Wednesday, December 3, 2008

روايت قتل علی اکبر سعيدی سيرجانی

میر فرشاد ابراهیمی
ماجرای علی اکبر سعيدی سيرجانی از زمانی آغاز شد که وی در مرداد سال 1368 در روزنامه اطلاعات مقاله ای را منتشر کرد با عنوان «نکته». از آن جا بود که شاخک های محفل اطلاعاتی نرم نرمک متوجه وی شدند. سيرجانی در آن مقاله دست بر روی مواردی گذاشته بود که اعصاب محفل نشينان را مختل کرده بود، مواردی چون:
ساده انديشی و نابخردی حکومتيان در هشت سال جنگ با عراق
مضموم و ناپسند بودن به خارج از کشور فکر کردن به جای به داخل انديشيدن
دوری از ترور و گروگان گيری
اداره مملکت بدون فکر و درايت
موضوع رابطه با آمريکا

پس از گذشت مدتی که ظاهرا در نظر بوده تا زهر آن مقاله گرفته شود، اين بار عطاالله مهاجرانی در بهار سال 1369 مقاله ای باز دوباره در همان روزنامه اطلاعات نوشت به نام «مذاکره مستقيم». اين دو مقاله ضمن آن که موجی گسترده از مخالفت را به همراه خود داشتند، باعث شدند تا تور امنيتی پيرامون سيرجانی و مهاجرانی دقيق تر شود. از آن جمله بود که با حکم محسنی اژه ای قاضی ويژه شنود وزارت اطلاعات، تمام مکالمات تلفنی سعيدی سيرجانی و عطاءالله مهاجرانی ضبط و بررسی می شود.
سيرجانی به همان مقاله بسنده نمی کند و در خلال سال های 1371 و 1372 با نامه های سرگشاده ای، به شدت فضای امنيتی و پليسی حاکم بر فرهنگ و مطبوعات را به چالش می کشاند و به زير سوال می برد، غافل از آن که اگر عطاءالله مهاجرانی همپای وی در شب نشينی ها و جلسات با وی هم رای و هم نظر است، وی از مصونيت گارد هاشمی رفسنجانی بودن عاقبت الامر استفاده می کند، ولی وی نويسنده ای مخالف و منتقدی بيش نيست.
نهايتا سعيدی سيرجانی در تاريخ 23 اسفند 1372 توسط معاونت امنيت وزارت اطلاعات بازداشت و به گروه اجتماعی وزارت اطلاعات جهت تحقيق سپرده می شود. مديريت گروه اجتماعی در آن زمان به دست حسين شريعتمداری بوده است و شريعتمداری نيز بسيار مشتاق بود تا از اين طريق بتواند محملی برای بازداشت عطاءالله مهاجرانی فراهم نمايد، به طوری که اقدام به نگارش نامه ای به شرح زير می نمايد:
گروه اجتماعی وزارت اطلاعات
مورخ: 18/1/1373
شماره 345/ج/19/م
موضوع: عطاءالله مهاجرانی
معاونت محترم 104
با سلام
همان طوری که مستحضر هستيد، به دنبال تحقيق از آقای سعيدی سيرجانی به نکاتی خاص برخورده ايم که حضور پررنگ عطاءالله مهاجرانی در آن مشهود می باشد و بسيار ديده می شود که نامبرده نقشی آمرانه و محرکانه ای در رابطه با ايشان داشته است، فلذا خواهشمند است با عنايت به ريز مکالمات تلفنی و مدارک موجود پس از کسب نظر مقامات محترم دستور مقتضی را برای ادامه کار صادر نمائيد.
با تشکر و التماس دعای خير
310
متعاقب نامه فوق، علی فلاحيان برای کسب اطلاع و اجازه، موضوع تخلف عطاءالله مهاجرانی (معاون پارلمانی دولت) را مطرح می کند که مورد مخالفت دولت و اعتراض قرار می گيرد. علی فلاحيان «دست خالی» از هيات دولت باز می گردد ولی عصر همان روز محفل اطلاعاتی به طور شيطنت آميزی خبر مذکور و مکالمات مهاجرانی و سيرجانی را در روزنامه ی کيهان منتشر می نمايد.
تير اول محفل اطلاعاتی که بازداشت مهاجرانی بوده به سنگ می خورد و پس از آن با همکاری گروه اجتماعی (حسين شريعتمداری)، محفل اطلاعاتی در نظر می گيرد از مجموع فيلم های اعترافات متهمانی که تا به حال اخذ نموده، به همراه اعترافات سعيدی سيرجانی مستندی تلويزيونی بسازد. سعيدی سيرجانی از زندان توحيد به بازداشتگاه پل رومی و از آن جا نيز به يکی از خانه های امن وزرات اطلاعات در ولنجک منتقل می شود. دو تيم مسئول کار بر روی سعيدی سيرجانی می شوند. يک تيم فنی که با عمليات روان گردانی و گاها شکنجه از وی اقرار تصويری می گرفتند (اين تيم از اطلاعات نيروی انتظامی و زيرنظر مسعود صدرالسلام و محمدرضا نقدی گزينش شده و در اختيار وزارت اطلاعات قرار گرفته بود)، تيم ديگر که از عوامل وزارت اطلاعات و نيروهای متمايل به چپ بوده که سعيدی سيرجانی تا به آخر آن ها را «دوستان و رفقای خود» می شمرده است.
