Monday, December 15, 2008

هميشه قوانين بازی را رعايت کرده ام، گفتگوی اشپيگل با جرج سوروس، برگردان از گلناز غبرايی

هميشه قوانين بازی را رعايت کرده ام، گفتگوی اشپيگل با جرج سوروس، برگردان از گلناز غبرايی


سوروس: اوضاع بازارهای مالی به بدی دهه سی قرن بيستم است. با اين تفاوت که ما از آن بحران آموخته ايم و اجازه نخواهيم داد بازار کاملا درهم بشکند. اگر لازم باشد همه پول های جهان را خرج خواهيم کرد تا جلوی اين اتفاق را بگيريم 

جرج سوروس ميلياردر ۷۸ ساله آمريکايی و مدير عامل «بنياد سوروس» در گفتگويی با مجله اشپيگل (۲۴ نوامبر) درباره تعهدات اخلاقی به عنوان يک" بورس باز" موفق و اشتباهات سازماندهی مهار بحران مالی در امريکا و انتظاراتش از رياست جمهوری باراک اواما سخن می گويد.

جرج سوروس

اشپيگل: آقای سورس با اينکه دولت و صندوق پول همۀ تلاش خود را به کار بسته اند، ولی در بازگرداندن بازار به حالت عادی توفيقی بدست نيامده است. بازار بورس سقوط کرده و بيکاری ميليونها نفر را تهديد می کند . صاحبان صنايع از جنرال موتورز در آمريکا تا بی ای اس اف در آلمان دچار مشکلات جدی شده اند. آيا چنين شرايطی را تا کنون تجربه کرده بوديد؟ 
سوروس: اصلا. شرايط کنونی دردناک و تکان دهنده است. هر چند من پيش بينی می کردم بايد منتظر شديدترين بحران بعد از سال ۱۹۳۰ باشيم و چندين بار هم آن را اعلام کرده بودم. ولی اگر بخواهم واقعيت را بيان کنم بايد بگويم حتی در بدترين حالت هم انتظار چنين وضعيت ناجوری را نداشتم.

اشپيگل: وحشت اصلی تان در ماههای آينده از چيست؟
سوروس: قبل از سر زدن سپيده هميشه تاريکی مطلق حکم فرما می شود . بازارهای جهان به دليل فقدان رهبری سياسی در امريکا به شدت زير فشار قرار دارند. ما در مرحله دشوار جابجايی دولت هستيم . طی دو ماه آينده شاهد سخت ترين فشارها خواهيم بود . پس از آن با آقای باراک اوباماست که راه حل های مناسب پيدا کند. موفقيت يا شکست ِسياست او تعيين خواهد کرد که بحران چقدر طول بکشد.

اشپيگل: به نظر می رسد بازار بورس اعتماد چندانی به اوباما ندارد. هرچند اين موضوع با اشتياق عجيب مردم به پيروزی او در تضاد است. ما پس از انتخابات شاهد نزول بيست درصدی بازار بورس هستيم.
سوروس: من اما بسياربه او اميد بسته ام. هرچند بايد خاطر نشان کنم که بازاربورس در زمان انتخابات، بحران اقتصادی را چندان جدی نگرفت. آنها نتوانستند بفهمند که ورشکستگی بانک «لمان برادرز» سرمايه گذاری توسط بانکها را دچار ايست قلبی می کند. حالا اقتصاد سقوط کرده و قربانيانش نقش زمين شده اند.

اشپيگل: آيا معتقديد بايد از ورشکستگی بانک «لمان برادرز» جلوگيری می شد و در اين رابطه سياستی اشتباه اتخاذ شده است؟
سوروس: بله، اشتباه. آن هم اشتباهی وحشتناک. هيچ وقت فکر نمی کردم مقامات دولتی اجازه دهند، بانکی به اين عظمت اين طور سقوط کند.

اشپيگل: به نظر شما اين بحران مالی قربانيان ديگری نيزخواهد داشت؟ 
سوروس: بعيد نيست. حالا نگرانی جدی از بابت "سيتی بانک" به عنوان يکی از بزرگترين بانکهای جهان است. کانديداهای ديگر و رشکستگی هم به نوبت در صف ايستاده اند. اوضاع بازارهای مالی به بدی دهه سی قرن بيستم است. با اين تفاوت که ما از آن بحران آموخته ايم و اجازه نخواهيم داد بازار کاملا درهم بشکند. اگر لازم باشد همه پول های جهان را خرج خواهيم کرد تا جلوی اين اتفاق را بگيريم .

اشپيگل: اوباما قرار است بانکها را نجات دهد . به وضعيت صنايع خودروسازی سروسامان ببخشد و در يک کلام باعث رونق اقتصادی شود. آيا می توان از يک انسان اين همه انتظار داشت.
سوروس: شايد نه، اما می تواند بهتر از حکومت فعلی با مشکلات جاری برخورد کند.

اشپيگل: تا حال مسئوليت طرح نجات اقتصادی به طور عمده در دست وزير اقتصاد و دارايی آقای" هنری پاولسن" بود اشباهات او را در کجا می بينيد؟
سوروس: او دير عکس العمل نشان داد و نتوانست نزديک شدن بحران را ببينند و پس از درهم شکستن بازارهم فقط با يک طرح و نه برنامه ای مشخص در مقابل کنگره حاضر شد . پس از آن، برنامه اش را که عبارت بود از خريد اوراق قرضه مستغلاتی که بهايشان به شدت سقوط کرده بود، ارائه کرد که آنهم به نظر زياد عاقلانه نمی آمد. شايد درست تر اين می بود که با خريد سهام مستقيما در اداره بانکها شرکت می کرد . خلاصه وقتی اين نکته راهم دريافت نتوانست به درستی وارد معامله و گفتگو شود و در اين خلاء رهبری بازار سقوط کرد.

اشپيگل: از حکومت آينده امريکا چه انتظاراتی داريد؟
سوروس: ما به يک برنامه بزرگ اقتصادی نياز داريم که مهمترين وظيفه اش دادن بودجه به شهرها و ايالاتی از کشور باشد که طبق قانون اساسی در حال حاضر می توانند فقط در سطح محدودی کسری بودجه داشته باشند . من فکر می کنم برای موفقيت اين طرح بايد دولت مرکزی آمادگی خرج ميلياردها دلار را داشته باشد و در کنار آن بايد طرح های بنيادی در راه توسعه عمومی پيش برده شود . برای هر دو پروژه به چيزی حدود سيصد تا ششصد ميليارد دلار احتياج است.

اشپيگل: منظورتان مبلغی اضافه بر کمک ۷۰۰ ميلياردی است؟ 
سوروس: صددرصد. من عقيده دارم از وضعيت کنونی بايد برای اجرای طرحهايی به نفع حفظ محيط زيست و کنترل گرمايش زمين استفاده کرد. بايد در جهت بر طرف نمودن وابستگی به منابع انرژی جهانی که امروز يکی از مشکلات جامعه امريکاست کوشيد . بايد قوانينی برای محدوديت آلودگی هوا تصويب کرد و از محل مجازاتهای مالی که واحدهای بزرگ صنعتی [ وقتی ميزان آلودگی هوا را از حدی معين بگذرانند] ناچار به پرداخت آن خواهند شد، بازار بورسی به راه انداخت و از سود حاصل از آن به پروژه هايی در رابطه با انرژی جانشين ياری رساند. به اين ترتيب بازار کار جديدی نيز ايجاد می شود.

اشپيگل: همکارانتان در دنيای اقتصاد به پيشنهادهايی از اين دست می گويند "بيگ گاورمنت" يا "دولت پدرسالار" و جمهوريخواهان امريکا از آن به عنوان سوسياليزم اروپايی نام می برند. 
سوروس: و در حال حاضر ما درست به همين نياز داريم. من معتقد به بازارهای سنتی نيستيم. تبليغاتی که می گويد دولت تاجرخوبی نيست را قبول ندارم. حرفهايی که در تئوری شايد خيلی به نظر قشنگ می آيد ولی به هيچوجه به نفع جامعه ما نبوده است.

اشپيگل: آيا به رئيس جمهور پيشنهاد خواهيد کرد اين حرفها را به طور علنی با مردم در ميان بگذارد؟
سوروس: اوباما قبلا اعلام کرده که برنامه اش تغيير سياست فعلی است. من دولتی را که سعی می کند به خوبی حکومت کند به دولتی که خود به حکومتش ايمان ندارد ترجيح می دهم.

