Monday, December 8, 2008

مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد; سهراب سپهری

زندگی نامه سهراب سپهری به مناسبت تولد عارف آب

سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
… مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است…

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تارمینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد… 
درگذشت پدر در سال 1341

محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
… خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشتبرای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت…


سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان.
… مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد
… در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم …

سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید :
… آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد

خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
… دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم….

مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان.
… در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…

سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد.
… در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیماهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرایمقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود…

آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.
… شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت…


سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در 26 صفحه منتشر شد.
دل به کف عشق هر آنکس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یک بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این کهنه سرای سپنج
مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیکرد.

دست خط سهراب که خودتان شاهدید من خوش خط تر بودم :)
دست خط سهراب که خودتان شاهدید من خوش خط تر بودم :)

سال 1327، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.
… آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت.
شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…


شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ کاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.
در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج میرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر “مرگ رنگ” منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد.
بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :
… جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ
چنان که من به روی خویش …

سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت مدرک لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
… در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …

اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان “زندگی خوابها” با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.

در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میکند.

سهراب در هایدپارک لندن
سهراب در هایدپارک لندن

در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.

سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
… از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم



در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکند.
در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود.


تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
… وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم …

فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و کشمیر و در راه بازگشت در پاکستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از کابل.
در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد.
منظومه “صدای پای آب” در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.

سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون.
دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میکند و اسفندماه به ایران باز میگردد.

سال 1359… اول اردیبهشت… ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران …
فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردید.


آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

… کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و میدانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد

http://www.sohrabsepehri.com/0_sohrabsepehri_com/PHOTOGALLERY/IMMORTALITY/050310104551.JPG

و سهراب …. ماندگار شد ….

دریافتی شخصی از سایت رسمی سهراب سپهری

«8 کتاب» سهراب را از اینجا دانلود کنید
13والپیپر زیبا از سهراب در اینجاست. از دست ندهیدشان

آنانی که پرچم خود را با خدا و خدا را با دیدگاه خود در مورد او به اشتباه می گیرند، متعصب اند. مثل طالبان افغانستان

آنانی که پرچم خود را با خدا و خدا را با دیدگاه خود در مورد او به اشتباه می گیرند، متعصب اند. مثل طالبان افغانستان

 http://www.youtube.com/watch?v=y4VGmyUo5-Q&feature=channel

حالا که یو تیوب هست و دست ما در پی چیزی نمی گردد، اینجاعیدی می گذارم. یک عیدی که هیچ خرجی برای من ندارد ولی شما را خوشحال می کند. در اینجا چند فیلم کوتاه ( از 2 تا 12 دقیقه) از فیلمسازان کشورهای گوناگون به زبان انگلیسی و سوبتیتر روسی یا به به زبان های دیگر و با سوبتیتر انگلیسی را ببینید. چندتای از این فیلم ها هیچ گفتگویی ندارد و نیازی نیست زبان بدانیم. نام فیلمی که لینکش را اینجا گذاشته ام مرگ را دوست دارم است.

یکی از زیباترین فیلم های این مجموعه "تی شرت" نام دارد که آن را حسین مارتین فاضلی فیلمساز چک ساخته است. با تأسف که این فیلم سوبتیتر انگلیسی ندارد. مرد جوانی که مادرش سلواکی است و پدرش امریکایی به سلواک می آید. در راه رسیدن به شهر مورد نظرش وارد مغازه یی در کنار راه می شود. در این مغازه فروشنده ی جوانی است با "تی شرتی" که در آن نوشته شده : "1خدا هست..." باقی نوشته زیر جمپرش پنهان است. پشت سر فروشنده پرچم امریکا آویزان است. هم آن نوشته روی سینه ی فروشنده و هم پرچم امریکا به زودی موضوع بحث فروشنده و خریدار می شود. خریدار از آن نوشته خوشش آمده. فروشنده خوشحال می شود و تمام نوشته را به خریدار نشان می دهد. و این همان جمله ی معروف نیچه است: "خدا هست... ولی مرده". خریدار از این جمله عصبانی می شود. و به فروشنده می گوید که او نمی تواند زیر پرچم امریکا با آن جمله ی الحادی بایستد زیرا در امریکا همه به خدا و به پرچم شان اعتقاد دارند.

فروشنده می گوید: آنانی که پرچم خود را با خدا و خدا را با دیدگاه خود در مورد او به اشتباه می گیرند، متعصب اند. مثل طالبان افغانستان. 

خریدار خشمگین می شود. یک ماه پیش برادرش را در افغانستان از دست داده است. خشمگین می شود که او را با قاتل برادرش یکی دانسته است. فروشنده می گوید: آرام باش. هر کسی مصیبتی دارد. من هم دو ماه پیش سگم را از دست دادم.

خشم امریکایی به آخرین درجه می رسد. خودش با قاتل برادرش و برادرش با سگی مقایسه شده است. تفنگچه اش را بیرون می کند و فیلم را با فاجعه یی به پایان می رساند.

