گونه مي‌‌‌نویسد که رفاه حاصل از جنگ مانند رفاهی است که به واسطه زلزله و یا طاعون ایجاد مي‌‌‌گردد. برای قیاس این پدیده مي‌‌‌توان به جنگ‌های جهانی اول‌‌، دوم و نیز دوران جنگ سرد رجوع کرد. حتی دوران حاضر نیز درخور این قیاس خواهد بود. بر خلاف ادعاهای اقتصاددانان کینزی‌‌، کسری مخارج دولت از هیچ‌‌، چیزی نخواهد ساخت و مطمئنا هزینه فرصت‌هایی هم خواهد داشت. (در این معنا، ضریب تکاثری مخارج دولت حتی کمتر از یک است؛ چیزی که در مطالعات تجربی هم اثبات شده است.) حتی هنگامی‌که مخارج دولتی قصد حفظ و حمایت تسلیحات عظیم صنعتی- نظامي‌‌‌را دارد‌‌، هزینه فرصت‌‌ها فراتر نیز مي‌‌‌رود چراکه دیگر زندگی و آزادی‌های افراد نیز به مانند دیگر تلفات اقتصادی معمول‌‌، جزئی از این هزینه‌‌ها خواهند بود.


Friday, January 30, 2009

تحلیل آنالیست پر آوازه آمریکائی از معادله قدرت بین ایران و آمریکا و اسرائیل

 تحلیل آنالیست پر آوازه آمریکائی از معادله قدرت بین ایران و آمریکا و اسرائیل


رابرت بیر (Robert Baer) یکی از مامورین ارشد سابق سی آی ا و یکی از مشهورترین آنالیست های آمریکائی در مصاحبه ای با خبرگزاری IPS که توسط امید معماریان انجام شده تحلیل بسیار جالب و جذابی را در ارتباط با سیاست های جدید آمریکا در ارتباط با ایران و منطقه ارائه می دهد.

برکلی - کالیفرنیا- ٢٣ ژانویه(IPS) : بر اساس نظر روبرت بیر یکی از مامورین ارشد سی آی ا و نویسنده کتاب "شیطانی که می شناسم: معامله با ابر قدرتی جدید به نام ایران" اوباما نیز همچنان از طرف اسرائیل در مورد حمله به تاسیسات اتمی ایران زیر فشار دائمی خواهد بود و این موضوع با مسائل غزه و لبنان گره خوره است. 

در ادامه شرح این مصاحبه را می توانید مطالعه کنید:



IPS: برخی از مفسران معتقد هستند که حمله اسرائیل به حماس در غزه بعد از ٢ سال از جنگ ٣۴ روزه بین اسرائیل و لبنان قسمتی از یک پروژه بزرگتر است که نهایتا به حمله به تاسیسات اتمی ایران منجر می شود. آیا اسرائیل در این راه قدم خواهد گذاشت؟
RB: خیر، من فکر می کنم این مسئله کاملا از نظر نظامی غیر قابل توجیه باشد. این موضوع غیر قابل اجراست.
IPS: چرا عملی نیست؟
RB: خوب ما می دانیم در صورت وقوع چنین حمله ای از سوی اسرائیل، ایران نیز به عکس العمل در خلیج فارس دست خواهد زد. ایران مانند حماس تنها به عملیات منطقه ای و محلی اکتفا نخواهد کرد بلکه اقدامات ایران فرا منطقه ای و یا به عبارتی بین المللی خواهد بود. ایرانیان گزینه دیگری نخواهند داشت این تنها قدرت بازدارندگی ایرانیان است. در ایران این مسئله خیلی حائز اهمیت است که از درسهای گذشته استفاده شود. به عنوان مثال اگر شما به تارنمای سپاه پاسدارانبروید مواردی که ایرانیان در طول جنگ با عراق آموخته اند را می توانید مشاهده کنید. ایرانیان به این مطلب پی برده اند که در مقابل آمریکا نمی توانند با روشهای متعارف به پیروزی برسند بنابراین آنها به روش دوم یعنی جنگ های نامتقارن و مبارزات چریکی روی آورده اند که بسیار موثر است.

می دانیم که برخی از بهترین مغزهای ایرانی جذب سپاه پاسداران شده اند. این افراد الزاما افراد فناتیک مذهبی هم نیستند. بر اساس تجربیات شخصی که من در این زمینه بدست آورده ام این افراد احتمالا برترین و قابلترین نیروهای امنیتی، پارتیزانی و متفکران سیاسی در سطح خاورمیانه اند حتی اگر اسرائیل و اردن را نیز به حساب بیاوریم. آنها در هیچ یک از تعاریف سیاسی در ایران نمی گنجند.
IPS: آیا حمله محدود اسرائیل به تاسیسات اتمی ایران نیز خارج از دستور کار است؟ به ویژه با توجه به مطلب اخیری که نیویورک تایمز سال گذشته منتشر کرد که بر اساس آن رهبران اسرائیل از پرزیدنت بوش خواسته بودند که به ایران حمله کند هر چند که بوش این درخواست را رد کرده بود.
RB: این مطلب کاملا منتفی است. حتی بوش نیز آنرا درک کرد. دلیل این امر نیز این است که به نوعی تعادل قدرت در خاورمیانه بین ایران و آمریکا وجود دارد. منظور من از این مطلب، تعادل در تعداد تانک ها، هواپیماهای نظامی و یا زیردریایی ها نیست بلکه قصدم نوعی تعادل در انحصاری بودن بکارگیری خشونت است.

ما می توانیم تهران را بمباران کنیم ولی چه سودی عاید ما خواهد شد؟ هیچ. همانند بمباران مجتمع سازمان ملل در نوار غزه توسط اسرائیل. اسرائیل از این بمباران ها چه نفعی برد؟ هیچ. بله آنها می توانند همه چیز را نابود کنند ولی چه فایده ای خواهد داشت؟ حماس همچنان وجود دارد.

شما می توانید تمام تاسیسات اتمی ایران را در ظرف دو هفته نابود کنید ولی ایران همچنان وجود خواهد داشت. ایران همچنان این توانایی را خواهد داشت که اهداف خود را دنبال کند و حتی ممکن است بعد از این مناقشات با ایرانی قوی تر مواجه شویم. قدرت ایران عنصر اقتصاد را در درون خود دارد با این همه تغییر قیمت نفت هیچ تاثیری بر روی تصمیمات سیاسی ایران نخواهد داشت. کمکهای مالی به حماس و حزب الله مسائلی کاملا فرا اقتصادی است. باین ترتیب که حتی اگر قیمت نفت به زیر بشکه ای ١٠ دلار نیز سقوط کند باز هم سران حکومت ایران خواهند توانست که به حمایتهای مالی خود از حماس و حزب الله ادامه دهند.

IPS: اوباما بارها تکرار کرده است که با رهبران ایران وارد مذاکره خواهد شد و تغییراتی را وارد سیاستهای خارجی آمریکا خواهد کرد. حضور دنیس راس به عنوان یک مشاور کلیدی در مورد مسائل ایران چه کمکی در این زمینه خواهد کرد؟

RB: مهمترین نکته در مورد دنیس راس این است که اسرائیلیها با او احساس راحتی می کنند. اگر قرار بشود باب گفتگویی با ایران باز شود اسرائیلیها مطمئن هستند که دنیس راس به آنها خیانت نخواهد کرد. اسرائیل سالها دنیس راس را مورد آزمایش قرار داده است. او یک یهودی است و با اسرائیلیها صادق است. دنیس راس با پروژه های اسرائیلی ها همگام است حتی با غیرعقلانی ترین آنها! اگر امکان گفتگو با ایران مطرح شود با وجود دنیس راس دولت اسرائیل مطمئن خواهد بود که منافع آنها در نظر گرفته خواهد شد. اگر اوباما کس دیگری را به جز دنیس راس برای احراز این سمت انتخاب می کرد، مثلا یک پروفسور از هاروارد که مورد قبول دولت اسرائیل نبود، او به سرعت توسط اسرائیل حذف می گردید و عواقب سیاسی زیادی نیز به همراه داشت.