چهل و پنج ساعت برنامه در چندين محور اعترافات از سعيدی سيرجانی زيرنظر حسين شريعتمداری و سعيد امامی ضبط شده و بدست عوامل توليد مستند «هويت» سپرده می شود. اما سعيدی سيرجانی دارای اطلاعات اضافی بوده و رو در رو با حسين شريعتمداری و دو تن از افرادی که از رفقای نزديک سيرجانی بوده و در ارتباط با معاونت امنيت وزارت اطلاعات بوده اند، و در ثانی غالب اين اقارير که بنا به گفته ی سعيد امامی در 25/10/1375 در دانشگاه همدان، ده ها ساعت اعتراف سعيدی سيرجانی را داشتند که جامعه هنوز آمادگی شنيدنش را ندارد و برای بسياری ها نيز اعجاب آور خواهد بود، که تمامی اين اعترافات البته با ضرب و شتم و شکنجه های روحی و جسمانی همراه بوده، به طوری که در اثر اين شکنجه ها يکی از کليه های سيرجانی از کار افتاده و آن سيرجانی ضعيف و بی حال شده بود که با آن که به مدت سه ماه در اختيار تيم تصويربرداری بوده، ولی به علت ضعف مزاجی و زرد شدن رنگ صورت وی و لاغر شدن شديدا محسوس وی، کار تصويربرداری نيمه تمام تعطيل می شود.
سيرجانی در يکی از مصاحبه هايش با زبان ايما و اشاره و زيرکی به اين ضرب و شتم ها اشاره می کند و می گويد: «… تلنگر سفتی به روح من می خورد… پس بايد بگويم که در تمام نوشته ها و گفته های من رگه هايی از لج بازی بوده…»
همه ی اين ها عواملی بوده اند که باعث شده تا سيرجانی زنده از دست محفل اطلاعاتی خلاص نشود. سعيد امامی ضمن آن که پيشتر در جلسه شورای اطلاعات استان اصفهان ماجرای چگونگی قتل سيرجانی و آن «تلنگرهای سفت» را با آب و تاب تمام شرح داده بود، در اوراق بازجويی خود دوباره به آن اشاره می نمايد:
«…سيرجانی در اواخر کار واقعا بريده و بيمار شده بود. شايد هم تيم فنی در تعزير وی بسيار زياده روی نموده بود، شايد هم از… وی بوده، نمی دانم الله اعلم. حال سيرجانی خوب نبود و ضبط ويدئويی نيز ديگر موثر نبود. يک ماه ديگر وی را در خانه نگهداری کرديم تا که قرار بر حذف وی گرفته شد.
س: اين قرار چگونه و از چه طريقی گذاشته شد؟
آقای محسنی خود از آيت الله خوشوقت حکم حذف سيرجانی را گرفت که همان شب پس از آن که به اطلاعم رسيد با … و اکبر خوش کوش و يدالله رفتيم به خانه ی امن. پرسنل عمليات را فرستاديم. آن ها که از خانه رفتند، يدالله قرص آرام بخشی به وی داد و بعد… با آمپول هوا کارش را تمام کرد.
من و اکبر و… رفتيم و يدالله همان شب جنازه را تحويل تعاون وزارت داد…»
در تاريخ 6/9/1373 خبر فوت سعيدی سيرجانی منتشر می شود و چند روز بعد از آن هنگامی که کانون نويسندگان و دوستان سعيدی سيرجانی تصميم می گيرند برای وی مراسمی برپا کنند، تعدادی از نويسندگان و فعالان اين جمع از جمله دکتر سيمين دانشور، محمدعلی سپانلو، سيمين بهبهانی و غلامحسين ميرزا صالح و صالحيار را احضار و چشم بسته به يکی از خانه های امن وزارت اطلاعات منتقل می کنند. سعيد امامی خود با حضور در ميان نويسندگان اعلام می کند که: هيچ نوع خبر، سخن و مراسمی درباره مرگ سعيدی سيرجانی نبايد شنيده و ديده شود، و پس از هشدار و انذارهای پی در پی سعيد امامی و نبايدهای وی، صالحيار می پرسد پس ما چه بکنيم؟ که در جواب سعيد امامی می گويد: برويد روزنامه کيهان را بخوانيد، آن جا نظرات نظام منعکس است.
آری، سعيد سيرجانی پس از گذشت بيش از ده ماه بازداشت و شکنجه های پی در پی و دسايس محافل اطلاعاتی سعيد امامی و «رفقايی که بعضا امروز فرياد حق طلبانه شان گوش فلک را کر کرده» ناجوانمردانه کشته شد.
مرگ سيرجانی اگر چه از اولين ها نبود، اما از زمره آغازين ترورهای سياسی باند فلاحيان، محسنی، امامی بوده و قتل های چندی بعد که به قتل های زنجيره ای مشهور شد، پی در پی ستاره های دنباله دار آسمان ادبيات و فرهنگ و سياست ايران را به زمين کشاند و خاموششان کرد، اما کهکشان آزاديخواهی ايران، هرگز نام و نشان آن ها را فراموش نخواهد کرد.