اشپيگل: اما حتی يک حکومت قوی هم نمی تواند جادو کند. او احتياج به پول ماليات دهندگان دارد. در امريکا خيلی ها از نقش دولت سخن می گويند اما وقتی سخن از اعتبار مالی به ميان می آيد همه پايشان را کنار می کشند. حتی اوباما هم به نود و پنج درصد از جمعيت شاغل کشور قول پايين آمدن مالياتها را داده است. اين موضوع را چطور توضيح می دهيد ؟
سوروس: کسری بودجه وقتی که رکود اقتصادی حاکم است کاملا قابل توجيه است. در دوران مجدد شکوفايی می توان کسری بودجه را تامين کرد. در هر صورت مهلت معافيت های مالياتی دولت بوش در سال ۲۰۱۰ به پايان می رسد و در کنار آن بايد راههای ديگری هم برای تامين بودجه پيدا کرد. مردم بايد بدانند اگر جيب دولت خالی باشد همه ضرر خواهند کرد، چون در اين صورت نرخ بهره بالا می رود.

اشپيگل: درحال حاضر همه از کنترل بازارها و گذراندن قوانين سخت ترسخن می گويند. خود شما هم در کتاب تان خواستار همين شده ايد. به نظر عقيده جالبی می آيد. اما آيا می توان آنرا در عمل پياده نمود؟ آيا بازار تن به محدوديت خواهد داد؟ 
سوروس: ميان حکومت و بازاريان، ميان دولتيان و بانکها هميشه بازی موش و گربه جريان دارد ...

اشپيگل: ...و اين هميشه موشها هستند که وسط ميز سرگرم رقص و پايکوبی اند.
سوروس: برای اينکه طرفداران اقتصاد سنتی برايشان ابراز احساسات می کنند و ما حالا شاهد نتايج فاجعه بارش هستيم. من گربه ای قوی و آماده شکار را به موشهايی که قوانين بازی را تعيين می کنند، ترجيح می دهم و با نظر
«قهرمان ملی مان» رونالد ريگان موافق نيستم که دائما از نيروی جادويی بازار سخن می گفت.

اشپيگل: پس شما موافق قوانين سخت تر و کنترل کارآمدتر هستيد؟ 
سوروس: بله، با اينکه می دانم در اين بازی موش و گربه هيچگاه دولتيان موفقيت صد در صدی به دست نخواهند آورد. هميشه راههای فرار پيدا می شود و بايد برای مقابله با آن آماده بود. بايد تلاش کرد با حداقل تغييرات، بيشترين همکاری ميان بازاريان و دولت برقرار شود. بانکهای انگلستان در دوران جنگ جهانی دوم در اين رابطه بسيار موفق بودند به اين دليل ساده که با بازار همکاری کردند و روح اين مشارکت، قوانين سنتی را در هم شکست.

اشپيگل: اما در آلمان اين اتفاق نيافتاد. اينجا ما با بانکهای نيمه دولتی سر و کار داشتيم که در سطحی وسيع بر قوانين بازار حکومت می کردند. بانکهای ايالتی که سياستمداران گرداننده اش بودند و حالا وضعی بدتر از همه دارند. 
سوروس: اين ترکيب خصوصی– دولتی بسيار بسيار خطرناک است و بايد گفت در امريکا هم اوضاع بسيار اسفباری دارند. نگاهی به صندوق های "فانی می" و "فردی– مک" بيندازيد. بحران با اين دو صندوق پس انداز نيمه دولتی که برای خريد مستغلات وام می دادند آغاز شد. به همين دليل است که می گويم دولت بهتر است قوانين بازی را تعيين کند اما خودش مستقيما وارد بازار نشود.

اشپيگل: شما يکی قويترين و موفق ترين بورس بازان جهان هستيد و در ماههای گذشته به شدت فعال بوده ايد. چطور با اين قضيه که سود شما از راه خريد و فروش بموقع می تواند به جامعه ضرر برساند کنار می آييد؟ 
سوروس: در پس سوال شما ادعانامه ای عليه من نهفته است. من اما هميشه تلاش کرده ام در حين گردن نهادن به قوانين موجود، راهی برای بهتر نمودن آنها پيدا کنم. من خواستار تغيير بعضی از قوانين هستم. هرچند برای خودم سودی در برنداشته باشد. برای من بهبود وضع همگانی از سودی که خودم می برم مهمتر است.

اشپيگل: خيلی ها شما و همکارانتان را در ايجاد بحران جاری مسئول می دانند. آيا به همين دليل شما ميلياردها از سود خود را صرف امور خيريه می کنيد؟
سوروس: درست است. مردم اينطور فکر می کنند که من به علت عذاب وجدان دست به اين کارها می زنم.

اشپيگل: فکر نمی کنيد در پس اين حرفها واقعيتی نهفته باشد؟ 
سوروس: نه، آنها اشتباه می کنند. همه اين اتفاقات بزرگی که من هم در آنان سهيم بوده ام می توانست در نبود من هم اتفاق بيافتد.

اشپيگل: به راستی خود را فقط مهره کوچکی در اين دستگاه عظيم می بينيد؟ وقتی شما روی بالا رفتن بهای غلات، برنج يا نفت به رقابت می پردازيد، بسياری از شما پيروی می کنند و در اين ميان گروهی که ديگر قادر به پرداخت بهای اين اقلام نيستند ضرر خواهند کرد. نظر شما عملاً به نوعی تعيين کننده روی بازار تاثير می گذارد.
سوروس: از آن وقت که من معروف به کسی شدم که توانسته بانک انگلستان را به زانو در آورد به راستی خيلی ها گمان می کنند پيشگوی اقتصاديم و می توانم روی بازار تاثير بگذارم. ازآن زمان ناچار شده ام از مجامع کناره گيری کنم، زيرا واقعا هم قادر به تاثير گذاری بر بازار هستم. من در اين رابطه هميشه با مسئوليت برخورد کرده ام.

اشپيگل: آيا اقتصاد به راستی به اينهمه «بنياد» نياز دارد؟ 
سوروس: بنيادها راهی موثر برای سرمايه گذاری افرادی است که حاضر به ريسک کردن هستند. اين موسسات معمولا با پولهای نسيه و قرض معامله می کنند و همين باعث نوسان بازار می گردد. نتيجه گيری من اينست که هرجا پای نسيه باز شود بايد کنترل جدی وجود داشته باشد.

اشپيگل: حالا حرفهايتان مثل آدمی است که به سوی اداره پليس می دود و می گويد: خواهش می کنم به من دستبند بزنيد چون بسيار خطرناکم.
سوروس: نه کاملا. من فکر می کنم ما به يک کنترل حساب شده در بازار اقتصاد نيازمندم. اما جلوی رقابت را نمی توان گرفت، سرمايه گذاری و رقابت به شدت در هم تنيده اند. اگر درست پيش بينی کنيد، حتما سود ناشی از آن معامله نصيب تان خواهد شد. من به هيچ وجه دچار عذاب وجدان نيستم و به اينکه سرمايه ام را درست وارد معاملات اقتصادی کرده ام، افتخار می کنم.

اشپيگل: مردم اما تمام اعتقادشان را به اين "وال استريت" قدرتمند از دست داده اند. 
سوروس: واقعا هم اين دستگاه عريض و طويل فقط به دنبال سود خود است و نه حفظ منافع عموم که به حق بايد از آن مراقبت نمود.

اشپيگل: مردم به بسته کمک پيشنهادی دولت بوش هم اعتقادی ندارند. منتقدين ادعا می کنند که" پاولسن" وزير اقتصاد پولها را دو دستی تقديم کارفرمايان پيشين خود نموده است.
سوروس: اين البته زياده روی است. اما "پاولسن" قبل از اينکه به مقام وزارت برسد مديرعامل يک بانک در"وال استريت" بود و طبيعتا مشکلات را هم از ديد يک بانکدار می بيند.

اشپيگل: او حتی حاضر نيست سقفی برای حقوق و مزايای روسا و کارمندان عاليرتبه بانکها تعيين نمايد و به اين ترتيب از درآمد و پاداشهای هنگفت آنان اندکی بکاهد.
سوروس: بانکهايی که فقط با کمک دولت و از محل مالياتهای شهروندان سرپا ايستاده اند کم کم شکلی از موسسات دولتی به خود می گيرند. حقوق و مزايای نجومی فقط نشانه های بحرانی بزرگ است. در سالهای اخير سود دهی در رشته های اقتصادی بسيار بالا بوده، حتی دورانی در امريکا و انگليس داشتيم که سی و پنج درصد کل سود بانک به جيب روسا و کادرهای برجسته آنان سرازير می شد و اين واقعا تاسف بار است.