IPS: با توجه به مواضع راس در مورد برخی از مسائل اساسی در خاورمیانه و به ویژه مسائل ایران در یک دهه گذشته چگونه اوباما خواهد توانست که سیاست خارجی جدیدی را در منطقه اجرا کند؟
RB: اوباما برای اینکه بتواند تمام این موضوعات را به صورتی منطقی پیش ببرد به حمایت و پشتیبانی حزب دموکرات نیاز دارد به همین دلیل است که اوباما افرادی مثل دنیس راس و دنی بلر (Danny Blair) مدیر امنیت ملی را برگزیده است. اوباما نمی تواند افراد ناشناس را انتخاب کند و باین ترتیب خود را در مقابل حزب دموکرات قرار دهد. در این شرایط اگر روزنه ای برای گفتگو با ایران باز شود احتمال چشم پوشی اسرائیل وجود خواهد داشت. در سیاست خارجی آمریکا شما نمی توانید هیچ تصمیمی بدون موافقت اسرائیل در مورد خاورمیانه بگیرید. غیرممکن است. من نمی توانم کشوری را در تاریخ بیاد آورم که این چنین به یک کشور کوچکتر از خود وابسته باشد چه رسد به آنکه آن کشور یک ابرقدرت هم باشد!

IPS: دلیل این امر چیست؟
RB: به شهر نیویورک نگاه کنید. به روزنامه های مهم نگاه کنید. تمام آنها برنامه های صهیونیستی در دستور کارشان است. من یهودی نیستم و هیچ توجهی هم به اسرائیل ندارم همچنین ضد یهود هم نیستم اما این واقعیت است. یک بار به ناشرم پیشنهاد دادم که کتابی در مورد اسرائیل بنویسم. او گفت: فراموش کن اینجا (آمریکا) نمی توانی در مورد واقعیات اسرائیل بنویسی! تنها جایی که می توان در مورد حقایق اسرائیل صحبت کرد در خود اسرائیل می باشد. آنها چیزهایی به تو خواهند گفت که هیچ گاه در آمریکا آنها را نشنیده ای.

IPS: می شود مثالی بیاورید؟
RB: به عنوان نمونه چرا مردم غزه تا این حد غمگین هستند؟ اگر شما هم مجبور باشید در زندان زندگی کنید ناراحت نخواهید بود؟ شما هیچگاه این مطالب را در نیویورک تایمز نخواهید خواند.

IPS: تاثیر مناقشات غزه بر روی روابط ایران و اسرائیل و آمریکا چگونه خواهد بود؟ آیا حملات اخیر باعث نابودی کامل حماس شده است؟
RB: خیر، غیرممکن است. حماس یک اندیشه است. حماس یک سازمان نیست. حماس نوعی تفکر است. اسرائیل تنها قادر است با بیرون راندن تمام ۵/١ میلیون نفر به مصر غزه را مطیع خود کند. اسرائیل می تواند تمام رهبران حماس را کشته و ١٠٠٠٠ نفر را در زندان حبس کند ولی باز حماس از پس تمام این فشارها قوی تر از قبل سر در خواهد آورد. در این میان بازنده سازمان الفتح خواهد بود.

IPS: خصوصیات و ویژگیهای اصلی و قابل توجه حماس و حزب الله از نظر نظامی و سیاسی چیست؟
RB: آنها تعریف جدیدی از جنگ در جغرافیا ارائه داده اند. این واقعیت که حزب الله خود را در غارها پنهان کرده است و در عین حال از فیبر نوری برای ارتباطات خود استفاده می کند اوج ترکیب نوعی از پیچیدگی با روشهای ابتدائی جنگی است. به غیر از حزب الله چه نیروی نظامی دیگری را سراغ دارید که از فیبر نوری استفاده می کند؟ بدلیل استفاده از کابل های فیبر نوری نمی توان مکالمات آنان را تحت شنود قرار داد. شما نگاه کنید رهبر حزب الله حسن نصر الله تعریف نوینی از سیاستهای اسلامی ارائه کرده است . او خواهان اتحاد با مسیحیان است و بن لادن خواهان قتل عام مسیحیان است. نصرالله با نگرشی متفاوت آنان را به عنوان یک متحد می نگرد. 

ترجمه  : شادناز رجبی 

Wednesday, January 28, 2009

Monday, January 19, 2009

مردم. ايراني ها مردمي شهري هستند، اما عرب ها نيستند. ايراني ها از نظر ذهني خيلي غربي تر هستتد از اعراب. به نحوي که من فکر مي کنم ايران و آمريکا متحدان

مردم ایران به غرب نزدیکند

مسوول سابق سيا در خاورميانه در مصاحبه با روز: - سه شنبه 1 بهمن 1387 [2009.01.20]

robertbaer.jpg

رابرت بائر، افسر ارشد واحد عمليات سازمان "سيا" در منطقه خاورميانه در مقطعي حساس، يعني از 1355 تا 1376 (1976 تا 1997) بوده است. وي در سال 1997 از سازمان سيا استعفا کرده و از مدتي پيش، يکي از خبرسازترين چهره هاي رسانه اي منتقد دولت بوش بوده است. محور اصلي انتقادات بائر به دولت بوش، که در هفته هاي اخير مورد استقبال و نقل قول گسترده رسانه هاي هوادار دولت در ايران نيز قرار گرفته، به سياست هاي واشنگتن در مورد ايران بوده است. وي در گفت و گوي اختصاصي با "روز" تاکيد مي کند که واشنگتن به جاي رويارويي با ايران، بايد در تلاش براي ائتلاف با اين کشور و جايگزيني آن با متحدين عرب خود در منطفه باشد. بائر يکي از کساني است که در ماجراي "ايران کنترا" دخالت مستقيم داشته و از نزديک نظاره گر تحولات پشت پرده ميان ايران و امريکا در سال هاي قبل و بعد از انقلاب بوده است. به مناسبت فرا رسيدن مراسم تحليف رييس جمهور جديد آمريکا، با وي در مورد آزادي گروگان هاي آمريکايي در ايران (درست 20 دقيقه پس از مراسم تحليف رونالد ريگان) و کمکي که اين واقعه، در سه دهه پيش به روي کار آمدن جمهوري خواهان در ايالات متحده کرد، گفت و گو کرده ايم. بدون هر گونه قضاوت در مورد ماهيت اظهارات بائر، مصاحبه با وي را مي خوانيم.