پی نوشت:
1. قبل از انتشار اين نوشتار، در گفتگويی که با «سايه سعيدی سيرجانی» داشتم، آمادگی خود را برای ارائه اصل اين اسناد در يک دادگاه بين المللی برای اعتراض به قتل علی اکبر سعيدی سيرجانی اعلام نمودم که چنانچه مرجع قضايی اعلام آمادگی نمايد، اين جانب کماکان حاضر به شهادت و ارائه اسناد می باشم.
2. به لحاظ رعايت مواردی از درج بعضی مطالب و نام ها خودداری شده است، که البته در نسخه ی اصلی و اعترافات سعيد امامی اين چنين نمی باشد.

اصالت:

http://web.archive.org/web/20060514222857/www.polpiran.com/sirjani.htm

Tuesday, December 2, 2008

نامه ی سعيدی سيرجانی به آقای خامنه ‏ای پيش از دستگيری


نامه ی سعيدی سيرجانی به آقای خامنه ‏ای پيش از دستگيری



جناب آقای خامنه ‏ای
پيام عتاب ‏آميز جناب عالی را آقای صابری برايم خواند، و متاسف شدم، نه به علت اين که مورد قهر ‏آن مقام معظم قرار گرفته ‏ام و به زودی امت هميشه در صحنه حزب‏ الله حسابم را خواهند رسيد که مرگ در راه دفاع از ‏حق شهادت است و ما مرگ شهادت از خدا خواسته ‏ايم. تاسف و تاثرم از پندارهای باطل خويش بود و اميدهای برباد ‏رفته ‏ام درباره سعه صدر جناب عالی و سرنوشتی که ملت ايران در دوران رهبری شما خواهند داشت.‏بگذريم از لحن توهين ‏آميز پيام که حتی قاصد را شرمنده کرده بود و از هر مسلمان با تقوايی بعيد مي‏نمود تا چه رسد ‏به رهبر مسلمانان جهان. حيرتم از اين است که جناب عالی به استناد کدامين سند و قرينه و امارت مرا مرتد قلمداد ‏کرديد و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشته‏ های من است ای کاش موردش را مشخص می فرموديد، و اگر مبتنی بر ‏واردات غيبی است و اشراف بر ضماير که انالله و انااليه راجعون.‏‎می ‏دانم در حکومتی که مرحوم شريعتمداری با آن مقام فقاهت، مهندس بازرگان با آن تقوای دينی و سياسی، آيت ‏الله ‏منتظری با آن سوابق مبارزاتی دق‏مرگ و خانه‏ نشين و مطرودند، تکليف امثال بنده معلوم است و بر ما کجا برازد دعوی ‏بی‏ گناهی.‏و می دانم رهبر جليل القدری که با يک نهيبش نمايندگآن مجلس اسلامی در لاک سکوت و وحشت مي‏خزند، البته ‏می تواند با تيغ بيدريغ تکفير حمله بر من درويش يک قبا آرد.‏فرموده بوديد چرا اين همه مزايای حکومت اسلامی را نديده ‏ام و به تمجيد نپرداخته ‏ام. اين وظيفه اخلاقی را شاعران و ‏نويسندگان محترمی که با چرخشی ناگهانی در سلک هواداران ولايت فقيه درآمده ‏اند بهتر و موثرتر انجام مي‏دهند. ‏وانگهی رژيمی که علاوه بر فرستنده‏ های راديويی و تلويزيونی هزاران مسجد و منبر و مجلس را در اختيار دارد چه نيازی ‏به مديحه ‏سرايی مطرودان دارد، به خصوص نويسنده کج‏ سليقه‏ ای که هرگز در مدح هيچ امير و حاکمی قلم نزده است.‏فرموده بوديد چرا در انتقاد از حکومت شاه به جزئيات اداری پرداخته ‏ام؟ از همين انتقادهای جزئی هم شرمنده ‏ام که ‏بحمدالله در اين ده سال فرصت‏ شناسان حق مطلب را ادا کرده ‏اند و بر حاکم معزول تاخته ‏اند. وضع من در زمان شاه نيز ‏مانند امروزم بود. مينوشتم و چاپ مي‏شد و منتشر نمي‏گشت، ديکتاتور مغرور بدعاقبت مي‏پنداشت با شکستن قلمها و زجر آزادگان بر دوام حکومت خود می ‏افزايد. قطعا مقالات سانسور شده من در بايگانی ساواک موجود است. بفرماييد ‏مطالب از "يغما" و "خواندنيها" بيرون کشيدهِ مرا در مقوله سياست فرهنگی، ماجرای کاپيتولاسيون، مضحکه تغيير ‏تاريخ، شعبده جشنهای شاهنشاهی به حضورتان بياورند تا بدانيد بوده ‏اند مردم از جان گذشته‏ای که به هيچ دعوی ‏مبارزه و پيوستگی به دارودسته‏ ای از بيان حقايق پروايی نداشته ‏اند.