اشپيگل: ما در اين بحران تا حال فقط بازنده داشته ايم گمان می کنيد برنده ای هم در کار باشد؟ 
سوروس: چين می تواند به آسانی برنده شود اگر صاحبان قدرت در آن کشور با روشن بينی عمل کنند. ولی از سوی ديگر اگر نتوانند با مشکلات شان به خوبی کنار بيايند، می توانند بزرگترين بازنده اين ماجرا باشند . اگر حکومت شان غلط عمل کند می تواند يک بحران سياسی جدی روی دستشان بگذارد. در هر صورت، حالا برای اعلام برنده خيلی زود است.

اشپيگل: فکر می کنيد بتوان باراک اوباما را اولين رئيس جمهوری "پساامريکا" يا دوران "گذار از امريکا" در اين برهه از تاريخ ناميد؟ آيا آمريکا در حال از دست دادن قدرت اقتصادی و جاذبه پيشين است؟
سوروس: اگر اوباما عاقل باشد با چين همکاری خواهد کرد تا بحران را پشت سربگذارند. اگر اين کاررا نکند ما شاهد رکود و افسردگی جهانی خواهيم شد. چون گمان نمی کنم امريکا بتواند به تنهايی خرابی هايی را که به بار آورده آباد کند.

Friday, December 12, 2008

ياد داشت های يک زندانی سياسی دوران رضا شاه :

ياد داشت های يک زندانی سياسی دوران رضا شاه :

ياد داشت های يک زندانی سياسی دوران رضا شاه :
@@@@@@@@@@@@@@@@

....ديروز کريدور ما را تفتيش کردند .تفتيش کلمه کوچکی است .غارت کردند . اسبا ب های ما را زير و رو کردند . شکستند. پاره کردند . خراب کردند . بردند . دزديدند .

صبح ديروز اتفاقا وضعيت تازه ای بود . پس از چند روز هوای بارانی و برفی ؛ ديروز چون هوا خيلی خوب بود ؛ اجازه داشتيم به حياط برويم . نزديک 25 تا سی نفر از عده ای که با ما گرفتار شده اند ؛ در اين کريدور منزل دارند . 
امروز صبح همه آمده بودند بيرون و در آفتاب نشسته بودند . تقريبا همه با يک تکه کاغذ و يا يک کتاب و يا مداد و کاغذ لای عبا ؛ لای پوستين ؛ زير پالتو ؛ وسط دستکش ؛ زير پتو که روی کول شان بود ؛ مخفی کرده بودند .

تقريبا همه اينها محکوم به اين حبس های شديد شده اند فقط برای آنکه " کتاب " ميخوانده اند و حالا در زندان استبداد رضا شاه باز هم کتاب ؛ کتاب به زبان خارجه می خوانند .

شايد ؛ هر کتاب ؛ گذشته از قيمت حقيقی اش ؛ ده تومان خرج برداشته تا به زندان وارد شده است .مداد و کاغذ دارند و اگر رييس زندان اطلاع پيدا کند که اينطور چيز ها در زندان وجود دارد ؛ شايد ديوانه شود .
اگر رييس شهربانی بفهمد که ما کتاب داريم ؛ شايد رييس زندان را از کار بيندازد .

اينها ؛ که اينجا ؛ همه پهلوی هم نشسته اند ؛ و در زندگانی عادی پزشک ؛ استاد ؛ صاحبمنصب ؛ دبير ؛ وکيل عدليه ؛ محصل ؛ و يا کارگرند و دارند قاچاقی طب ؛ فلسفه ؛ حقوق ؛ تاريخ ؛ ادبيات ؛ رياضی ؛ فيزيک و شيمی ياد ميگيرند ؛ اينها همه مطابق قانون ؛ جانی و جنايتکار هستند و بايد در زندان بمانند ؛ و جنايت شان اين است که " کتاب " خوانده اند و حالا باز هم کتاب می خوانند ....

از کتاب " ورق پاره های زندان " - بزرگ علوی

چك از دستاوردهاي بانكداري است و قديمي‌ترين شواهدي كه از چك و بانكداري در دست است، به دوره هخامنشيان مي‌رسد.

چك از دستاوردهاي بانكداري است و قديمي‌ترين شواهدي كه از چك و بانكداري در دست است، به دوره هخامنشيان مي‌رسد. 
تهران _ میراث خبرگروه فرهنگ: چك از دستاوردهاي بانكداري است و قديمي‌ترين شواهدي كه از چك و بانكداري در دست است، به دوره هخامنشيان مي‌رسد.


سردار هخامنشی در حال رفتن به بانک جهت واریز گوسفند به حساب 
به گفته دكتر «بيان شیرینی»، تاريخ‌نگار، بانكداري در دوره پيش از اسلام، به خصوص دوره ساساني اهميت زيادي داشته است. مراكزي همچون بانك‌هاي امروزي وجود داشته‌اند و در آنها كارهاي بانكي از قبيل قرضه، برات، چك و ... صورت مي‌گرفته است. در این بانکها شمارش اسکناس با دستگاههای اسکناس شمار صورت میگرفت. همچنین مالیات و خراج نیز از طریق واریز سکه های طلا به حسابهای دولت هخامنشی پرداخت میشد. بدلیل اینکه در دوران هخامنشی هیچگونه دروغ گویی و جعل اسناد مخالف تعلیمات زردشت بود و اصولا مفاهیم تعریف نشده ای بودند هیچگونه رسیدی از بابت پرداخت مبالغ صادر نمیشد و دقیقا به همین دلیل در کاوشهای باستانی هیچگونه رسیدی پیدا نشده است. البته برخی از محققان معتقد هستند که صدور رسید در بانکهای هخامنشی مرسوم بوده است ولی در جریان حمله اعراب و خاکبرداری 10 متری از سراسر ایران این آثار منهدم شده اند. قديمي‌ترين شكل بانكداري را در بين‌النهرين در دوره هخامنشيان سراغ داريم كه عمده ترين مركز سكونت يهوديان بود و در آنجا يهوديان عهده‌دار امور بانكداري بودند. مداركي هم از اين ناحيه به دست آمده كه كاملا حكم چك دارد. تصوری از چکهای مذکور در شکل زیر نشان داده شده است