مو بر اندام آدم می ایستد وقتی می بیند به چه سادگی یک صحبت عادی روزمره و حتی صمیمانه می تواند به فاجعه منتهی شود.

http://www.youtube.com/watch?v=y4VGmyUo5-Q&feature=channel

Friday, December 5, 2008

ایران ، دختر سی ساله بیوه که بیش از ده خواستگار دارد (از ثروتمند ترین دختران خاورمیانه )

انتخابات



ایران ، دختر سی ساله بیوه که بیش از ده خواستگار دارد (از ثروتمند ترین دختران خاورمیانه )

از وقتی یادم میاد صیغه این و اون شده ام . هنوز بچه سال بودم که بابام منو موقتی صیغه یک مهندس کرواتی کرد یارو بازرگان بود اما چند ماهی بیشتر زن موقتش نبودم تا اینکه بابام منو صیغه یه دکتر کرد یارو خیلی پر چونه بود خیلی حرف میزد خیلی هم ترسو بود و از عمل هم خبری نبود . بعضی ها به او بنی حرف میگفتند ... تا اینکه یک روز اومدم خونه دیدم مانتو منو پوشیده و از خونه فرار کرده . خاک تو سر ترسوش...
... خلاصه تا بابام زنده بود که بود . از وقتی هم که سال 67 به رحمت خدا رفت ، این عموی شیرگی من شده همه کاره ام . و هر چهار سال یکبار بدون اینکه نظر منو بپرسه منو صیغه یه کسی میکنه . ... الان ده تا خواستگار دارم نمیدونم به کی باید بگم با اجازه عمو شیرگی بله !


الان ده تا خواستگار دارم که نمیدونم زن کدومش بشم .
از خواستگارهایم برایتان مینویسم تا منو کمک کنید چیکار کنم . ؟

1- الان صیغه اش هستم و هنوز تقریبا شش ، هفت ماه از مدت صیغه باقی است . میگه میخوام 4 سال دیگه هم تو رو صیغه کنم . ... اما من دوستش ندارم هم خیلی زشته هم اینکه نفقه نمی دهد . ماهی یکبار هم گوشت و برنج نمی بینم . بعلاوه از من میخواد به روسها و سوری ها و لبنانی ها هم حال بدم . از من مایه میزاره برای دوام و بقای خودش . .... اگه هم چیزی بگم با چاقوی زنجان منو تحدید میکنه .... همه دوستاش سپاهی هستند و تا دلتون بخواد به من می رسند ... به عمو شکایت کردم گفت خفه شو ... ای خدا نمی خوامش .... ای خدا دوستش ندارم ...همچین دستمال ابریشمی دستش گرفته برای عمو شیرگی که الان شده بلبل باغ عمو ....ای خدا منو از دستش خلاص کن ....
2- جوان و خوشتیپ است با چشمانی آبی ، میگن شهردار است و انگار تو شهرداری قالی می بافه . قبلا قالی مهرورزی می بافت اما حالا قالی سازندگی می بافه . چیزی نداره و کار مثبت و بدرد بخوری هم بلد نیست .اما خوب خالی بند است . همه سرمایه اش همون چشمان ابی اش است که جونم میره براش قبلا هم اومده خواستگاریم اما اون لحظه اخر قهر کرد و رفت ...
3- میگن خیلی عادل است اما من که عدالتی از او ندیده ام ، معتاد به مواد مخدر است . اگه عمو منو مجبور کنه صیغه اش بشم راه به راه باید براش منقر و آتیش درست کنم ...
4- یه آخوند 72 ساله که همیشه خواب است . آخه این هم شد خواستگار . از خدا میخوام کمک کنه که صیغه اش نشم. استاد تقیه است . برای اینکه شوهرم بشه حاضره هر کاری بکنه . بابا من جوانم و سی سال دارم . خاک بر سرش این پیرمرد هوس باز .
5- این واقعا روحانی است . وقتی کار میدم دستش بی عرضگی میکنه و هیچ غلطی نمی کنه اما همین که کار رو از دستش میگیرم میشه منتقد و اپوزیسیون و کارشناس و... خیلی چشم هیز است ... بدم میاد کاش لنگش بشکنه و نیاد خواستگاریم .
6- خیلی ها به او میگن پدر ، حالا نمی دونم میخواد برام شوهری کنه یا پدری . اهل رفسنجان است و خیلی هم ثروتمند اما دهنش بو میده . خانوادگی دهنشون بوی نفت میده ، من که نمی تونم با یه شوهری زندگی کنم که دهنش بو بده ، تو میتونی ؟
7- اون قدیما که دختر بچه بودم و آمریکا به من نظر بد داشت و عراق هم به من تجاوز کرد این اقا مهندس تتیش مامانی شوهرم بود . آدم بدی نیست ولی نمی تونه از زن و بچه اش محافظت کنه . وقتی شوهرم بود همه چیز کوپنی بود . حتی خوابیدن هم کوپنی بود . بعضی ها به او میگفتن مهندس کوپنی به جای مهندس موسوی خدا نکنه دوباره شوهرم بشه .
8- این یارو میگن دکترای کودکان است . از ولایات عمو شیرگی هم هست .اگه زنش بشم راه به راه باید بچه بیارم و سرباز امام زمان بزرگ کنم . شاید هم گوشت جلو توپ و تانگ دشمن . سابقه خوبی نداره . در امضای قرار دادهای تحقیر کننده و ننگین سرآمداست . خیلی بز دل و مذخرف است . یه زمانی وزیر خارجه بوده . خدا کنه بمیره که اگه پا چفت بیاد خواستگاریم عمو منو به او خواهد داد . عموم خیلی دوستش داره ولی من که از او متنفرم .
9- این عبد الله نوری همون کسی است که دلم میخواد صیغه اش بشم . هم کار بلد است . هم اخوند است هم ترسو نیست . اما عمو شیرگی گفته اگه این طرفا پیداش بشه میدم پاشو بشکنند . اگه کمک کنید شوهر موقتم میشه !
10- این اقا قبلا هشت سال صیغه اش بوده ام . ادم بدی نیست اما کمی ترسو است . اگه قرار باشه عبد الله نوری نتونه بیاد خواستگاریم ترجیح میدم زن صیغه ای همین سید بشم تا اون کسانی که عمو شیرگی برام انتخاب میکنه . حد اقل این خاتمی روی صندلی میشینه و با دست غذا نمی خوره . با دهن پر حرف نمی زنه و منو اجاره نمیده به نامحرم ها و اعراب . البته یه اشکال کوچولو داره ، روم به دیوار جهاز جنسی مردونگی اش کوچیکه . ولی به هر حال از شوهر الانم خیلی بهتره .