سه شنبه باراک اوباما به عنوان رييس جمهوري آينده آمريکا سوگند مي خورد. حدود سه دهه پيش ايران با به تاخير انداختن آزادي گروگان ها تا زمان بعد از انتخابات آمريکا، عملا نقشي اصلي را در شکست جيمي کارتر در انتخابات رياست جمهوري سال 1980 بازي کرد، ماجرايي که بعدها، به "سورپريز اکتبر" معروف شد. آيا شما به اين فرضيه معتقديد که به تعويق انداختن آزادي گروگان ها، نتيجه توافقي ميان جمهوري خواهان آمريکا و جناح هايي در ايران بود؟

فکر نمي کنم چنين چيزي رخ داده باشد. من آن زمان، مدت زمان زيادي را در پاريس سپري کردم و قرار بود ملاقات هايي بين جمهوري خواهان و مقامات ايراني در هتل رافائل پاريس صورت بگيرد. من به صورت خصوصي در اين هتل اتاق رزور کرده بودم. اما چنين اتفاقي نيفتاد. فکر مي کنم کساني که چنين فرضيه اي را مطرح کرده اند تصوير بزرگتري از حد و اندازه آنچه واقع شده مي سازد. در تهران تصميم بر اين بود که گروگان ها پيش از انتخابات آمريکا آزاد نشوند. درست مانند ماجراي" ايران کنترا" که يک تصميم کاملا داخلي بود: افرادي در ايران بودند که اطلاعات مربوط به ماجراي ايران کنترا را دراختيار روزنامه الشراع گذاشتند [که منجر به افشاي ارسال اسلحه براي ايران و متوقف شدن ماجرا شد] و اين ربطي به سياست آمريکا نداشت. اين در کل تلاشي بود از سوي بخشي از سپاه پاسداران براي کاهش دادن نفوذ رفسنجاني. ايراني ها به آمريکا اعتماد ندارند، چه جمهوري خواه چه دموکرات. اينکه کسي بخواهد در تهران بر روي انتخابات آمريکا تاثيري بگذارد عملا با مانعي مهم مواجه است و آن اين که هيچ کس در ايران نيست که به هيچ سياستمداري از آمريکا براي اجراي چنين طرحي اعتماد داشته باشد.

در ماجراي ايران کنترا، چرا دولت ريگان تصميم گرفت به ايران اسلحه بفروشد؟ 

من بخشي از ماجراي ايران کنترا بودم و دراين زمينه با اوليور نورث [هماهنگ کننده ارسال سلاح به تهران] همکاري کردم. پيش از هر چيز، اين موضوع ايران کنترا، از همان آغاز علمياتي اسراييلي بود. هدف اسراييلي ها مسلح کردن ايراني بود براي مقابله با عراقي ها. در آن زمان تنها چيزي که براي اسراييل اهميت داشت مهار عراق بود؛ ايران براي آنها اهميتي نداشت. براي اين هدف بود که ماجراي ايران کنترا اتفاق افتاد. اسراييلي ها همچنين مي خواستند با اين معامله پول بسازند.


با توجه به مشکلاتي که در روابط ايران وآمريکا وبه تبع آن اسراييل شکل گرفته بود چگونه چنين توافقي امکان پذيربود؟ 

من هيچ دشواري و مشکلي در اين زمينه نمي بينم. دراين زمينه مهمترين موضوع، دشمني اسراييلي ها نسبت به اعراب بود. همچنين دشمني ايراني ها با دولت هاي عربي. فکر مي کنم در نهايت - اگر بتوانيم موضوع فلسطين را حل کنيم- بهترين اتحاد در منطقه خاورميانه اتحاد بين اسراييل وتهران است.

چرا چنين اتحادي بهترين گزينه است؟ 

خوب نگاه کنيد به جغرافياي منطقه. نگاه کنيد به ويژگي هاي مردم. ايراني ها مردمي شهري هستند، اما عرب ها نيستند. ايراني ها از نظر ذهني خيلي غربي تر هستتد از اعراب. به نحوي که من فکر مي کنم ايران و آمريکا متحدان طبيعي در منطقه هستند. خيلي ساده است، به خاطر سطح آموزش ايراني ها و اين که ايراني ريشه هند و اروپايي دارند. اگر شما تصميم داشته باشيد که مساله خاورميانه را حل کنيد، راه حل از اتحاد بين اسراييل و ايران در مي آيد که البته به ضرر دولت هاي عرب است. اين اتحاد، دولت هاي عرب را از هرچيز ديگري بيشتر مي ترساند. مثلت واشنگتن، تهران وتل آويو کابوس دولت هاي عربي به شمار مي رود. شما وقتي دقيق نگاه کنيد، اوباما نمي تواند هنگامي که قدرت را درست گرفت هم در عراق بجنگد، هم با ايران بجنگد يا آن را تحريم کند، هم با فلسطيني ها بجنگد و هم با آنچه در مصر اتفاق مي افتد کنار بيايد. ايالات متحده بايد درگيري اش رابه يک جبهه محدود کند و اين بستگي زيادي به تهران دارد که بخواهد در اين زمينه کاري انجام بدهد يا نه. تهران ممکن است به سادگي بگويد که ما نمي توانيم در مورد غزه و يا کرانه غربي رود اردن کنار بياييم. ممکن است بگويند هويت اسلامي ما از علاپق استراتژيک ما مهم تر است. من به اندازه کافي در موردتصميم تهران نمي دانم که چه اتفاقي خواهد افتاد و اينکه اتفاقي که آنجا مي افتد استراتژيک است؟ يا بر اساس علاپق اسلامي؟ و شما بايد عمري را در تهران صرف کرده باشيد تا بتوانيد متوجه اين موضوع شويد.

آيا در آمريکا تمايلي وجود نداشته است که برروي معامله انتخاباتي احتمالي با ايران در سال 80 به نحوي سرپوش گذاشته شود؟ 

اگر سورپرايز اکتبري مي خواست وجود داشته باشد فکر نمي کنم امکان ناپذير بود، اما حتما بايد از طريق کانال هاي غيررسمي انجام مي شد، يعني مثلا از طريق وابسته هاي بازرگاني ريگان انجام مي شد. ممکن است به نوعي دولت را دور زده باشند، اين را من نمي دانم، اما اين بخشي از سياست رسمي نبود. هيچ ردپاي رسمي دراين زمينه وجود ندارد. بنابراين آنچه ريگان يا يکي از افرادش مي توانسته انجام بدهد اين بوده که مامور سري بفرستد بدون هيچ نامه و يا چيزديگري به سمت ايراني ها تا آنها را متقاعد کند که در ازاي تاخير در آزادي گروگان ها آنها ممکن است چيز بيشتري دستشان بيايد. البته من نه مي توانم اين موضوع را تاييد کنم و نه تکذيب.

درجلسه اي در مجلس ايران در اکتبر ۱۹۸۰ که قرار بود طي آن در خصوص آزادي گروگان ها تصميم گيري شود، نمايندگاني که مخالف آزادي گروگان ها بودند، و البته اقليت را دراختيارداشتند، از حضور درصحن علني مجلس خودداري کردند تا با ابستروکسيون آزادي گروگان هاي آمريکايي را به تعويق بياندازند. آيا اين مي توانسته تنها يک اتفاق باشد؟ يا آزادي گروگان ها تنها بيست دقيقه بعد از انجام مراسم تحليف رياست جمهوري ريگان؟ 

نه، فکر نمي کنم که اين تنها يک اتفاق بود. فکر مي کنم اين موضوع براي ايران مهم است که بخواهد چنين نفوذي در انتخابات آمريکا داشته باشد. چرا که اگر ايراني بتوانند ادعا کنند که عامل شکست کارتر بوده اند براي اعتبار ايران مهم است. براي ايران مهم است که يک بازيگر بين المللي باشد. 
به نظرم اين امکان وجود دارد که اقدام ايران، يک تصميم يک طرفه بوده باشد که طي ان تهران مي خواسته بگويد اگر بخواهيد با ما بازي بکيند بايد هزينه اش را بپردازيد. موضوع چنين پيامي، مي تواند گروگان ها باشد، يا لبنان باشد. والبته اين يک سياست زيرکانه است. چنانکه در مورد بوش ديديم. ايراني ها گفتند که اگر به ما دست اندازي کنيد اتفاق بدي براي شما در جايي از دنيا خواهد افتاد. درعمل سياست بسيار موفقي هم از آب درآمد و شما ديديد که جورج بوش نتوانست هزينه انجام دادن کاري عليه ايران را بپردازد.