در این چک فرمانروای مصر که یکی از خراجگزاران هخامنشیان بودند مالیات خود را با این چک پرداخت نموده است. كلمه «بانك» هم در آن زمان مصطلح بود و لغت «چك» نيز از همان زمان متداول شده كه تا امروز باقي مانده است. در نوشته‌هاي دوره ساساني به زبان پهلوي لغت چك را داريم و همين واژه از ايران به زبان‌هاي ديگر جهان راه يافته است. مسلما چك در طول تاريخ روندي داشته است اما سير روند آن را نمي‌دانيم. فقط می توان گفت که هر چه بوده از ایران شروع شده است. لازم به ذکر است که صدور چک بی محل در دوران ایران قبل از اسلام به دلیل تعلیمات روحانی زردشت ممکن نبود و تاریخ حتی یک مورد صدور چک بی محل توسط هخامنشیان سراغ ندارد. تنها پس از حمله اعراب بود که صدور چک بی محل مرسوم شد. محققان بر این باورند که اگر اعراب به ایران حمله نمیکردند اکنون بشریت و در راس آنها ایرانیان مشکلی با نام صدور چک بی محل نداشتند.
از ديگر امور مهم بانكي، برات است. برات چيست و از چه زماني در ايران متداول شد؟ دكتر بیان شيرينی كه تخصص وي بيشتر تاريخ دوره مغول است، توضيح مي‌دهد كه برات همان حواله است. در دوره مغول، از مركز يا از مراكز ايالات «برات» مي‌نوشتند و آن را به دست ماموراني مي‌دادند. مسلما این رسم نیز از دوران هخامنشیان مانده بوده است و در حمله اعراب از بین رفته است. اين ماموران با در دست داشتن حواله مورد نظر موظف مي‌شدند باج يا عوارض يا وجه نقدي يا جنسي از كسي يا سازماني يا جايي بگيرند. به اين حواله برات مي‌گفتند. برات همچون موارد ديگر در دوره مغول روند خطرناكي پيدا كرد. هر دولتمدار يا محصل مالياتي مي‌توانست برات بنويسد. به اين ترتيب، يك نفر ممكن بود از يك دايره يا شخص به خصوص چندين برات دريافت كند و موظف شود مطالبات مختلف جنسي يا نقدي اين برات‌ها را پاسخگو باشد. توجه داشته باشید که این روند خطرناک در دوران پیش از اسلام وجود نداشت و این مشکل پس از حمله اعراب و مغولها بوجود آمده بود. زیرا گفتار نیک مانع از ایجاد این مشکلات در دوران ایران پیش از اسلام میشد. اين مساله مثل موارد ديگر موجب اغتشاش‌ شد تا سرانجام با اصلاحات غازان‌خان يا به عبارتي اصلاحات خواجه رشيد‌الدين فضل‌الله مسائل مربوط به برات را سامان داد. دكتر شیرینی معتقد است اين اصلاحات را در واقع بايد اصلاحات خواجه ناميد. زیرا غازان خان ایرانی نبود و بالطبع نمیتوانست اصلاحاتی را انجام دهد. خواجه رشيد‌الدين فضل‌الله كه از زمان گيخاتو ارج و قربي بلند‌پايه نزد شاه يافته بود و این ارج و قرب برای وزیران ایرانی یکی از اشتباهات مغولها بود و خود شاهان ایرانی از این اشتباهات نمیکردند، در زمان سلطنت غازان‌خان تصدي كارهاي خطير را عهده‌دار شد و سرانجام به مقام وزارت رسيد. وي كه در علم و ادب و ملك‌داري سرآمد بود، در زمان صدارت اصلاحاتي را تنظيم كرد كه بسيار مهم بود اما به نام سلطان وقت به اصلاحات غازاني معروف شد. سلطان وقت هم بیغ بود که وزیرش اصلاحات میکرد. يكي از اين اصلاحات كه در امر اجتماع و اقتصاد تاثير فراواني داشت، محدود كردن استفاده از برات بود. وي استفاده از برات را قانونمند كرد و مشخص كرد كه كدام سازمان‌هاي دولتي يا مالياتي اجازه صدور آن را دارند. مجازات‌هاي خيلي سختي را هم براي تخلف از اين امر در نظر گرفتند. اگر كسي غير از افرادي كه مجوز داشتند ، برات صادر مي‌كرد، به مرگ محكوم مي شد. مامور مالياتي ( بيتكچي؛ متاسفانه این کلمه ترکی است ولی به احتمال قریب به یقین از زبان پارسی به ترکی وارد شده است و احتمالا معنی اولیه اش "بیتا" بوده است. نشان به آن نشان که این مامورین بسیار زیبا هم بودند ) هم كه برات غير مجاز را نوشته بود، به قطع دست محكوم مي‌شد. اين مجازات‌ها واقعا هم اتفاق افتاده است و به گفته دكتر شیرینی، تمام اين موارد در «جامع ‌التواريخ» اثر بسيار مهم خواجه رشيد‌الدين فضل‌الله همداني در تاريخ مغول، ضبط است. پس از اين اصلاحات، برات به معني واقعي كلمه به كار رفت و محصلان مالياتي يا ديوان استيصاء يا هر جاي ديگر در مواقع جنگ يا صلح برات مي‌نوشتند و مي‌فرستادند و كسي كه برات را دريافت مي‌كرد بايد موارد خواسته شده را مي‌فرستاد. رواج پول كاغذي و برات و چك و شركت‌هاي تجاري مشابه با شركت هاي مضاربه‌اي در دوره مغول نشان مي‌دهد اين دوره از دوره‌هاي رونق بازرگاني در طول تاريخ بوده است. و همه این کشفیات بدلیل وزرای ایرانی مغولها بود نه خود مغولها؛ مغولها که هر را از بر تشخیص نمیدادند. در اين دوره، جاده مهم ابريشم كه چين را به اروپا متصل مي‌كرد و بسياري جنگ‌ها بر سر اين جاده شد، براي نخستين بار تحت يك حكومت واحد درآمد (البته سوای دوره هخامنشیان؛ که کل چین و اروپا هم تحت حکومتشان بود). به دنبال آن، دادوستدهاي اقتصادي از راه اين جاده صورت گرفت كه بسيار براي مغولان اهميت داشت. همچنين مراودات فرهنگي بسياري از اين مسير انجام شد كه همه اين عوامل در پيشبرد اقتصاد و فرهنگ موثر بود. البته مغولها از فرهنگ چیزی نمیدانستند و وزرای ایرانیشان اینها را به آنها یاد داده بودند.
یکی از دیگر از خدمات بانکی؛ پست بانک میباشد. پست بانک نیز در دوران هخامنشیان معمول و کاملا مرسوم و جزو امورات روزانه ایرانیان بود. در آن دوران به پیک های پست "چاپار" گفته میشد. این کلمه نیز متاسفانه ترکی میباشد ولی به ظن قریب به یقین از زبان پارسی به ترکی وارد شده است و ترکها با گرفتن این کلمه سایر مشتقات آن از قبیل "چاپماخ" "چاپاجاخ""چاپدیرماخ"... را استخراج نموده اند. محفقان بر این باورند که در عهد هخامنشیان تمامی ملتهای دنیا منتظر اختراع کلمات توسط ایرانیان بودند و رقابت سختی بین ترکها و عربها و عبری ها و روسها و بلغارها و رومها و... برای تصاحب کلمات ساخته شده توسط ایرانیان وجود داشت.

برآمدن خمینی و حکومت الله به سخن سعیدی سیرجانی

پرتره سعیدی سیرجانی کار اکرم ایوبی

اشاره -در مطالب هفته پیش نوشتیم [اینجا] که سعیدی سیرجانی از بعد از انقلاب به‌عنوان چهره‌ای تازه در ایران گل کرد. پیش از آن، سعیدی ادیبی بود که با تصحیح و تنقیح متون ادبی و ویراستاری کتبی از این دست، در بنیاد فرهنگ ایران اسم و رسم و جا و مقام خویش را داشت.



اما با وقوع انقلاب اسلامی، سعیدی به‌ناگهان در خط اول مبارزه با مبانی حکومت ولایت فقیه قرار گرفت و با نوشتن مقالات مستدل ـ و نه جنجالی و پر هیاهو ـ به‌کار نقاب از چهرۀ ریاکاران برداشتن پرداخت و بدین گونه بود که ناگهان مقالات سعیدی مبارز و بی دروغ و نقاب مورد استقبال همه مخالفان طرز فکر یکسویۀ جمهوری اسلامی و رهبر آن آیت‌الله خمینی قرار گرفت و کتابهای مجموعۀ مقالات او از فروش بالایی برخوردار شد. حکومت تا مدتی به عمق تأثیر نوشته‌های سعیدی پی نبرده بود و مجموعه مقالات او مانند کتابهای «در آستین مرقع» و «ای کوته‌آستینان» با کج دار و مریز تحمل می‌شد. اما انتشار دو اثر «شیخ صنعان» و «شیخ ریا» سعیدی را در جای یک مخالف رژیم که با طنز جانشکارش قلب «ایدئولوژیک» حکومت را نشانه گرفته است، نشاند.

در این هفته به مهمترین اثر او، «مثنوی شیخ ریا» می‌پردازیم و آن حکایت را که سعیدی ساخته و پرداخته است بطور فشرده و به‌اختصار نقل می‌کنیم. اما پیش از آن، همانطور که هفته پیش نوشتیم باید اول از داستان «شیخ صنعان» حرفی به‌میان بیاوریم چرا که این داستان در همان سال اول انقلاب در مجله نگین دکتر محمود عنایت چاپ شد و خود عنوان «شیخ صنعان» ناگهان حافظه تاریخی مردم قرن‌ها با ریا جنگیده و در برابر شیخ ایستاده را از خواب انقلاب شیخ بیدار کرد. داستان شیخ صنعان که حکایت فریفتگی و دل به‌دست دلبرکی ترسا سپردن را از سوی شیخی که ادعای مَلَک بودن دارد بیان می‌کند با این بیت مشهور حافظ که رسوایی شیخ را در راه عشق به طنز به‌هیچ می‌گیرد؛ مردم به شیخ سر کار آمده اندیشیدند و با خود خواندند:

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانۀ خمار داشت


و آنگاه حکایت سعیدی از شیخ و ریب و ریای او بازخوانده شد آنهم از زبان خواجه شیراز که:

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
و
می ده که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند
و
احوال شیخ و قاضی و شرب‌الیهودشان
کردم سؤال دوش من از پیر میفروش
و
بیا ای شیخ در خمخانۀ ما
شرابی خور که در کوثر نباشد


و... و... و...
بدین گونه «شیخ صنعان» سعیدی که به کرشمه پتیاره دلفریبی «قدرت» نام پا بر سر نام و ننگ زده بود در چشم مردم «مرید» هویت اصلی خود را بازیافت. داستان شیخ صنعان هرگز به‌پایان نرسید و حتی نسخه‌ای که من از آن در اختیار دارم و سازمان فرهنگی شرق در آمریکا چاپ کرده و به‌قیمت پنج دلار فروخته است از چاپ بد و صفحه‌آرایی بدتری برخوردار است که کپیه‌ای از بریده‌های داستان تا آنجا که در تهران چاپ شده است، به‌نظر می‌رسد.