حالا کیو انتخاب کنم ؟ البته من که کاره ای نیستم . عمو شیرگی تا چه بخواد . مگر اینکه همه بیان پای صندوق رای !

Thursday, December 4, 2008

ماجرای به آتش کشيدن کريمپور شيرازی، پرويز داورپناه

ماجرای به آتش کشيدن کريمپور شيرازی، پرويز داورپناه

کريمپور شيرازی

کريمپور تا دم مرگ از وفاداران مصدق بود و در همان روزهای نزديک به کودتای بيست و هشت مرداد در روزنامه اش به رفيقان نيمه راه مصدق که او را تنها گذاشتند در روزنامه شورش اين شعر را نوشت: دلم به پاکی دامان غنچه می سوزد / که بلبلان همه مستند و باغبان تنهاست

چه پر خون نوشتند اين سرگذشت
دلی کو کزين غصه پر خون نگشت؟
خردمند ديرينه خوش می گريست
اگر مرگ داد است بيداد چيست؟

شفيعی کدکنی

در ميهن ما، انسان های بزرگی زيسته اند که هر يک به خاطر رفاه و آزادی مردم وطنشان، با قلم و انديشه به پيکار استبدادرفته و در آتش نامردمی ها سوخته اند.
يکی از آنها امير مختار کريمپور شيرازی ، شاعر و مدير شجاع و مبارز روزنامه ی شورش بود که جان خود را در
۳۵ سالگی در پای قلم و آرمانش از دست داد.
غروب روز
۲۳ اسفند ۱۳۳۲ در ميدان پادگان لشگر دو زرهی که اسارتگاه دکتر مصدق ، دکتر فاطمی ، کربمپور شيرازی و بقيه قربانيان کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲ بود،مراسم چهارشنبه سوری شاهانه، با شرکت اشرف پهلوی (پرنسس مرگ ) و عليرضا پهلوی ( که مثل خواهرش اشرف در قساوت قلب مشهور بود) انجام گرفت.
اينان کريمپور را از زندان بيرون کشيدند ، به دستور اشرف پيکرش را آلوده به نفت کردند مدتی او را به توهين و تمسخر گرفتند. پالانی بر پيکر وی نهادند و دستور دادند با چهاردست و پا راه برود. با افروختن آتش ، جشن منحوسشان را آغاز کردند. زندانی به هر سو می دويد و فرياد می زد شعلهء آتش همهء بدن او را فرا گرفته بود و تماشاگران قهقهه سر داده بودند.
فردای آن روز او را در حالی که ديگر اميدی به زنده ماندنش نبود ، به بيمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا ، تمام توان خود را در گلو جمع کرد و فريادزد : والاحضرت اشرف مرا کشت ! اما دکتر ايادی ـ پزشک مخصوص ـ با تمسخر گفت : ديوانه است ، هذيان می گويد.
فردای آن شب ، از افراد بيرون زندان کسی ندانست که آن شب ، در زندان لشگر دو زرهی چه گذشته است.. تنها همين را فهميدند که روزنامه های تهران خبر از آتش گرفتن کريمپور شيرازی دادند.
امير مختار کريمپور شيرازی که در شعر " شورش " تخلص کرده ، فرزند امير قدمعلی از روستائيان خوش نام ومادرش « گل صنم » نام داشت و از دودمان کريم خان زند است که درسال
۱۳۰۰ هجری شمسی در روستای مجد آباد ، ازروستاهای اطراف فسا در يک خانواده ی روستايی به دنيا آمده بود.از انجا که خانواده اش نمی توانست هزينه تحصيل او را بپردازد ، بناچار وارد مدرسه نظام شد. اما پس از مدتی از آنجا بيرون آمد و وارد دانشکده حقوق شده و به دريافت ليسانس حقوق نايل آمد. وی از همان زمان به خبرنگاری روی آورد ، در سال ۱۳۲۹ ، امتياز روزنامه ی شورش را گرفت و چون در طول زندگی ، طعم تلخ فقر و ستم را چشيده بود ، وقتی وارد خدمات مطبوعاتی و روزنامه نگاری شد ، قلمش در خدمت محرومان قرار گرفت و ضمن اين که از هواداران مصدق بود ، عليه دشمنان مردم و دربار پهلوی مقالات تند و مهيجی می نوشت.
کريمپور جوانی با ذوق ، شاعر ، پر انرژی و بسيار وطن پرست بود. او در سال
۱۳۲۹ که فعاليت جبهه ملی به رهبری دکتر محمد مصدق در اوج خود بود و شعار " صنعت نفت بايد ملی شود." بر سينه هر جوان ايرانی می درخشيد ، روزنامه شورش را منتشر می کرد.اين روزنامه طرفداران فراوانی داشت.
کريمپور در شماره نخست شورش که به بزرگداشت محمد مسعود اختصاص داشت ، به خط درشت نوشت. :« من ملت ايران را به شورش دعوت می کنم
کريمپور با قلم تند و تيز خود قيام می کند و مردم را به انقلاب فرا می خواند و در سرمقاله اش فرياد می زند :
« با کمال صراحت و مردانگی آشکارا و علنی فرياد می زنم که ای مردم اگر طالب سعادت و خوشی ايران و ايرانيان هستيد، چاره منحصر بفرد فقط يک شورش و انقلاب خونين است. در صورتيکه از مرگ سرخ بترسيد با روی سياه در برابر کاخهای سفيد سر بفلک کشيده از گرسنگی و بدبختی خواهيد مرد. بايد بين مرگ شرافتمندانه و زندگی ننگين ، يکی را انتخاب کنيد. من مرگ شرافتمندانه را هزار بار بر زندگی ننگين ترجيح می دهم و حاضر نيستم در بستر مذلت و پستی جان خود را حراست کنم. اگر شما هم از مردی و مردانگی و غيرت نشان داريد ، بسم الله بفرمائيد، اين گوی و اين ميدان وگرنه بمانيد و بنام زندگی اينقدر در اين منجلاب مانند کرم بلوليد تا با پستی و حقارت از گرسنگی جانتان بالا بيايد 