گذشته از تعدادي از سياستمداران امريکايي و ايراني مدافع تئوري سورپرايز اکتبر، دستگاه اطلاعاتي روسيه در سال ۱۹۹۳ در جواب به درخواست اطلاعات از سوي کنگره، بر وجود معامله اي محرمانه ميان ستاد انتخاباتي ريگان و برخي جناح هاي حکومت در ايران براي به تاخير انداختن ازادي گروگان ها تا زمان بعد از انتخابات 1980 آمريکا تاکيد کرد. نظرتان در اين مورد چيست؟ 

من هميشه دوست دارم بدانم که آيا سياستمداران ذکر شده اظهاراتشان را به خاطر ملاحظات سياست داخلي انجام داده اند يانه؟ نمي دانم. معتقدم معامله اي که به آن اشاره مي کنيد توسط مقامات رسمي در ايالات متحده انجام نشده است. اگرچه هميشه چنين چيزهايي به صورت محرمانه و پشت پرده رخ داده است. در زمان دولت کلينتون يا هر دولت ديگري که با آن کار کرده ام، قاعده اين بوده که اگر چيز حساسي وجود دارد، بايد به صورت محرمانه پيش برود.

و اين دقيقا به چه معنايي است؟ 

اين به اين معناست که شما در آمريکا بايد براي چنين معاملاتي کسي را پيدا کنيد که هم معتبر باشد و هم بتواند به کاخ سفيد دسترسي داشته باشد و هم آنکه هيچ سمت رسمي نداشته باشد. چرا که چيزي که شما واقعا نمي خواهيد رد پا به جاي گذاشتن و ثبت مدرک در هيچ جايي در دولت در خصوص اين ملاقات هاست. چرا که مدرک مي تواند با احضار به دادگاه همراه باشد و افراد را به دادگاه ببرد و يا در معرض تحقيق توسط کنگره قرار بدهد. و من راحت تر اين فرضيه را مي پذيرم اگر يک نفر از دولت ريگان جلو مي آمد و مي گفت بله چنين اتفاقي رخ داد، اما از از کانال هاي مخفي و غير رسمي. من تا کنون چنين چيزي را نشنيده ام. اما اگر سورپرايز اکتبري وجود داشت حداقل، آنها سازمان سيا را درجريان قرار ندادند.

آيا چيزي ناگفته در مورد ماجراي معامله اسلحه بين اسراييل وايران وجود دارد؟ 

فکر مي کنم تا کنون اين موضوع به خوبي باز شده است. منظورم البته رابطه اسراييلي ها با اين موضوع است. درحال حاضر هنوز تماس هايي بين تل آويو وتهران وجود دارد، مانند تماس هايي که بين نئوکان ها و تهران به صورت غيررسمي وجود داشت. يا مانند تماس هايي که بين تل آويو و دمشق وجود دارد. آنها نسبت به نگراني هاي هم آگاه هستند. 

آيا هيچ خاطره شخصي در خصوص ماجراهاي دهه 80 در ذهن داريد که تصور کنيد ممکن است براي خوانندگان ما ممکن است جالب به نظر برسد؟ 

در نزديکي هاي ماجراي ايران کنترا، يکي از کارهاي من اين بود که خلاصه اخبار واتفاقات و مساپل مهم را به اطلاع اليور نورث، در شوراي عالي امنيت ملي برسانم. به ياد دارم در آن زمان درخصوص حزب الدعوه در عراق و ديگر شخصيت هاي منطقه صحبت مي کردم و اينکه چه کساني طرفدارا اين افراد هستند و او متوجه هيچ کدام نبود و مثلا هيچگاه اسم حزب الدعوه را نشنيده بود. هيچ وقت اسم مالکي را هم نشنيده بود. موضوعي که همواره بعد از اين جلسات با خودم فکر مي کردم اين بود که سياست در آمريکا براساس اطلاعات نيست، بلکه بر اساس ايدئولوژي است، حال چه حزب دموکرات بر سر کار باشد، چه حزب جمهوري خواه.

تاثير چنين نوع نگاهي به سياست- يعني غلبه ايدئولوژي بر اطلاعات- چيست؟ 

ايالات متحده مانند يک دايناسور است با دمي بسيار بزرگ که هر کاري مي خواهد انجام بدهد صدمه زيادي وارد مي کند. اين يک حقيقت است که مردم در اين کشور مطالعه نمي کنند و فکر نمي کنند در مورد مشکلاتشان که بايد از طريق اطلاعات و فاکت هاي مشخص حل شود. اما وقتي ثروت و پول کشور تمام شود، بالاخره مردم بايد با اين حقيقت مواجه شوند!

و سوال آخر: آيا معامله اسلحهميان ايران و آمريکا در دهه 80 نشان دهنده اين نيست که در بين حاکمان تهران ديدگاهي پراگماتيستي وجود دارد در مورد اينکه چه مصالحه اي به نفع آنان است؟ 

اين موضوع مهمي است. اگر شما درتهران باشيد و به مبارک درمصر نگاه کنيد مي بينيد که او در کشتن مسلمانان ديگر به نوعي شريک است. منظورم اين است که اين يک پيام ايدئولوژيک بسيار مهم است براي تهران که اعراب نمي توانند از فلسطيني ها حمايت کنند. ايران مي گويد که حداقل ما داريم سعي مي کنيم از حماس و حزب الله حمايت کنيم. يا حداقل سعي مي کنيم از مردم لبنان و فلسطين حفاظت کنيم، اما شما دولت هاي عرب خودتان را به آمريکا فروخته ايد، و اين موضوع خيلي با واقعيت نزديک است. عربستان سعوي چه کاري براي حماس انجام داده است؟ کويت چه کاري براي حماس انجام داده است؟ هيچ چيز. مصر چطور؟ چرا آنها رابطه خود را با اسراييل قطع نکرده اند؟ اردن چه کار کرده است؟ هيچ. خوب اگر شما درتهران باشيد، طبعتا مي خواهيد از اين موضوع استفاده کنيد و بگوييد ما حداقل تلاش خود را مي کنيم که حمايت کنيم، در عين حالي که اسراييل را هم به رسميت نمي شناسيم. ما کمک در اختيار حماس وحزب الله قرار مي دهيم. اين يک امتياز بزرگ براي ايران است. آنها بر ملاحظات قبيله اي فاپق آمده اند با گفتن اين که ما مسلمانان واقعي هستيم چرا که تلاش مي کنيم از اسلام حفاظت کنيم. اما در کل، تاکيد مي کنم که ايران به ايالات متحده واسراييل براي گسترش نفوذ خودش درمنطقه خاورميانه نياز دارد. به اين ترتيب ما در آينده شاهد ايراني خواهيم بود که قوي تراز هر زمان ديگري طي چندصدسال گذشته بوده است. 