‏اما در مورد کتابهای توقيف‏ شده بنده واقعا نمي‏دانم کجايش حمله به اسلام است يا اساس حکومت اسلامی. من ذاتا ‏از ريا و دروغ و تبعيض و ستم متنفرم و اين نفرت در نوشته ‏هايم منعکس است. اگر خدای ناخواسته همچو فاسدی در ‏دستگاه حکومت حاضر اين است که انتقاد از هر مسندنشين و مسئولی حمل بر "زيرسوال بردن رژيم" مي‏شود و لطمه ‏زدن به اساس اسلام و بهانه‏ ای برای سرکوبی و اختناق و نتيجه‏ اش همين که مي‏بينيم. من به آنچه در کتابهای توقيف ‏و خمير شده ‏ام نوشته ‏ام عميقا اعتقاد دارم و در هر محکمه‏ ای حاضر به پاسخ‏گويی ‏ام. اگر واقعا خلاف اسلام يا حکومت ‏واقعی اسلامی است، چرا بدين شيوه ‏های غير اخلاقی با من رفتار مي‏کنند. مگر مملکت قانون ومحکمه ندارد؟جناب آقای خامنه ‏ای توقع مردم مسلمان ايران از حکومت اسلامی جز اينهاست که مي‏کنند. در رژيم کمونيستی تکليف ‏خلايق معلوم است. همه فضايل و امتيازات در نيروی کار مفيد افراد ملت خلاصه مي‏شود و مناصب و مقامات در دست ‏طبقه کارگر است و استبداد کارگری حاکم بر جامع، در ممالک سرمايه ‏داری تمول و درآمد بيشتر ضامن قدرت اجتماعی ‏است و سرنوشت مردم در قبضه کسانی که به هر شيوه و از هر طريق صاحب آلاف و الوفی شده ‏اند. اما در حکومت ‏اسلامی ضابطه چيست؟ آيا فضايل منحصر به نماز و دعای بيشتر است و روزه طولاني‏تر و سجده غليظ تر و لقب حاجی ‏و انبوهی محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسيار، يا به حکم آيه کريمه ان اکرمکم عندالله اتقيکم فضيلت افراد محصول ‏تقرب به حق است و قرب يزدان در گرو تقوی؟اگر چنين است اجازه فرماييد بی‏ هيچ ملاحظه و پروايی عرض کنم بسياری از اعمال سران حکومت خلاف تقواست. اين ‏را به تجربه شخصا دريافته‏ ام و اثباتش اگر خواستيد آسان است. بگذريم از دو سال اول که نابسامانی ها جواز ‏آشفته‏ گويی ها و آشفته ‏کاريها بود. در همين چندماه اخير بزرگانی که در خبرنامه ‏ها و جرايد مرا عضو حزب توده و خدمتگزار ‏شاه و مامور ساواک معرفی کردند، هم از معصيت سنگين بهتان باخبر بودند و هم از نحوه زندگی و خلق ‏و خوی من، به ‏فرض اين که با گذشته زندگی بنده آشنايی نداشتند به فيض مقام و موقعيت خويش مي‏توانستند از دستگاه اطلاعاتی ‏کشور جويای سوابق شوند و آنگاه دست به قلم ببرند، يا کسانی را مامور، که مزاحمت هايی از قبيل سنگ‏ پراندن و ‏شعارنويسی بر درويوار خانه‏ ام کنند.‏جناب آقای خامنه‏ ای بنده به خلاف حکم قاطع شما مسلمانی، صافی اعتقادم، و به دين و عقيده ‏ام مباهات مي‏کنم. هيچ ‏ابله مخالف اسلامی نمي‏آيد پانزده سال عمر خود را صرف تصحيح و چاپ مفصل‏ترين تفسير قرآن کند. کسی که به ‏اسلام بی ‏اعتقاد است، با چه انگيزه ‏ای قصيده "اين بارگه که پايه‏ اش از عرش برتر است" را تقديم آستانه قم مي‏کند؟ ‏کسی که دلبسته اسلام نيست در شرايط حاضر خاموش می‏ نشيند تا به نام مقدس اسلام هر ناروائی بر مردم تحميل ‏شود و اساس اعتقادشان متزلزل گردد.‏جناب آقای خامنه‏ ای، من بيش از هر مسلمان متعصبی با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحله اعم از ‏شرقی و غربی در وطن عزيزم مخالفم و بيش از بسياری از مدعيان به حقانيت شريعت اسلام معتقد. به هيچ حزب و ‏دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته‏ ام و نه بعد از اين می توانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم ‏در سال ۵۷ دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی کردم، و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نمی ‏شدم درين ‏سالهای پيری و ممنوع‏ القلمی خانه مسکونيم را که تنها مايملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم. ‏آدميزاده‏ ام، آزاده ‏ام و دليلش همين نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشيدن جام شوکران. بگذاريد آيندگان بدانند که ‏در سرزمين بلاخيز ايران هم بودند مردمی که دليرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.‏
با تقديم احترام- سعيدی سيرجانی