در شعری انقلابی از کريمپور می خوانيم :
انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلی / انجمن بايست کردن در سرای انقلاب
ترس دولت ، ملت بيچاره را از پا فکند / نقشه ای بايد کشيدن از برای انقلاب 
داروی صبر و شکيبايی نمی بخشد اثر / درد ما را نيست درمان جز دوای انقلاب
کاخ اين خونخوارگان را واژگون بايست کرد / ريختن بايد ز نو از خون بنای انقلاب 
کريمپور در مورد اشرف پهلوی که در توطئه های عوامل بيگانه عليه مصدق يد طولايی داشت ، در روزنامه شورش نوشت : 
" مردم می گويند اشرف چه حق دارد که در تمام شئون مملکت دخالت کرده و با مقدرات و حيثيت يک ملت کهنسال بازی کند. مردم می گويند اين پولهايی را که اشرف بنام سازمان شاهنشاهی از مردم کور و کچل ، تراخمی و بی سواد اين مملکت فقير و بدبخت می گيرد به چه مصرفی می رساند.
... مردم می گويند چرا خواهر شاه در امور قضائيه ، مقننه و اجرائی اين مملکت دخالت نا مشروع می کند. چرا خواهر شاه دادستان تهران را احضار کرده و نسبت به توقيف ملک افضلی جنايتکار و آدم کش اعتراض کرده و دستور تعويض بازپرس را می دهد. 
چرا بايد يک نفر مفتخور نالايق بنام همسری خواهر شاه دربار سلطنتی يک مملکت تاريخی را ملعبه عياشی و خوش گذرانی خود قرار دهد...شاه اگر با طرد اشرف ، فاطمه و احمد شفيق عرب و هيلر آمريکايی افکار عمومی را تسکين ندهد ، عاصيان جان به لب آمده و کارد به استخوان رسيده ، ناچار خواهند شد برای حفظ استقلال و آبروی ايران کاری بکنند که ملت قهرمان و بزرگ فرانسه با دربار و لوئی شانزدهم کردند. حال خود دانيد با آتش و قهر و نفرت مردم." 
انتشار اين مقاله خشم دربار را برانگيخت و روزنامه شورش توقيف شد. پس از توقيف شورش نامه ی تهديد آميزی برای کريمپور فرستاده شد که بعدا" او متن نامه را در روزنامه شورش کليشه کرد : 
"...ای مدير روزنامه شورش ! بدان و آگاه باش که اگر دست از مبارزه با اشرف پهلوی بر نداری ، عاقبت وخيمی در پيش داری ، ديدی که چگونه محمد مسعود می خواست عليه ما مبارزه کند ، به حيات او خاتمه داديم و باز هم می گوئيم ، اگر دست از مبارزه با ما بر نداری در همين روزها منتظر سرنوشت مسعود باش."
شورش در دوران حکومت ملی دکتر مصدق ، در واقع افشاگر بسياری از توطئه های ضٌد مردمی درباريان و کارشکنان نهضت ملی بود و کريمپور براستی جان خودش را بر سر افشای توطئه گران گذاشت.
کريمپور در مقاله ای که با اين شعر شروع می شد در روزنامه شورش نوشت.:
به نام نکو گر بميرم رواست / مرا نام بايد که تن مرگ راست
" ...به قرآن مجيد سوگند ياد کرده ام که حقايق را بگويم و بنويسم ولو اينکه به قيمت جانم تمام شود . من با خدای خويش عهد و پيمان محکمی بسته ام... چون من پرده هايی را بالا می زنم که در زير آن هزارها خيانت ، هزارها فساد و هزارها بدبختی و بيچارگی نهفته است...من جّدا" مصمم هستم که اين مبارزه ی سرسخت و آشتی ناپذير را تا سرحّد مرگ شرافتمندانه ی سرخ که ايده آل و آرزوی ديرين من است ، ديوانه وار دنبال کنم ، من با وجدان خود قرار و مدارهايی گذاشته ام ، من وظيفه دارم تمام لانه های زنبور را هر چقدر می خواهد خطرناک باشد ويران کرده و مردم را از شر آنان آگاه سازم. من کاملا"در طی انتشار اين سه شماره ی شورش خطر را پيش بينی و احساس می کنم و ناچار در مقدمه ، شهادتين خود را ادا کرده ام. "
کريمپور شيرازی بعد از سی ام تير
۱۳۳۰ در روزنامه ی شورش نوشت.:
" من نمی دانم مادر و خواهران و برادران شاه ديگر از جان مردم مفلوک و گرسنه و بی چيز چه می خواهند.؟ سی سال تمام خون مردم را مانند زالو مکيدند، مردم بيگناه و شريف را در سياهچال ها ی زندان انداختند ، املاک و اموال مردم را بزور از آنان گرفتند ، ناموس دختران و زنان ملت را بزور لکه دار و آلوده ساختند ، تمام دارايی و پول ملت را به بانکهای خارجی سپردند. شاه ، شعبان بی مخ ، عشقی ، پری غفاری و دزدان ديگر از مردم محروم و گرسنه ايران چه می خواهند؟
هزار مرتبه جای دريغ و آوخ هست / که شاه حامی چاقوکشان بی مخ هست 
کريمپور تا دم مرگ از وفاداران مصدق بود و در همان روزهای نزديک به کودتای بيست وهشت مرداد در روزنامه اش به رفيقان نيمه راه مصدق که او را تنها گذاشتند در روزنامه شورش اين شعر را نوشت.:
دلم به پاکی دامان غنچه می سوزد // که بلبلان همه مستند و باغبان تنهاست.
کريمپور شيرازی پس از کودتای بيست و هشت مرداد
۳۲ و برقراری حکومت نظامی ، زندگی مخفی خود را آغاز کرد. و عاقبت در ۲۶ مهرماه ۱۳۳۲ دژخيمان محل اختفای او را يافتند و در زندان لشگر دو زرهی در سياهچالش انداختند. کريمپور در مدت اسارت شکنجه بسيار ديد ، تمام بدنش را با سيگار سوزاندند. سيخ داغ بر بدنش کشيدند ، تهديد و تطميعش کردند شايد توبه نامه ای از او بگيرند ، ولی او زير بار نرفت و همچنان به مصدق وفادار ماند.