Tuesday, January 13, 2009

اوباما + آمريكا = شوروي

اوباما + آمريكا = شوروي

ويليام نورمن گريگ*
مترجم: محسن رنجبر
«جنون»، بر يك تعريف متداول، به شرايطي اطلاق مي‌شود كه نشانه آن، عادت به انجام مكرر يك كار دقيقا يكسان،‌ براي دستيابي به نتيجه‌اي متفاوت است. اختلال ديگري كه رابطه نزديكي با جنون دارد، «خودبزرگ‌بيني» است و از نشانه‌هاي مهم آن، اين عقيده خودستايانه است مبني بر آن كه فرد يك استثناي خدايي و قدسي است و مي‌تواند اسباب وقوع آن نتيجه متفاوت را فراهم آورد.


اگر خودبزرگ‌بيني در رابطه با امور شخصي و خصوصي باشد، اگرچه وضعيت رقت‌انگيزي را به وجود مي‌آورد اما زياني براي ديگران ندارد. ولي اگر با قدرت سياسي همراه شود، به عامل بروز رخدادهاي اجتماعي عظيمي تبديل مي‌شود كه جوامع را به نابودي كشانده و ده‌ها ميليون نفر را به كام مرگ مي‌كشاند.
باراك اوباما به نوع حاد اين بيماري دچار است.
آقاي اوباما ويژگي‌هاي دوست‌داشتني بسياري دارد. تا آن جا كه گزارشات عمومي نشان مي‌دهند، او از لحاظ شخصي، رفتاري صميمانه و مودبانه دارد. اين خصلت‌ها دقيقا برخلاف تهديدها و ارعاب‌هاي سطحي و پيش‌بيني نشده‌اي هستند كه مورد علاقه نادان كوچك و تحليل رفته‌اي كه هم‌اكنون ساكن كاخ سفيد است،‌ مي‌باشند.
به نظر مي‌رسد كه اوباما، همسري فداكار و پدري استثنايي براي دختران دوست‌داشتني‌اش باشد. اين‌ها خصوصياتي هستند كه كاملا با ويژگي‌هاي آخرين رييس‌جمهور دموكرات مغايرت دارند.
او فردي فوق‌العاده منظم و نويسنده‌اي قابل احترام است و براي عبور از موانع به خوبي تلاش مي‌كند. اگر آقاي اوباما، يا درست‌تر بگوييم دولتي كه وي رياست آن را به عهده خواهد داشت، بتواند به يك‌دهم قدرتي كه در پي آن است دست يابد، احتمالا چه به طور غيرمستقيم و از طريق محروميت‌هاي حاصل از برنامه‌ريزي متمركز در اقتصاد، و چه از طريق به كارگيري مستقيم نيروي مهلكي كه چنين اقتصادهايي بر پايه آن قرار دارند، بسياري از ما را به نابودي خواهد كشاند.
اوباما، انسان نسبتا باهوشي است. يك نفر كه اوباما به او احترام مي‌گذارد- اگر فرض كنيم كه فردي وجود داشته باشد كه آن قدر براي اوباما محترم باشد كه شايسته توجه او بوده و بتواند اشتباهاتش را به او متذكر شود. - بايد از او اين سوال را بپرسد و وي را مجبور به پاسخ كند كه اگر كليد دستيابي به رفاه و آسايش، اقتصادي است كه به گونه‌اي متمركز برنامه‌ريزي شده و از پول بي‌پشتوانه تغذيه كند، چرا زيمبابوه ثروتمندترين كشور تاريخ نيست؟
آقاي اوباما هنوز به عنوان رييس‌جمهور منصوب نشده است و همچنان در حال انجام آخرين اصلاحات در برنامه عظيمي به عنوان «محرك اقتصادي» است، كه نتيجه آن دولتي شدن كل اقتصاد آمريكا خواهد بود. اوباما و دوستانش نشان داده‌اند كه براي رسيدن به اين هدف، به تعداد صفرهايي كه به بدهي‌هاي كشور مي‌افزايند اهميتي نمي‌دهند.
بين «محركي» كه بوش كوچك اعمال كرد و نوعي از آن كه باراك فقير (خداوند او را بيامرزد) پيش‌بيني كرده است، تفاوت مهم و قابل ملاحظه‌اي وجود دارد.
بوش و گرين‌اسپن، چك‌هاي «بازپرداخت ماليات» براي مصرف‌كننده‌هاي آمريكايي ارسال كردند و كشور را غرق در «نقدينگي» ساختند، كه سبب شد همه هر طوري كه دوست داشتند هزينه كنند.
در عين حال، اوباما و برنانكي ترجيح مي‌دهند كه اولويت‌هاي هزينه‌ها را از طرف جامعه تعيين كنند. آن گونه كه شيكاكو تريبون مي‌نويسد: «در سال‌هاي اخير، گاهي اوقات ميزان بسته‌هاي محرك فدرال به اندازه‌اي بود كه با هدف بالا بردن هزينه‌هاي مصرف‌كننده‌ها، به آن‌ها مبالغي داده مي‌شد. تيم انتقالي اوباما در پي ايجاد بسته‌اي است كه ضمن تطابق با ايده‌هاي سياستي بيان شده توسط وي در مبارزات انتخاباتي، سريعا اشتغال مورد نياز را ايجاد كند».
دولت بوش، تنها در سه ماه گذشته، با حمايت چشم‌گير و آشكار جانشين خود، مقداري برابر با نصف توليد ناخالص داخلي آمريكا را براي نجات وال‌استريت اختصاص داده است.
گويا اوباما مي‌خواهد با قراردادن ديگر بخش‌هاي اقتصاد تحت كنترل طبقه سياسي، كه البته به صلاح خود ما نيز هست! اين روند را تا آخر پيش ببرد.
برنامه اين است كه افراد در پروژه‌هايي كه اوباما و همكاران دورانديش و پيشگام وي تعيين كرده‌اند، مشغول به كار شوند. يكي از مشاورين وي به «شيكاگوتريبون» گفته است كه اولويت‌هاي پروژه‌ها، «مشاغل سبز و تكنولوژي مراقبت‌هاي بهداشتي و زير ساخت‌ها» هستند.
در اين گزارش آمده است كه «مشاوران اوباما به طور خصوصي با تعدادي از گروه‌هاي علاقمند به بهبود اقتصادي به بحث و گفت‌وگو پرداخته‌اند»
«نيويورك تايمز» نوشته است كه طرح اوباما «يك سياست صنعتي نسبتا دولت‌محور خواهد بود كه در آن، قانونگذاران و مقامات دولتي، برنده‌ها و بازنده‌هاي پروژه‌هاي خصوصي را تعيين كرده و مقادير زيادي از پول پرداخت كنندگان ماليات را به آنها خواهند داد.» اين بار نيويورك تايمز بر خلاف عادت، نزديك به واقع صحبت كرده است.
واضح است كه يك پروژه خصوصي كه پرداخت‌هاي ماليات دهنده‌ها به آن اختصاص يابد، ديگر يك برنامه دولتي به حساب مي‌آيد.
البته اين روش در دوره بوش «خصوصي‌سازي» ناميده مي‌شد، واژه زيركانه و نادرستي كه حقيقت را به خوبي وارونه مي‌كند. چه كسي مي‌داند كه براي توضيح چنين روندي در دولت اوباما، چه واژه جديدي ساخته خواهد شد. اما اصل مطلب اين است كه در دولت بوش، شديدترين افزايش در ميزان كنترل‌هاي دولتي درتاريخ اقتصاد آمريكا به وقوع پيوست، در همين راستا، اوباما قول داده است كه تمامي بازمانده‌ها و بقاياي اقتصاد آزاد را كه بوش احتمالا از قلم انداخته است، تحت نظارت خود درآورد.
اوباما در‌حال تحميل شرايط نجات و ادامه حيات بر صنايع مشكل داري است، كه از ترس ركود در حال ظهور، به دنبال كمك‌هاي دولت هستند. وي در كنفرانس مطبوعاتي 7 دسامبر به راحتي و بي‌هيچ مشكلي به بيان انتظارات خود از صنعت اتومبيل‌هاي همخوان با محيط‌زيست، ضمن كاهش شديد در پرداخت به مديران، پرداخت.
اگر چه بايد پذيرفت كه مشكلي كه مديران رده بالاي صنعت اتومبيل‌سازي با آن روبه‌رو هستند، چندان كاهش نخواهد يافت، اما مي‌بايست در خاطر داشته باشيم كه اوباما و همراهانش دست از سر اين جماعت بي‌عاطفه و بي‌احساس برنخواهد داشت. دقيقا به همان طريقي كه آنها از اهرم بخشش و صدقه دولت براي هماهنگ ساختن صنعت اتومبيل با طرح خود استفاده خواهند كرد. از ابزارهايي مشابه و به احتمال زياد شديدتر و سخت‌تر استفاده خواهند نمود تا همه را وادار به اطاعت از طرح‌هايشان كنند.
براي درك گسترده طرح‌هاي اوباما، مفيد است كه گاهي گاف او را در مبارزات انتخاباتيش به ياد آوريم.(البته «گاف»، شاهد و نمونه‌اي است كه سياستمدار، در آن نيات خود را صاف و پوست كنده بر ملا مي‌كند). اوباما در سخنراني كه در رزنبرك در ايالت اورگون ايراد كرد، چنين گفت: «نمي‌توانيم بر SUVهاي خود سوار شده و هر اندازه كه دوست داريم، بخوريم و هميشه دماي خانه‌هايمان را در 72 درجه نگه‌داريم... و بعد هم انتظار داشته باشيم كه ديگر كشورها با ما موافقت داشته باشند.»