اما کار تکان‌دهنده و پرمعنای سعیدی، همانا مثنوی شیخ ریاست که به همراه منظومۀ دیگری به‌نام «یک شب و دو منظره» در مجموعه‌ای به‌اسم افسانه‌ها در سال 1371 خورشیدی (1992 م.) توسط «انتشارات مزدا» در کالیفرنیا چاپ شده است.سعیدی در یادداشت و مقدمه اول منظومه یادآور شده که این اثر را در سالهای پیش از انقلاب (1342) ساخته است که با خواندن منظومه و تطبیق حرف‌ها، وقایع و شعارها، به‌نوعی بهانه برای رفع شبهه می‌ماند بی آن که خواننده اصل موضوع را از دست بدهد و گمراه شود.

در چاپ آمریکا دو مقدمه بر این مثنوی نوشته شده یکی به‌امضای سعیدی سیرجانی در 6 صفحه و به‌نام «مقدمه» و دیگری که مقدمه بر این مقدمه است عنوان «توضیح» را دارد و 14 صفحه اول کتاب را در بر می‌گیرد و امضاکنندۀ آن «م. مستجیر» است. خوانندۀ آشنا به نحوه کار سعیدی بخوبی درمی‌یابد که این «توضیح» به‌قلم نویسندۀ ضحاک ماردوش یعنی خود سعیدی سیرجانی است. همزمان با انتشار کتاب در آمریکا، خانم ساغر سعیدی دختر شادروان سعیدی سیرجانی در نامه‌ای که از جاکارتا برای این بنده فاکس شد، متذکر گردید که این توضیح هم به‌قلم خود سعیدی است و نوشته‌ است: «در قسمت اول این کتاب تحت عنوان «توضیح» که به‌اسم «م. مستجیر» درآورده‌اند (که البته خود بابا نوشته بودند) اشاره کرده‌اند که چاپ اول کتاب در 1340 بوده» و به این طریق به‌نظر می‌رسد که سعیدی با این توضیح، عمداً قصد ایز گم کردن به گربه‌ای را داشته که خود می‌دانسته در کمین اوست. زیرا در خلال خلاصه‌ای که خواهید خواند ملاحظه می‌فرمایید که فضای انقلابی حاکم بر منظومه و اشاره‌های مستقیم و صریح او به حالات و عواطف منتظران آقا و ظهور آقا، جای شبهه‌ای باقی نمی‌گذارد که منظومه در بعد از انقلاب سروده شده است.

دقت در کل داستان «شیخ ریا» نشان می‌دهد که سعیدی تا چه اندازه در رویارویی با تقلب و افسون دلیر است و این فکر تاریک هم به ذهن ما می‌رسد که شاید چاپ این آخرین اثر، آخرین برگ محکومیت سعیدی در دادگاه عدل و قسط اسلامی بوده است.

1
دو پادشاه در یک اقلیم

در منظومۀ «شیخ ریا» سعیدی سیرجانی داستانی ساخته و پرداخته است که در روزگاری نامعلوم و در سرزمینی ناشناس اتفاق می‌افتد. اما در خلال ابیات منظومه، اشاره‌های روشن و آشکار او به مسائل روز و چهره‌های شناخته‌شده نشان می‌دهد که شاعر چگونه با استفاده از فضای داستانی، قصد رسوا کردن شیخان ریا را داشته است. داستان اینطور آغاز می‌شود:

خسروی دادگستری جم جاه
دختری داشت خوبرو، چون ماه

سرو قدش نهال باغ کمال
ماه رویش چراغ چشم جمال

سر زلفش کنایت از ظلمات
لب لعلش کلید آب حیات

خواستارش به جان سرافرازان
سرکشان بر درش سراندازان
سروران در غمش هلاک شده
«ای بسا آرزو که خاک شده»


در سرزمینی که پادشاهش دختری بدین زیبارویی دارد، پادشاه دیگری هم زندگی می‌کند که او نیز صاحب مُلک و رعیت است، منتهی از نوعی دیگر. این پادشاه دومی روزگار خوش و بی‌دغدغه‌ای را در کنار ملتش سپری می‌کند.

بود در ملک شاه چوپانی
عمر سرکرده در بیابانی

سوی شهرش نیوفتاده گذر
عمر در کوه و دره برده بسر

ایمن از رنج آرزومندی
پادشاه دیار خرسندی

ملکتش مرتعی به دامن کوه
دور از انبوه و ایمن از اندوه

دو سگش دو وزیر کارآگاه
پاسدار حریم حرمت شاه

گوسفندان رعیتی خاموش
همه فرمان پذیر و پندنیوش

ملتی سر به‌زیر و دوخته لب
نه فزون‌خواه و انقلاب‌طلب

زان وزیران روز و شب بیدار
رخ نهان کرده گرگ استعمار

ملت آرام و مملکت آرام
شاه آسوده از بد ایام


اما از آنجا که جهان کج‌رفتار آسایش و آرامش را بر کسی نمی‌پسندد، روزی از روزها اتفاقی می‌افتد که زندگی چوپان آسوده‌خاطر را بکلی زیر و رو می‌کند. دختر زیباروی پادشاه به‌عزم شکار از شهر بیرون می‌رود. در حین تاختن، از لشکر خود دور می‌افتد و همراهانش او را گم می‌کنند. دختر می‌تازد و می‌تازد تا به ملک چوپان ساده‌دل می‌رسد. چوپان ناگهان با زیبایی مبهوت‌کننده‌ای روبرو می‌شود و دهانش از تعجب وا می‌ماند. دختر شاه کف آبی می‌نوشد و همراهان می‌رسند و او را با خود می‌برند.چوپان عاشق از آن ساعت به بعد مثل هر عاشق دیگری، جز معشوقه یادی دیگر در سر ندارد و نوایی جز نوای نی آرامش نمی‌کند. کار نی‌نوازی چوپان به آنجا می‌رسد که هر عابری به صدای نی او پا سست می‌کند.

2
وزیر با تدبیر

یکی از روزها وزیر اعظم شاه به‌قصد شکار به کوهسار می‌رود و نوای نی چوپان را می‌شنود. نی آنچنان سحرانگیز و افسون کننده است که وزیر در صدد یافتن نوازنده برمی‌آید و چون چوپان فقیر را پیدا می‌کند به فکرش می‌رسد که او را به درگاه شاه ببرد تا در بزم شاهانه نی بنوازد. از او حکایتش را می‌پرسد. چوپان نخست از پاسخ تن می‌زند و سرانجام در برابر اصرار وزیر اعتراف می‌کند که عاشق دختر شاه شده است، اما او کجا و دختر شاه کجا؟

وزیر با شنیدن این حکایت به فکر فرو می‌رود. او که در سر اندیشۀ تقرب هر چه بیشتر در پیشگاه شاه را دارد، چوپان عاشق را بهترین وسیلۀ برآوردن این نیاز می‌داند. شبان را وسیلۀ برآوردن آرزو می‌یابد و به او تذکر می‌دهد که اگر تا پایان راه با او همراه باشد به وصال دختر شاه خواهد رسید. وزیر با تدبیر که از جهل عامه باخبر است، به چوپان می‌گوید که می‌تواند با ادعای رهبری روحانی کاری کند که شاه و همۀ مملکت تسلیم او شوند و در برابر انکار چوپان که من مردی عامی و بی‌سوادم و خرد و دانش و سوادم کو وز کسی اذن اجتهادم کو؟وزیر جواب می‌دهد که این حرفها فقط حرف است، زیرا این کار ابزار خاصی لازم دارد که به دست آوردنش دشوار نیست. او باید بکلی شیوۀ زندگی و رفتار را عوض کند تا مورد توجه مردم واقع شود و برای این کار اصلا به سواد و دانش نیازی ندارد.

گر ترا اندکی سفاهت بود
مایه‌ای کافی از وقاحت بود
می‌توان لاف پیشوایی زد
بی‌محابا دم از خدایی زد

وزیر آنگاه شروع به آموزش آداب ریا به شبان بینوا می‌کند.