روزنامه اطلاعات در شماره دوشنبه
۲۴ ۱سفند ماه ۱۳۳۲ ( شماره ۸۳۳۶ ) درصفحه اول خود تيتر زده بودکه : 
« ديشب کريمپور شيرازی تصميم به فرار گرفت... وی می خواست سرباز محافظ خود را آتش بزند و چون موفق نشد خود را با نفت آتش زد.پيکر سوخته کريمپور جهت مداوا به بيمارستان شماره يک ارتش برده شده است. »
هيچکس ادعای رژيم را در باره خودکشی کريمپور و اينکه او خودش را آتش زده است باور نکرد و قساوت و بيرحمی رژيم از اين جنايت چندش آور موجب دلسوزی بيشتر مردم شد. 
خبر مرگ کريمپور در روز
۲۵ اسفندماه ۱۳۳۲ انتشار يافت. دکتر ميرحقانی پزشک قانونی وقت که از او معاينه کرده ـ به خبرنگار کيهان چنين می گويد : 
« مقارن ساعت
۶ بعد از ظهر به من اطلاع دادند که کريمپور شيرازی فوت کرده است من بلافاصله در بيمارستان شماره يک ارتش حضور يافتم . کريمپور در ساعت چهار و نيم بعد از ظهر فوت کرده بود، بر اثر معاينه ای که نمودم مشاهده شد چهار پنجم بدن او سوخته است ، سراسر بدن او بجز يک قسمت از پشتش و پاهای او تا نزديک قوزک بکلی سوخته ، بطوريکه اظهار می شد کريمپور علاوه بر کهنه ای که آغشته به نفت کرده بود قسمتی از لباسهای خود را نيز به نفت آلوده کرده بود و در نتيجه قسمت زيادی از بدنش سوخته بود. جل الخالق 
از محل دفن کريمپور اطلاع دقيقی در دست نيست. اما آن چه مسلم است ، اين است که در هيچ منبع موثقی به ديده شدن قبر او چه در مسگر آباد ، چه جای ديگر اشاره ای نشده است و اگر گفته شود مدفن او نامعلوم است ، سخنی به دروغ گفته نشده است.کريمپور شيرازی هنگام مرگ
۳۵ سال داشت. 
حسين مکی وکيل اول تهران در دوره هفدهم مجلس شورايملی که قبل و بعد از کودتا با شاه و دربار رابطه داشت ـ می نويسد حقيقت را با شاه در ميان گذاشته است. وی به ديداری که در ايام نوروز سال
۱۳۳۴ با شاه داشت، اشاره دارد ومی نويسد: " ...گفتم شهرت دارد که کريم پور شيرازی مدير روزنامه شورش را که در لشگر دو زرهی زندانی بوده نخست به چوبه ای بسته اند و با تلمبه امشی بنزين بر او پاشيده و آتش زده اند و سپس با شليک گلوله ای به مغزش او را کشته اند که طرز قتل و چگونگی چندش آور آن توليد تنفر کرده است و می گويند اعليحضرت خواسته است از او انتقام بگيرد !..." 
امير مختار کريم پور شيرازی در زندان قطعه شعری سرود و در آن از قلم تيز شورش در دل خصم سخن گفت:
کلک " شورش " بدل خصم چنان کار کند // که بدان کوه کران تيشه ی فرهاد نکرد.
مرگ دلخراش و فجيع کريم پور از لکه های سياه بر دامن رژيم کودتا است. 
کريمپور عصاره ی خشم مردم عليه سلطنت استبدادی بود و قلمش چون خنجری کاری بر قلب دشمن می نشست. همچون مصدق به مردم اعتماد داشت و تا واپسين دم حيات خود به پيمان خود با زحمتکشان وفادار ماند. آتشی را که در شامگاه
۲۳ اسفند ماه ۳۲ در پيکرش افروختند تا خرمن مقاومت، ايثار و جانبازی را بسوزاند. چنان کوره مبارزه خلق را دميد که شعله های آن رژيم پهلوی را در آتش خود سوزاند.
در پايان شعری از کريمپور شيرازی در بزرگداشت قيام ملی سی تير
۱۳۳۱ داريم که روز سی تير سرود و در برابر هزاران تن مردمی که عصر آن روز غرق در پيروزی و غم بودند خواند.
ای شهيدی که بخون خفته و گلگون کفنی / ای عزيزی که بخون غرقه ز عشق وطنی
ای جوانی که در آزادی ايران عزيز / چهره گلگونی و خندانی و خونين کفنی 
ای حبيبی که به آزادگی و جانبازی / شهره شد نام بلند تو بهر انجمنی 
ای وطن خواه شريفی که نبودت ز وطن / بهره جز تير جفائی و کهن پيرهنی
ای هزاران که بخون گشته پر و بال تو غرق / از سيه کاری و خونخواری پير زغنی
ای جوانی که ز خون دل مردانه تو / گشته سيراب و برومند درخت کهنی 
ای پريچهره عزيزی که در ايام شباب / خفته در خاک ز بيداد پليد اهرمنی 
ای شهيدی که دم مرگ نوشتی بر خاک / « پيشوا زنده و جاويد » ز خون بدنی
جامه غرقه بخون تو چو شد پرچم دوست / خصم دانست که تو کاوه لشگر شکنی
سر و جان در پی جانان بگرفتی بر کف / تا نگويند که عاشق نئی و لاف زنی
جان شيرين بنهادی بسر عشق وطن / تا که پرويز بداند تو همان کوه کنی
سر قدم کردی و سينه سپر تير بلا / تا صف خصم بداند که تو روئينه تنی 
سينه چاک ترا ديد چو مادر خنديد / پدری گفت بنازم که تو فرزند منی 
نازم آن لحظه که خونين دهنت خندان بود / تانگويند که گريانی و خونين دهنی
نازم آن غيرت و آن همت و آن عزم بلند / که جز ايران بدم مرگ نگفتی سخنی
ای بخون خفته شهيدان بشما باد سلام / ای کفن پوش عزيزان بشما باد سلام