اوباما نه تنها به دنبال كنترل ابزارهاي توليد است، بلكه مي‌خواهد مصرف فردي را نيز تحت كنترل خود درآورد تا بدين طريق، جامعه را وادار به پيروي از طرح خود درباره جامعه بهتر كند. او تنها به دگرگوني صنعت خودروسازي رضايت نخواهد داد، و درپي چيزي كمتر از بازسازي زندگي شخصي ما نيست. اين، حقيقت هولناك و نفرت‌انگيزي است كه پشت قول آرامش بخش او، مبني بر آن كه «رييس‌جمهور همه آمريكايي‌ها» خواهد بود، نهفته است، حال چه بخواهيم كه كسي به ما رياست كند و چه نخواهيم.
جورج دبليو بوش، به عنوان يك فعال آماتور در عرصه تجارت، به ورشكسته‌اي مشهور و سرشناس تبديل شد. باراك اوباما، تا آن‌جا كه مي‌توان از زندگي نامه‌اش كه به طرز بي‌سابقه‌اي مبهم است دريافت، هيچ‌گاه فعاليتي تجاري انجام نداده، با هيچ حقوق‌بگيري سروكار نداشته و هيچ فعاليت مشخصي در بخش توليد نداشته است، هيچ‌وقت قطره‌هاي عرق حاصل از كار خصوصي و فردي به پيشاني‌اش ننشسته يا استرسي كه براي شاغلاني كه به دنبال برآوردن نيازهاي مشتريان بوده و بايد خطر تعديل‌ها و ماليات‌بندي‌‌هاي دولت را پشت سر بگذارند، هيچ‌گاه به پيشاني او چين و چروكي نينداخته است.
در عين حال، اوباما ما را مطمئن مي‌سازد كه از ويژگي‌هاي اسرار‌آميزي برخوردار است او در يكي از آخرين اظهارات شكوه‌مند خود گفته است: «من داراي بينش تغيير هستم» كه وي را قادر مي‌سازد كه بتواند اقتصاد 16تريليون دلاري را هدايت كرده، اشتباهات گوناگوني كه انسان‌هاي كم‌اهميت‌تر و كوچك‌تر در مبادلات خصوصي‌شان مرتكب شده‌اند را تصحيح كرده و اقتصاد را براي پرداختن به آينده‌اي كه او و همكاران آگاهش، با اطمينان پيش‌بيني كرده‌اند، باز طراحي كند.
با توجه به قدرتي كه اوباما به گونه‌اي تلويحي و ضمني، براي خود مطالبه مي‌كند، جالب توجه‌ترين سوالي كه پيش مي‌آيد، اين نيست كه آيا او در هاوايي به دنيا آمده است يا در كنيا، بلكه اين پرسش است كه آيا تفكرات و نظرات بي‌عيب و نقصي دارد يا نه.اگر اوباما راجع به خرج‌كرد هزارها ميليارد دلار در پروژه‌هاي عمومي كنيزي جدي باشد، احتمالا چيزي بيش از يك احضاركننده روح نخواهد بود. چرا كه اگر اين هزينه‌ها صورت گيرند، برنامه‌هاي اوباما بايد قادر باشند كه پول بي‌ارزش را به پولي واقعي كه از ارزش واقعي برخوردار باشد، تبديل كنند. يا چنين اتفاقي خواهد افتاد، يا اين‌كه اوباما، بن‌برنانكي را موظف خواهد ساخت دستگاه‌هاي چاپ پول را با چنان سرعتي به كار گيرد كه بتوان روي سطح داغ‌شده‌شان، ژامبون سرخ كرد. اين حالت، ما را به ياد سناريوي زيمبابوه مي‌اندازد.
براي اغلب كساني كه درباره ابر تورم تحقيق كرده‌اند، مورد جمهوري وايمار، كه در آن، خريدارها توده‌هاي بزرگي از مارك‌هاي بي‌ارزش را در كيف يا در چرخ‌دستي با خود حمل مي‌كردند و دولت اسكناس‌هاي يك‌رو چاپ مي‌كرد، زيرا كه دستگاه‌هاي چاپ نمي‌توانستند جواب‌گوي كاهش ارزش پول باشند، بدترين حالت را به تصوير مي‌كشد. اما زيمبابوه، كشوري كه در آن، از اسكناس‌هاي 200ميليون دلاري استفاده مي‌شود و قيمت يك قرص نان، 2ميليون دلار است، از جمهوري وايمار پيشي گرفته است.
مردم اين كشور كه روزگاري توليدكننده اصلي محصولات كشاورزي در كل قاره آفريقا بود، با فلاكت‌ها و بدبختي‌هايي روبه‌رو هستند كه به واسطه وجود پول بدون پشتوانه و با برنامه‌ريزي متمركز ايجاد شده‌اند. در اين كشور قيمت ضروريات اساسي زندگي روزمره فراتر از سطح درآمد مردم است، كمبود مواد غذايي، مساله‌اي پيش افتاده است، به همين صورت، كمبود پول نيز امري عادي به حساب مي‌آيد. از آنجا كه دولت، محدوديت‌هاي خودسرانه و من درآوردي در برداشت‌هاي روزانه مردم اعمال مي‌كند، كار به جايي رسيده است كه برخي از ساكنان كشوري كه روزي، انبار غله قاره سياه به حساب مي‌آمد، با ولع، دل و جگر سگ يا مدفوع گاو مي‌خورند و هزاران كودك زيمبابوه‌اي جان خود را به خاطر ابتلا به وبا از دست مي‌دهند.
ابر تورم، سريع‌ترين و موثرترين راه براي تهي ساختن يك جامعه از فرهنگ و تمدن است. فرهنگ‌زدايي از زيمبابوه و بي‌تمدن كردن آن،‌ تنها آخرين مثال از اين دست است، اما آخرين آن نخواهد بود. كساني كه گرفتاري‌هاي اقتصادي را به وجود آورده‌اند، با علم به اين كه ابر تورم جهاني به مشكلات و مصائب زياد و مرگ‌ومير، در مقياسي غيرقابل تصور، منجر مي‌شود، شرايط بروز آن را به عمد ايجاد كرده‌اند. تام فيتنر پاتريك، استراتژيست تكنيكي ارشد سيتي‌گروپ، در «يادداشت مشاوره‌اي داخلي» كه به گونه‌اي محرمانه در اين بانك منتشر شده بود، نوشته است: «با توجه به دامنه كارهايي كه (روساي بانك‌هاي مركزي و اعضاي طبقه سياسي) انجام داده‌اند، جهان به وضعيت عادي خود بر نخواهد گشت». وقتي آب‌ها از آسياب‌ بيفتد،‌ يكي از اين دو حالت رخ خواهد داد، يا پولي كه اين‌ها به سيستم وارد كرده‌اند، يك شوك تورمي را به وجود خواهد آورد، يا اين كه چنين اتفاقي نخواهد افتاد، چرا كه تا همين حالا صدمات بسياري به وجود آمده است و شاهد ادامه روند وخامت مالي خواهيم بود، كه خود سبب بدتر شدن بيش‌تر وضعيت اقتصادي خواهد شد».
آمبروزي اوانس پريچارد، از London Telegraph ، در اظهارنظر خود درباره تحليل فيتنرپاتريك، مي‌گويد كه نتايج احتمالي كه وي پيش‌بيني مي‌كند شامل «مارپيچ نزولي به سوي ركود، اغتشاش‌ها و ناآرامي‌هاي داخلي و جنگ‌هاي احتمالي» مي‌شوند. همان طور كه فيتنر پاتريك خاطرنشان ساخته است. «خطر شورش‌هاي داخلي وجود دارد كه اين شورش‌ها با اعتصاب‌هاي عمومي شروع مي‌شوند، چرا كه مردم حس مي‌كنند از حقوق خود محروم شده‌اند» 
به ياد داشته باشيد كه اگر استراتژي كه فيتنرپاتريك شرح داده است، به نتيجه برسد، به يك «شوك تورمي» منجر خواهد شد كه به معناي فقير شدن مطلق و تمام و كمال همه كساني خواهد بود كه درآمدها، پس‌اندازها و سرمايه‌گذاري‌هاي آن‌ها، به دلار است. تنها نقطه ضعف در ارزيابي فيتنرپاتريك تمايز غلطي است كه ميان ركود عميق و مداوم از يك سو و ابر تورم از سوي ديگر قائل مي‌شود. به بركت دلسوزي‌ها و خدمات نخبگان در راس قدرت،‌ قرار است كه هر دوي اين‌ها را داشته باشيم. جورج دابليوبوش و دوستان صميمي‌اش، با به راه انداختن دو جنگ مطلقا ويرانگر كه تا حد زيادي قابل پيش‌گيري بودند و با ريخت و پاش‌ها و اسراف‌هاي داخلي غيرقابل پيش‌بيني، اقتصاد آمريكا را به زمين زدند. حال اوباما و دوستانش آماده‌اند كه آن را به شوره‌زاري تبديل كرده و براي يك نسل يا بيشتر،‌ خشك و باير سازند.
* نويسنده وبلاگ Pro Libertate
منبع: lewrockwe