3
روش تولید حجت‌الاسلام

وآنچه بُد یادش از کهن استاد
داد درس ریا شبان را یاد
طول عمامه بیشتر کردن،
شاه بستن، عبا به بر کردن
موی سر لامحاله بزدودن
طول ریش از دو قبضه افزودن
خواندن از بهر جذب ساده‌دلان
در قنوتی دو سوره از قرآن
طول دادن به‌قصد جلب نظر
سجده را نیم ساعت افزونتر
با عصا و عبا و دمپایی
راه رفتن به ناز و رعنایی
چهره پر چین و باد در غبغب
فس‌فسی کاشتن به گوشۀ لب
هم ادا ساختن به عور و ادا
ذکر الحمد را ز مخرج حا
ضاد و حا را غلیظ فرمودن
مدّ و الضالین افزودن
در صف خلق پیشتر رفتن
با محاسن همیشه ور رفتن
در دل غار آشیان جستن
بی‌نیازی از این و آن جستن
خویش را برتر از بشر دیدن
دیگران را چو گاو و خر دیدن
شیوۀ خر مرید کردن رام
ز ابتدایش نمود تا انجام
کارفرما وزیر پر نیرنگ
بهتر از کارکشتگان فرنگ
با فسونکاری و دغلبازی
گشت سرگرم پیشواسازی
جمله آموختش طریقت کار
تا که شد مرشدی تمام‌عیار
زآن بیابانی یلید عوام
آیتی ساخت حجت‌الاسلام
عشوه‌های عجب به کارش کرد
تا به دوش خران سوارش کرد
حجت‌الله باهر فی‌الارض
طاعتش بر تمام مردم فرض


4
نقش بی‌بی‌سی

پس از آن که چوپان حجت‌الاسلامی می‌شود، به غار می‌رود. وزیر، کار تبلیغات و روابط عمومی را به دست می‌گیرد. و از ظهور و بروز مرد خدایی در سرزمین پادشاه دنیا را آگاه می‌سازد.

پس از آن کار او چو محکم کرد
عده‌ای جارچی فراهم کرد
جارچی‌های خبره در تدلیس
بهتر از قوم روزنامه‌نویس
همه در شیوه‌های ابلیسی
رهروان طریق بی‌بی‌‌سی
همه در کار خویشتن به‌کمال
همگان خبره در هو و جنجال
رو نهادند این ور و آن ور
شهر و ده، پیچ کوچه، زیر گذر
با کلامی رقیب نقل و نبات
باز کردند باب تبلیغات
ایهاالناس از صغیر و کبیر
خوش برآرید همصدا تکبیر
در نعمت به رویتان وا شد
شهرتان پایگاه آقا شد
آنک آن غار تیره در دل کوه
مهبط نور گشت و کان شکوه
تا ببینید نورحق در غار
بشتابید یا اولی‌الابصار
بشتابید تا عیان بینید
«آنچه نادیدنی است آن بینید».
خبر کشف حجت‌الاسلام
منتشر گشت در میان عوام
کور و کرها و آسمان‌جل‌ها
عقل در گوش خفتگان، خل‌ها
اشک شوق از دو دیده بگشادند
همه جا بانگ الصلا دادند
==
خلق هر کوی و اهل هر محلی
ره فتادند با عَلَم کُتلی
رهبر هر گروه، چاوُوشی
بیرق سبز بر سر دوشی
دستۀ سینه‌زن به‌راه افتاد
شهر در شور و اشک و آه افتاد
قمه‌زن‌های سرتراشیده
اندکی پیش سرخراشیده
با چنین وضع و با چنین هنجار
رو نهادند مرد و زن سوی غار
تا مگر روی شیخنا بینند
حجت‌ بالغ خدا بینند
گرم شد بهر صید ناشی‌ها
موتور معجزه‌تراشی‌ها
کوری از طوف کوه بینا شد
غنچۀ چشم بسته‌اش وا شد
سر چو بالا گرفت بهر دعا
دید در ماه صورت مولا
رونقی یافت چاپلوسی‌ها
گرم شد کار دستبوسی‌ها
بوسه‌های نران شتابزده
مادگان بوسه با حجاب زده
باطن مردمان هویدا شد
بت‌پرستی دوباره احیا شد


5
آمیزش دین و دولت

داستان حضور آقا در غار چنان جان شهر را پر می‌کند که ناگزیر خبر به گوش شاه می‌رسد و شاه از وزیر عیّار می‌خواهد که شیخ را به حضور او بیاورد. اما وزیر به شاه یادآور می‌شود که این آقا نه از آنهاست که او تا کنون می‌شناخته. او مردی است بی‌نیاز از شاه و گدا که در گوشۀ غاری زندگی می‌کند و به مال مردم دنیادار بی‌اعتناست. او محال است که برای دیدار شاه از کنج خلوت خود بیرون بیاید. چند روز و هفته‌ای می‌گذرد که شاه مشتاق دیدار شیخ نشسته در غار است و وزیر که قاصد میان این دو تن است، هر دفعه با دست خالی بازمی‌گردد و شاه را آتش اشتیاق تیزتر می‌شود.

بالاخره روزی آقا اجازه می‌دهد به دیدارش برود. در این دیدار باز هم به دستور وزیر، شیخ اعتنایی به حضور آنها نمی‌کند و بالاخره وزیر به‌نحوی به شاه حالی می‌کند که باید این عابد زاهد مسلمان را به چنگ آورد و با او کار ملک را قوام و دوام بخشید. زیرا تنها در پناه قدرت مسجد است که می‌توان به ملک‌داری پایدار رسید. وزیر در توصیف این نوع فرمانروایی می‌گوید:

دین و دولت چو با هم آمیزند
اقتداری عجب برانگیزند
آنچه نتوان به‌نام سلطان کرد
نام دین‌کردنش چه آسان کرد


شاه در رد این طرز فکر وزیر به او می‌گوید که این حرفها مال زمانهای گذشته بود و حالا دیگر از این حرفها نمی‌شود زد.

کرده قانون سلطنت تغییر
بی‌اثر گشته حربۀ تکفیر
نتوان حکم راند بی سر خر
فارغ از زحمت «حقوق بشر»


اینجاست که وزیر به قهقهه می‌خندد و به شاه تذکر می‌دهد که از قدرت فتوای دین بی‌خبر است و نحوه و شکل اجرای قدرت فتوا را به این گونه برای شاه بیان می‌دارد:

وای اگر از دهان ملایی
گشت صادر به فتنه فتوایی
که: فلان کافر است و دشمن دین
واجب‌الرجم گشته است لعین
دُم علم کرده هایهوی کنند
سنگسارش ز چارسوی کنند
بی‌محابا چنان بر او تازند
کز جهانش نشان براندازند
کف چو از خون بی‌گنه شویند
آنگه «این سگ چه کرده می‌گویند»


6
احساسات میلیونی

وساطت وزیر میان شاه و شیخ به‌طول می‌انجامد و سرانجام وزیر راه حلی را که برای به‌هم پیوستن این دو قدرت به‌نظرش می‌رسد مطرح می‌کند. این راه حل همان وعده‌ای است که او به چوپان بی‌سر و پا داده است، دختر شاه را به زنی برای او خواستن. شاه که شیفتۀ قدرت شیخ غارنشین شده، یکسر خود را تسلیم وزیر می‌کند که هرچه می‌اندیشد و صلاح می‌داند به‌کار ببندد. و سرانجام بعد از رفت و آمدهای بسیار، روزی برای شاه مژده می‌آورد که به‌اصرار شیخ را راضی کرده است که دامادی شاه را بپذیرد و منت بگذارد و دختر او را به حبالۀ نکاح خود درآورد. حالا روزگار به‌کام وزیر است. شهر از شوق این که آقا از غار به‌در آمده و رهسپار کاخ است به خود می‌لرزد. همه به خیابان می‌ریزند. چهرۀ شهری که به پیشواز ورود شیخ می‌رود، دیدنی است.

والی قشم و نایب زنجان
کدخدای فلات رفسنجان
صنف کفاش بصره و بمپور
دشتبانان بندر شاپور
پای کارِ دهات نصرآباد
گاودارِ حوالی بغداد
مرده‌شوران خطۀ ماهان
بچه‌های جنوب اصفاهان
نطفه‌های مقیم ُصلبِ پدر
کودک خفته در دل مادر
ساکنان دیار خاموشان
آن ز یاد همه فراموشان
قلتشن‌بیگ و تحفت‌‌الدیوان
آفت‌‌الملک و لعبت‌‌‌السلطان
همه برجستگان صیغه‌روی
همه سردستگان شهرِ نوی
صیغه‌روهای نابِ دور حرم
صیغه‌خوانهای با همه محرم
تکه‌های حسابی دَدَری
چکه‌های حریف پشت دری
دختر مانده بیخ گیس ننه
حاجی پولدار چند زنه
لاکتابان با کتابی جور
مردمان زآدمیت دور
نوحه‌خوانها، سر مزاری‌ها
تک‌پرانها و پشت باری‌ها
همه زین مژده شادمان گشته
سیل طومارها روان‌گشته

7
ساعت سعد

شهر از هیجان و شور، خود را باز نمی‌شناسد. عروسی دین و دولت نزدیک است و به‌شادمانی و شگون این اتفاق پسندیده، منجمان اسطرلاب می‌کشند و...