دکتر پرويز داورپناه

منابع و مآخذ :
۱ ـ بهرام اسفندياری ـ مصدق و تاريخ / انتشارات نيلوفر تهران
۲ ـ خاطرات حسين مکی / انتشارات علمی تهران
۳ ـ محمود ستايش ـ کشتار نويسندگان در ايران ـ نشر البرز تهران 
۴ ـ محمد علی سفری ـ قلم و سياست / جلد دوم ، نشر نارمک تهران
۵ ـ پرويز خطيبی ـ خاطراتی از هنرمندان / انتشارات خطيبی لس آنجلس

     

آیا با یک رکود بزرگ دیگر مواجهیم؟

آیا با یک رکود بزرگ دیگر مواجهیم؟

توماس کولی*
علی حمیدی،پریسا آقاکثیری
تفاوت بین بحران مالی و رکود چیست؟
حداقل در ابتدا علائم بحران مالی و رکود یکسان به نظر مي‌‌‌‌‌رسد. در هر دو مورد بانک‌‌‌ها حاضر نمي‌‌‌‌‌شوند حتی برای یک شب هم به هم وام دهند. کسب و کار‌‌‌‌های قوی ومعتبری که نرخ نکول ناچیزی دارند، نمي‌‌‌‌‌توانند در بازار اوراق تجاری حتی وام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های کوتاه‌مدت بگیرند. 