آیا اوباما خود را برای آشتی با ایران آماده می کند؟

با آنکه انتشار کتاب لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا (The Israel Lobby and the U.S. Foreign Policy) که نخستین جرقه در حلقه آکادمیک آمریکا بود با حملات شدید جناحهای وابسته به لابی مزبور روبرو شد اما سدّ بتونی که پیرامون نیروهای حامی اسرائیل و سیاست ها و عملکردهای این کشور بر پا شده بود پس از چهار دهه شکاف برداشت. آنچه که استیفن والت (Stephen Walt) و جان میرشایمر (John Mearsheimer) اساتید دانشگاههای شیکاگو و هاروارد دست به آن زدند از آن نظر حائز اهمیت بود که برای نخستین بار یک تحقیق دانشگاهی با دریائی از اسناد و مدارک به جامعه آمریکا و جهان اعلام می کرد که سیاست خارجی آمریکا بنحو بی سابقه ای تحت نفوذ و تاثیر لابی اسرائیل است و بشکلی غیرقابل انکار نشان می داد که دولت و کنگره و سنای آمریکا از فکرانباره ها (Think Tanks)، سازمان های سیاسی، رسانه ها و افراد ثروتمند و موسسات و نهادهای تجاری وابسته به آن لابی خط و جهت می گیرند.

والت و میرشایمر در فرازی از کتاب جنجالی و تحقیقی مذکور می نویسند:
"(قاعدتا) منافع ملی آمریکا باید هدف اولیه در تعیین سیاست خارجی آمریکا باشد، در حالیکه ظرف چندین دهه گذشته و بخصوص از زمان جنگ شش روزه ١٩۶٧ محور مرکزی سیاست خارجی آمریکا را رابطه با اسرائیل تشکیل می داده است..... گروههای با منافع خاص دیگر هر یک توانسته اند تا حدودی سیاست خارجی آمریکا را در جهت اهداف خود هدایت کنند ولی هیچیک تا کنون نتوانسته اند سیاست خارجی آمریکا را در جهت خلاف منافع ملی (تا این حد) منحرف کرده و تازه در همان حال آمریکائیان را قانع کنند که منافع آمریکا و اسرائیل اساسا با همدیگر یکی هستند."

سیاست حمایت از اسرائیل به نظر دو پروفسور آمریکائی به ایجاد خشونت و درگیری در خاورمیانه منتهی گشته و نه تنها افکار عمومی را بر علیه آمریکا بسیج کرده بلکه امنیت ملی این کشور را نیز به مخاطره انداخته است. این نوع نگرش ظرف چند سال گذشته و بخصوص در دوران ریاست جمهوری جورج بوش بدلیل عملکرد فضاحت بار تیم بوش- چنی رفته رفته در محافل سیاسی آمریکا از نیروی بیشتری برخوردار گردید و حتی از حمایت یهودیان متنفذی مانند جورج سوروس، میلیاردر و فعال سیاسی آمریکائی برخوردار گردید تا آنجا که برخوردهای شدیدی بین سوروس و سازمان ایپک (AIPAC) که در خط مقدم جبهه لابی اسرائیل قرار دارد پدید آمد.

سوروس در مقاله ای تحت عنوان "اسرائیل، آمریکا و ایپک" که در سال ٢٠٠۷ منتشر گردید طی وارد کردن شدیدترین حملات به حکومت جورج بوش و ایپک نوشت: "حکومت بوش بار دیگر در جریان دست زدن به یک سیاست سراسر خطا در خاورمیانه است. این بار قضیه مربوط می شود به رابطه اسرائیل و فلسطینی ها. دولت بوش فعالانه از دولت اسرائیل برای عدم شناسائی یک دولت واحد فلسطینی که حماس در آن نقش داشته باشد حمایت می کند. گروهی که (منظور حماس) توسط وزارت امور خارجه در فهرست سازمان های تروریستی قرار گرفته است."