به‌دلیل دقیقه‌های نجوم
ساعت سعد و نحس شد معلوم
جشن شاهانه‌ای مهیا شد
زآن فریبنده جشنِ دامادی
هفت شهر زمین چراغان شد
هفت گبر گزین مسلمان شد
هر طرف شور و جنبشی پیدا
هر طرف طاق نصرتی برپا
کامیونهای پر ز نقل و نبات
قیمت هرچه می‌خوری صلوات
بانگ مردانۀ وزیر شعار
رفته تا اوج گنبد دوار
یک طرف سوریان مبارک‌گو
بانگ الله‌اکبر از یک سو


8
ظهور آقا

و با چنین شور و حالی در شهر ناگهان شمایل آقا از دور در افق ظاهر می‌شود. آقایی با 
این شکل و شمایل دیدنی است.

در محاسن نهان لب و دندان
وندرآن چشمه‌سار آب دهان
قطره‌ای زآن کلید گنج شفا
بر همه دردهای خلق دوا
تف مگو، موج فیض آب حیات
وآن محاسن سیه‌تر از ظلمات
ریش انبوه را حنا بسته
بند تنبان درازنا بسته
تای عمامه بیشتر کرده
سرِ آن همچون جقه برکرده
سرِ دیگر نهاده تحت حنَک
حَنَکش خلق را نموده عَنَک
آستینی چو کام افعی باز
شاهد صدقِ حرص و معنی آز
سبحه در دست از عبا بیرون
رمز صد چشمه حیله و افسون
هر قدم برگرفته با صد ناز
بر زمینش نهاده با اعزاز
زیر لب ذکر و ربّنا گویان
در رکابش جماعتی پویان

9
توبه‌کاران سابق می‌خوار

و این جماعت، جماعتی آشناست. تظاهرکنندگان تظاهرات میدانی و میلیونی. این گونه تظاهرات هنوز از حافظۀ تاریخی هیچکدام ما بیرون نرفته است. تظاهرات مردمی زنجیر عقل گسسته و دهان احساس پر کف کرده:

زین طرف مردمی گسسته‌عنان
گشته او را پذیره از دل و جان
بغبغوهای گنبد یامفت
گردن از مال وقف کرده کلفت
عاکفان حریم قاب پلو
عاشقان قدیم مال چپو
مدعی‌های لقمه‌پرهیزی
مظهر گربه بر سر دیزی
خیل مستعربان حلواخور
تشنه‌کامان شیر گرم شتر
توده‌ای‌های تازه‌برگشته
صاحب ریش معتبر گشته
مطربان شکسته پنجه و ساز
گمرهان به‌راه آمده باز
فکلی‌های یقه واکرده
ریش را تا شکم رها کرده
توبه‌کاران سابقاً می‌خوار
بستیان کنون اسیر خمار
بی‌حجابان چادری‌گشته
آن‌وری‌های این وری گشته
خان کُرّان و خواجۀ پاریز
بی همه چیزهای با همه‌چیز
کرده تعطیل کسب و کار حلال
آمده یکسره به‌استقبال


شیخ ریا به مجلس شاه وارد می‌شود و جشن اصلی آغاز می‌گردد.

کرد با عزت و جلال ورود
مجلس شاه را صفا افزود
چای می‌گشت صرف نقل و نبات
ساز و آواز انجمن، صلوات
صف کشیدند یک طویله رجال
سینه‌ها عرصۀ نشان و مدال

10
هدیه‌ها و شعارها

شیخ نشسته است. هیأت‌های نمایندگی از اطراف و اکناف عالم به خدمت می‌رسند و چشم‌روشنی‌ها و هدیۀ این عروسی فرخندۀ «دین و دولت» را عرضه می‌دارند.

بعد از آن نوبت نثار آمد
که ز هر شهر و هر دیار آمد
سیل شاباش و هدیه گشت روان
هر که را هرچه بود در امکان
سفرای ممالک شرقی
یک عدد داس و چکش برقی
قوم در حال رشد آفریقا
رقعه‌ای چند التماس دعا
هیأت شامی و فلسطینی
کیسه‌های گشاد خورجینی
افسران رژیم صدامی
عکس زیبای ازرق شامی
مرسلین قلیچ کار فرنگ
چند جزوه رسالۀ نیرنگ
هیأت خاص ینگه‌دنیایی
چند گوسالۀ تماشایی
صنف مستضعف مقاطعه‌کار
شمش خالص دوازده خروار
خوش‌خیالان قافیت‌پرداز
مبلغی حرفِ چارمن یک غاز
معرفت‌دارهای چاله‌حصار
چاقوی تیغ تیز ضامن‌دار
صنف بنگاهیان و دلالان
چارتا نعل و یک عدد پالان
ناقدان ز قید و بند آزاد
کیسه‌ای کاه در گذرگه باد
مفتیان مروج‌الاسلام:
قبض‌های کلان سهم امام
لیدر حزبهای پوشالی
جعبه‌ای وعده‌‌های توخالی
پاسداران خاص حزب‌الله
چندتایی چماق سرخ و سیاه
برزگرهای هی بنال و بدو
خمره‌های تهی ز گندم و جو
خیل زهاد واجب‌التعظیم
دیگ جوشان هول‌ خیز هلیم
اهل بازار از درم بیزار
یک دوجین «مرده‌باد استکبار»
کارگرهای دستمزدبگیر
نیمه‌نانی ولی بدون پنیر
اوستادان پیر دانشگاه
خنچه‌ای لب به‌لب ز ناله و آه
واعظان شریف پاک‌سرشت
چندتایی کلید باغ بهشت
بانوان به خانه‌داری طاق
کوپن بادکردۀ ارزاق
جمع تحصیلکردۀ بیکار
بر سر دست هشته کشک و تغار
فرقۀ اهل مصلحت‌بینی
دم گاوی نهاده در سینی
بینوایان مانده از هر جا
مبلغی «مرده‌باد آمریکا»
روز تا شب همه بریز و بپاش
خلق آسوده از تلاش معاش
سر و وضع خدم حشم نو شُد
سور و سات قلندران رو شد
درهم افتاده جنس ماده و نر
نسخۀ دلنشین «جشن هنر»


بعد از این تشریفات و جشن و سرور صیغۀ عقد جاری می‌شود. عروس و داماد را دست به دست می‌دهند و به حجله می‌فرستند. لحظۀ درخشیدن حقیقت است. شبان بی‌نوا از این همه جاه و جلال و جبروت جا می‌خورد و ناگهان حقیقت برهنه وجودش بر خود او روشن می‌شود و تصمیمی شگفت می‌گیرد. تصمیم به این که این همه رنگ و ریا را رها کند و راه صحرا در پیش گیرد و چنین می‌کند.

سرایندۀ داستان، «شیخ ریا» داماد به خود آمده را روانۀ صحرا می‌کند. پایان داستان بظاهر آن چیزی است که سعیدی می‌خواسته است اتفاق افتد.او داستان را اینطور به‌پایان می‌برد: چوپان ساده‌دل که فریب وزیر را خورده و به لباس شیخ ریا درآمده است، پس از بخود آمدن، وزیر کهنسال را مخاطب قرار می‌دهد و می‌خواند:

بگذر از من تو ای کهن‌دستور
واگذارم به حال خود رنجور
دیده از کار من بدوز و برو
دلق و عمامه‌ام بسوز و برو
آتش افکن به مسجد و دستار
مایه‌های تباهی و پندار
دختر شاه و کام و نام، ترا
تخت و تاج از تو و مقام ترا
اینهمه از تو، سوز جان از من
نشنوی بعد از این نشان از من
می‌روم دوری از ریا جویم
بی‌ریا در ره خدا پویم
 

اما حقیقت آن است که مرد ساده‌دل کویری نمی دانسته است که اولا این داماد وقتی عروس زیبای قدرت را در بر گرفت و از او کام ستاند، دست از سر زلفش کوتاه نخواهد کرد و ثانیاً در دستگاه شیخ ریا بسیارند کسانی که نانوشته‌ها را از میان نوشته‌ها می‌خوانند و می‌دانند که چه کنند که آدمهایی چون شاعر منظومه و ای بسا به‌ظاهر از او استوارتر، ندامت‌نامه بنویسند و به گناهان خود اعتراف کنند.

به‌نزدیک من در ستم سوختن 
گواراتر از با ستم ساختن 

(سعیدی سیرجانی)

Thursday, December 11, 2008

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟ :: برتراند راسل

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟ :: برتراند راسل

برتراند آرتورویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطق‌دان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاری کوتاه با عنوان « چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟»، به روشنی به آسیب شناسی آفات تعصب، جزم و جمود، پیشداوری و .... در باورهای آدمی می پردازد.

برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد. 
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد. 
اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.

یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است. 
برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثا کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد. 
نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند. همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است.

The other side of the movie: Without My Daughter

The other side of the movie: Without My Daughter

The the real Mahmoody behind the backwards like and violent Mahmoody character in the 90s movie Not Without My Daughter. He is still in search of his beloved daughter, Mahtob Mahmoody. Sayed Mahmoody (70) a medical doctor trained in the UK and the USA. He lived and worked in America for more than twenty years where he established a successful practice as an anaesthetist and consultant in Osteopathic Manipulative Therapy (OMT). Sayed returned to Iran with his wife, Betty and daughter, Mahtob with the aim of using his medical knowledge to help treat the victims of the Iran-Iraq war. Days after his green-card expired, Betty left Terhan without warning, taking Mahtob with her on a Swissair Flight to the US. She then divorced Sayed in a US court where he had no voice, so gaining control of all the familys assets, including substantial properties and savings. The court case and subsequent publication of his wifes book, Not Without My Daughter, made him persona non grata in the USA. Sayed has never remarried and continues to work full-time as an OMT practitioner, anaesthetist and university lecturer in Tehran. 
The other side of the movie: Without My Daughter

Wednesday, December 10, 2008

هیچ ملتی هم مانند ایرانیان منافق نیست و چه بسا همان موقعی که دارند با تو تعارف میکنند باید از شرشان بر حذر باشی…

خلقیات ما ایرانیان

توسط: فرزانه کاجی

خدا رحمت کند محمدعلی جمالزاده را. از معدود کسانی بود که پیشرفت را نه در تغییر حکومت که در تغییر خلقیات ما ایرانیان می دید. البته کسانی که او به آن ها اشاره می کرد مردمان صد سال پیش بودند که ربطی به ما مردم امروز ایران ندارد! ایشان در بخشی از کتاب “خلقیاتِ ما ایرانیان”، به آن چه بیگانگان در باره ی ایرانیان گفته اند می پردازد و آن ها را منعکس می کند. مثلا از قول جیمس موریه انگلیسی می نویسد:


“در تمام دنیا مردمی به لاف زنی ایرانیان وجود ندارد. لاف و گزاف اساس وجود ایرانیان است. هیچ ملتی هم مانند ایرانیان منافق نیست و چه بسا همان موقعی که دارند با تو تعارف میکنند باید از شرشان بر حذر باشی… عیب دیگری هم که دارند دروغگوئی است که از حد تصور خارج است. یکی از وزرا به یکی از اعضای سفارت فرانسه می گفت «ما در روز پانصد بار دروغ می گوئیم و با وجود این کارمان همیشه خرابست»… ایرانیان لبریزند از خودپسندی و شاید بتوان گفت که در تمام دنیا مردمی پیدا نشود که باین درجه بشخص خودشان اهمیت بدهند و برای خودشان اهمیت قایل باشند.” (خلقیات ما ایرانیان، محمدعلی جمالزاده، انتشارات نوید، بازچاپ آبان ۱۳۷۱، صفحات ۷۳ و ۷۴).
البته جناب جیمس موریه این جملاتِ زشت را در باره ی ایرانیان زمان فتحعلی شاه قاجار نوشته و ما مردم امروز ایران خوشبختانه از چنین خصائل زشتی به طور کامل بری هستیم! شاهزاده الکسی سولتیکوف هم در مورد ایرانیانِ زمانِ خودش می نویسد:
“درستی صفتی است که در ایران وجود ندارد و همین خود کافی است که این مملکت در نظر خارجیان نفرت انگیز بیاید… دروغ به طوری در عادات و رسوم این طبقه [طبقهء نوکر و کاسب و دکاندار] از مردم ایران (و میتوان گفت تمام طبقات) ریشه دوانیده است که اگر احیاناً یک نفر از آنها رفتاری بدرستی بنماید و یا بقول و وعدهء خود وفا نماید چنان است که گوئی مشکل ترین کار دنیا را انجام داده است و رسماً از شما جایزه و پاداش و انعام توقع دارد” (ص ۸۰).

اما جناب گوبینو، دیپلمات و دانشمند فرانسوی به جای اشاره به ظواهر، به بیان علل ریاکاری ایرانیان می پردازد و می نویسد:
“برای چه ایرانی اینقدر ریاکار شده و چرا تا این اندازه در تقدس و اظهار زهد غلو مینماید و حال آنکه باطناً اینقدرها مومن نیست و بچه سبب غالب این مردم حرفی را که میزنند غیر از آنست که در حقیقت فکر میکنند و بقول خودشان زبانشان در گرو دل دگر است… هر مذهبی که وارد ایران شود به دوروئی و شک و تردید جبلی ایرانیان برخورد خواهد کرد. ایرانی ملتی است که از چند هزار سال قبل از این با صدها مذهب مختلف بکنار آمده است و خصوصاً مساله مذاهب پنهانی بطوری این ملت را شکاک و دو رنگ و بوقلمون صفت بار آورده است که محال است شخصی بتواند بگفتهء آنها اعتماد نماید زیرا هر چه میگویند غیر از آنست که فکر میکنند و آنچه فکر میکنند غیر از گفتار آنهاست.” (صفحات ۸۶ و ۸۷).

الحمدلله که ما مردم امروز ایران آن طور که جناب گوبینو می فرمایند نیستیم و از بیان عقایدمان با اسم و رسم کامل هراسی نداریم، چون حکومت ها کاری به کار ِ ما و افکارمان ندارند و می توانیم آزادانه آنچه را که فکر می کنیم بر زبان آوریم! آن چه گوبینو و امثال او می گویند مربوط به دوره ی تاریخی پیشامدرن است که به انتها رسیده و ما امروز در دوران پسا مدرن زندگی می کنیم و هیچ یک از این صفات زشت تاریخی را نداریم!

با این حال هنوز نقاط ضعف بی اهمیتی در ما مردم ایران وجود دارد که هنرپیشه ی ارجمندی چون رضا کیانیان آن ها را با نوشته هایش به ما نشان می دهد. مثلا در مطلبی زیر عنوان “این مردم نازنین” می نویسد:
“در اتومبیلی بودم که هر روز صبح مرا به سرِ صحنه فیلمبرداری می بُرد. مرد مودبی بود. گفته بود که چند سالی در ژاپن بوده. پول و پله ای جمع کرده و به ایران برگشته، با اتومبیلش در خدمت فیلم بود.

از خانه تا محل فیلمبرداری تعریف می کرد و یا می پرسید. از همه چیز و همه جا و همه کس. به مردم خودمان هم خیلی انتقاد داشت که همدیگر را رعایت نمی کنند. نزدیکی های محل فیلمبرداری به یک ترافیک برخوردیم. کمی صبر کرد. کمی به این طرف و آن طرف نگاه کرد. و کشید به سمت چپ، یعنی سمتی که اتومبیل هایش از روبرو می آمدند. که ترافیک را رد کند. کار او باعث شد که در مسیر مقابل هم یک گره ترافیکی ایجاد شود. سعی کرد گره را رد کند ولی دیگر دیر شده بود. هر دو طرف خیابان بند آمد. من فقط او را نگاه می کردم. گفت: می بینین، یک ذره فداکاری وجود ندارد. از همه دلخور بود. گفتم: طرف ما ترافیک بود. اون طرفی ها که داشتند راهشونو می رفتند. شما خلاف رفتی و راهشونو بستی. گفت: من کار دارم مثل اونا که بیکار نیستم!” (بخارا ۶۶، صفحه ی ۳۲۷)و در باکس دیگر همان مطلب می نویسد:
“یک روز عاشورا که از خانه حافظ احمدی بر می گشتم، نذری گرفته بودم و به خانه می بردم. به چهارراهی رسیدم و چراغ قرمز شد. ترمز کردم و ایستادم. اتومبیل پشتی که گویا انتظار نداشت من ترمز کنم، با شدت بیشتری ترمز کرد تا به من اصابت نکند. بوق زد که حرکت کن. با اشاره چراغ قرمز را نشانش دادم. پیاده شد و گفت: نوکرتم، امروز مال امام حسینه. چراغ قرمز و سبز نداریم راه بیفت. به من که رسید مرا شناخت. سلام کرد و گفت: از شما بیشتر از اینا انتظار داشتیم. یک هنرپیشهء با حال که روز عاشورا پشت چراغ قرمز وای نمی سته. شور حسینت کجا رفته؟”