در بسیاری از کشورها سیستم‌‌‌‌های بانکی نیازمند دخالت وسیع دولت هستند. وضعیت سیستم بانکی مانند وضعیت بیماری است که سیستم گردش خونش مختل و بنابراین در اندام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های مختلف دچار مشکلات عدیده‌‌‌ای شده است. با وجود اقدامات اورژانسی بدن بیمار به داروها جواب نمي‌‌‌‌‌دهد.
بله اوضاع به همین بدی است ... اما آیا این سرآغاز رکود بزرگ دیگری است؟
در چند هفته گذشته این پرسش مرتبا و اغلب با بی‌‌‌قراری مطرح شده است. پاسخ این سوال منفی است اما یک اما دارد. ابتدا راجع به این که چرا این وضعیت سرآغاز یک بحران نیست توضیح مي‌‌‌‌‌دهم و سپس راجع به شرایط آن صحبت مي‌‌‌‌‌کنم.
وضعیت کنونی اقتصاد آمریکا خوب نیست. بحران مالی جهانی و واقعی است، اما هنوز وضع اقتصاد حقیقی آمریکا وخیم نشده است. تاکنون بیش از 700000 شغل از دست رفته و این روند ادامه خواهد یافت، اما امیدهایی هم وجود دارد.
تا امروز کمتر از 5/0 درصد نیروی کار بیکار شده است. در رکود نسبتا خفیفی که از سال 2001 تا 2002 به طول انجامید، یک درصد نیروی کار شغلشان را از دست دادند. در رکود شدیدتر سال‌‌‌‌های 1981 و1982، 3% نیروی کار شغل‌شان را از دست دادند (یعنی شش برابر رقم فعلی) و در بحران بزرگ (که در طول این مدت مرتب از آن یاد شده است) 21 درصد نیروی کار بین سال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های 1929 تا 1933 شغلشان را از دست دادند و تا سال 1939 سطح اشتغال، 13 درصد پایین تر از سطح سال 1929 بود.
تولید در اقتصاد‌‌‌‌های منطقه یورو، بریتانیا، ژاپن و سایر کشورها در حال کاهش است، اما تولید اندازه‌‌‌گیری شده در آمریکا هنوز کاهش نیافته است. من معتقدم تولید در آمریکا بالاخره کاهش خواهد یافت، اما در جریان رکود بزرگ، تولید حقیقی بین سال‌‌‌‌های 1929 و 1933 به اندازه 38% کاهش یافت و تا یک دهه نيز اين روند باقی ماند.از قرار معلوم ما با رکود بزرگ فاصله زیادی داریم.
اکنون با توجه به شدت نگرانی‌‌‌ها برخی از شما ممکن است فکر کنید که من خط‌مشی آقای میکابر(شخصیتی در کتاب دیوید کاپرفیلد .م) یکی از بدشانس‌ترین خوش‌بینان در ادبیات را دنبال مي‌‌‌‌‌کنم. موقعیت کنونی جدی است و کاری باید کرد. بر خلاف آقای میکابر من معتقد نیستم که «مسائل به نحوی حل خواهد شد».
ترجیحا مي‌‌‌‌‌خواهم سوال مهم‌تری را بپرسم: ما چه چیز راجع به مسیری که از بحران مالی به رکود شدید و طولانی ختم مي‌‌‌‌‌شود، مي‌‌‌‌‌دانیم و چطور مي‌‌‌‌‌توانیم از آن اجتناب کنیم؟
رکود بزرگ آمریکا در دهه 1930 مشهورترین سقوط اقتصادی است و بیشتر از هر رکود دیگری در مورد آن مطالعه شده است، اما باید بدانیم که تنها مورد نبوده است. سایر کشورها نیز در دهه 1930 از یک رکود طولانی آسیب دیدند و بسیاری از کشورها مانند ژاپن، مکزیک، شیلی، آرژانتین، برزیل، نیوزیلند، سوئیس و فنلاند اثرات طولانی تولید در زیر روند در دوره بعد از رکود بزرگ را تجربه کرده‌‌‌اند.