سوروس مردی بود که در جریان انتخابات آمریکا چون کوه پشت اوباما ایستاد و تشکیلات فوق لیبرال moveon.org که یکی از پرطرفدارترین سایت های سیاسی در جهان است باکمک های چند میلیون دلاری سوروس نقشی تعیین کننده را در پیروزی اوباما بر عهده گرفت.

به این ترتیب با انتخاب برک اوباما و طرح شعار محوری "تغییر" و نیز با توجه به نیروهائی که وی را حمایت می کردند و از همه مهمتر شکست کامل پروژه "قرن جدید آمریکائی" که طرح آن در سال ٢٠٠٠ و پیش از انتخاب جورج بوش برای تفوق بلامنازع آمریکا در قرن بیست و یکم ریخته شده بود امید آن می رفت که اوباما با تیمی با هدف تشنج زدائی در منطقه خاورمیانه بخصوص در ارتباط با مسئله فلسطین و نیز ایران راهی کاخ سفید شود.

نخستین جرقه ای که انسان را با تردیدهائی روبرو می کرد گزارشی بود که توسط فکرانباره "مرکز سیاست های دو حزبی" (Bipartisan Policy Center) منتشر شد و من طی مقاله ای از آن با عنوان "هشداری که در غوغای انتخابات آمریکا گم شد" یاد کردم. گزارش مزبور کمترین تفاوتی با سیاست های جورج بوش نداشت و فردی که هدایت پروژه مزبور را که از برجسته ترین متفکرین هر دو حزب بهره می گرفت بر عهده داشت کسی نبود مگر سوپر عقاب حامی اسرائیل، آقای دنیس راس.

آقای دنیس راس، بنیان گذار فکرانباره آمریکائی- اسرائیلی و بسیار پرنفوذ انستیتوی واشنگتنبرای سیاست های خاور نزدیک (Washington Institute for Near East Policy)است که عناد آشکاری با حکومت ایران دارد. انستیتوی واشنگتن که اصلا با حمایت مالییکی از قویترین گروههای لابی اسرائیل یعنی ایپک (AIPAC) در دهه ١۹۸٠ شکل گرفت وظیفه طراحی و جهت دهی به سیاست خارجی آمریکا به منظور حمایت همه جانبه از منافع اسرائیل را بر عهده دارد. انستیتوی واشنگتن در کنار فکرانباره انستیتوی آمریکن اینترپرایز و شخص دنیس راس نقش عمده ای در طراحی و به اجراء درآوردن حمله به عراق را بازی کرددنیس راس از آنچنان موقعیتی برخوردار است کهسخنرانی معروف برک اوباما که چند ماه پیش در محل ایپک ایراد شد و تعجب بسیاری از آنالیست ها را تا آنجا برانگیخت که سخنان وی را در ارتباط با ایران و در جهت حمایت از اسرائیل را حتی از جورج بوش نیز تندتر دانستند، همین شخص نگاشته بود. نگرانی وقتی جدیتر می شود که جیم لوب تحلیلگر برجسته آمریکائی از دنیس راس به عنوان کسی یاد می کند که نهایتا اوباما را به جنگ با ایران رهنمون خواهد شد.

از سوی دیگر از زمانی که زمزمه انتخاب هیلاری کلینتون به سمت وزیر امورخارجه بلند شد کسانی که به شعار "تغییر" آقای اوباما دلبسته بودند، نگران و مردد چشم به تحولات آینده دوختند. در همان زمان من طی مقاله ای نوشتم: "حکومت آمریکا محتاج تفکر جدیدی است که نظام موجود را نه بر پایه حفظ و بقاء سیاستمداران (مآلا اتکا به منابع مالی لابی اسرائیل برای انتخاب شدن) بلکه منافع آمریکا شکل دهد. این به این معنا نیست که در یک فضای خیالی و ایده آلیستی تصور کنیم که ممکن است اسرائیل به کناری گذاشته شود بلکه کافی است که در چارچوب واقعیت ها ازنفوذ جریاناتی مانند ایپک (AIPAC) کاسته شده و کفه قدرت به سمت لابی های یهودی مانندJ Street که ضمن حمایت از اسرائیل مدافع صلح و آرامش در منطقه هستند، سنگین شود. انتخاب افرادی چون رم امانوئل، هیلاری کلینتون و یا دنیس راس نمی تواند چنین تحولی را در سیاست خارجی آمریکا شکل دهد. شعار "تغییر" آقای اوباما در صورتی که وی پست های کلیدی مانند وزارت امور خارجه، وزارت دفاع و مشاور امنیت ملی را در اختیار جریانات نزدیک به لابی اسرائیل قرار دهد، در حد شعار باقی خواهد ماند."

سیر حوادث بعدی نشان داد که حاکمیت آمریکا محتوائی متفاوت از برداشت عمومی از شعار "تغییر" را مدّ نظر دارد. در طول مبارزات انتخاباتی پر جوش و خروش برک اوباما در حالیکه میلیون ها تن در آمریکا و حتی در دیگر کشورهای جهان از طرح شعار اوباما به وجد آمده بودند هرگز از خود نپرسیدند که هر چند "تغییر" شرایط فعلی خوب و ضروری است اما ماهیت تغییری که شب و روز صحبت از آن می شود، چیست؟

انتخاب رم امانوئل به سمت ریاست کارکنان کاخ سفید و از آن مهمتر، هیلاری به سمت وزیر امورخارجه آمریکا برای بخشی از کسانی که دست اندر کار مسائل سیاسی هستند پاسخ به سئوال فوق را روشن کرد اما این هنوز پایان کار نبودنگران گننده ترین خبری که اخیرا انتشار یافت حاکی از آن است که وزیر امورخارجه آمریکا خانم هیلاری کلینتون بزودی مشاور ارشد خود در "امور خاورمیانه و ایران" را به جهان معرفی می کند، دنیس راس!

به این ترتیب بنحوی طنزآلود، اضطراب از اینکه یکی از این دو نفر سکان سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه را بدست گیرد و سیاست های یکجانبه گرایانه قبلی در ارتباط با حمایت اسرائیل را ادامه دهد برطرف شد، چرا که اینک هر دو نفر باهم در بالاترین سطح، مسئول سیاست های آمریکا در امور خاورمیانه و ایران شده اند! آیا این تصوری بدبینانه است اگر چون جیم لوب معتقد باشیم که با توجه به نقشه راه طراحی شده توسط دنیس راس شعار مذاکره با ایران تنها به قصد به شکست رساندن مذاکرات و آماده کردن جهان برای حمله به ایران طراحی شده است؟

آیا هنوز هم می توان امیدوار بود که رابطه نه جنگ و نه صلح ایران و آمریکا به صلح و آشتی منجر شود چیزی که از منظر یک عقل سلیم ضرورتی است اجتناب ناپذیر و یا باید منتظر داغ شدن دوباره تنور اختلافات دو طرف و تشدید یک وضعیت سخت ناپایدار بود؟ وضعیتی که وقوع یک جرقه در آن می تواند جهان را دچار امواج یک جنگ و آشوب مهیب کند. 

شهیر شهیدثالث