کتاب رکود‌‌‌‌های بزرگ قرن بیستم که توسط تاموتی کهو Kehoe و ادوارد سی. پرسکات منتشر شده، شامل مطالعه رکود در 14 کشور است. هارولد کول و لی اوهانیان دقیق‌ترین تحقیق اخیر را بر روی رکود بزرگ آمریکا و کسادی طولانی مدت اقتصاد بریتانیا انجام داده‌‌‌اند. همچنین امیتی شلیز Amity Shlaes کتاب فوق‌‌‌العاده‌‌‌ای با نام مرد فراموش‌شده منتشر کرده که در آن ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های رکود را بررسی مي‌‌‌‌‌کند.
با تمام این تحقیقات دانشگاهی انجام شده ما چه چیزی راجع به علت وقوع رکود (چه رکود شدید و چه خفیف) مي‌‌‌‌‌دانیم؟
مسلما در مورد رکود یک حکایت که بتواند تمام وجوه آن را دربر گیرد وجود ندارد، اما تمام تحلیل‌‌‌ها یک نقطه مشترک دارند و آن این است که انتخاب سیاست‌‌‌های غیر‌عاقلانه در بحبوحه بحران باعث تشدید و طولانی‌تر شدن رکود مي‌‌‌‌‌شود. مخصوصا سیاست‌‌‌های دولت که بر بهره‌وری و ساعت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های کاری تاثیر مي‌‌‌‌‌گذارد، مهم‌ترین مانع برای رشد اقتصادی است.
اکنون واضح است که این تحلیل مشترک درست بوده است. در حالی که تاریخ‌نویسان اولیه بر شکست سیاست‌‌‌های پولی و انحرافاتی که تعرفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های هاولی-اسموث ایجاد کرده بود تمرکز داشتند، اکنون شواهد قوی سیاست‌‌‌هایی که در زمان هوور و سپس روزولت دستمزدها را به‌طور مصنوعی بالا نگه مي‌‌‌‌‌داشت و سیاست‌‌‌هایی را که در زمان روزولت به ایجاد کارتل منجر مي‌‌‌‌‌شد، عامل رکود بزرگ مي‌‌‌‌‌دانند.حالا به قسمت «اما»ي بحث مي‌‌‌‌‌رسیم و آن این است که سیاست‌‌‌ها در این که بحران فعلی به رکودی در حد و اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های رکود بزرگ تبدیل خواهد شد یا خیر، موثر است. در طول رکود بزرگ روزولت به عنوان یک رهبر بزرگ عمل‌گرا شناخته مي‌‌‌‌‌شد. اما در واقع او یک آزمایشگر بزرگ بود که مي‌‌‌‌‌خواست چیزی را پس از چیز دیگری امتحان کند تا کشور متحول شود و نتیجه این کار سقوط اقتصادی بود که بیش از آنچه که در فقدان این سیاست‌‌‌ها طول مي‌‌‌‌‌کشید، به طول انجامید. 
تا چندين دهه بعد از رکود بزرگ، مورخان رکود بزرگ را نتیجه سیاست‌‌‌های لسه‌فر، رواج سفته‌بازی و بی‌کفایتی افرادی چون هوور و اندرو ملون مي‌‌‌‌‌دانستند. آنها بهبود متعاقب را به رهبری روزولت و نقش دولت در هدایت فعالیت‌‌‌‌های اقتصادی نسبت دادند. اکنون دوباره غرولندها و لفاظی‌‌‌‌‌‌هایی علیه تجارت، جهانی‌سازی و مهاجرت شنیده شده و عدم اطمینان به بازارها نیز روز به روز بیشتر مي‌‌‌‌‌شود. اتخاذ این مواضع پوپولیستی ساده ترین کار است، اما این مواضع خطرناک و غیر‌صادقانه هستند یا بهتر بگویم به طرز خطرناکی غیرصادقانه هستند، زیرا همان‌طور که گفتم، سیاست‌‌‌ها هستند که اهمیت دارند. سیاست‌‌‌ها مهم هستند و وقتی که سیاستی اتخاذ شد، تغییر آن آسان نیست. آیا رهبری کنونی در واشنگتن مي‌‌‌‌‌تواند کشتی را طوری هدایت کند که با توفانی فاجعه بار مواجه نشود؟ نگارنده خوش‌بین است که به‌تدریج بینش درست غالب خواهد شد. اما این امید از او یک میکابر نمي‌‌‌‌‌سازد.
*توماس اف.کولی، استاد اقتصاد و مقاله‌نویس سایت forbes.com است