سعیدی سیرجانی را نمی‏شناسید؟ کلیک کنید

Friday, November 21, 2008

محمد خاتمی و افشین قطبی شباهت های زیادی با هم دارند

Language Bookmark

Thursday, November 20, 2008

ثروت ایرانی – مغازه های دو میلیارد تومانی


ثروت ایرانی – مغازه های دو میلیارد تومانی

می دونید قیمت یک مغازه شش متری در بازار طلافروشهای تهران چنده؟ به نوشته روزنامه دنیای اقتصاد: يك ميليارد و 800 ميليون تومان. می دونید اوباما برای اون تبلیغ معروف تلویزیونیش چه قدر خرج کرد؟ 5 میلیون دلار. یعنی فقط دو تا از بازاریهای تهران می تونند با فروش مغازه های خودشون مثل اوباما 30 دقیقه تبلیغ در بهترین ساعت هر چهار تلویزیون معروف امریکا (NBC, CBS, Fox , Univision) پخش کنند!

یا یک جور دیگه نگاه کنید: درآمد رافائل نادال بهترین بازیکن تنیس جهان در سال 2008 بعد از بازی در دهها تورنمنت بوده 6.5 میلیون دلار. یعنی بهترین بازیکن تنیس جهان اگر در تهران زندگی می کرد با کل درآمد امسالش نمی تونست مغازه ای بزرگتر از 22 متر در بازار تهران بخره!



روت ایرانی پدیده ای جدید است و هنوز کمتر در موردش صحبت می شه. ثروت ایرانی خیلی چیزها را تغییر خواهد داد. در دولت. در بیرون دولت. در مردم. در روابطشون. مثلا اگر یک تاجر باشی بازار عجیب و جدیدی برای محصولاتت به وجود اومده. ثروتمند ایرانی هم مثل همه ثروتمندان به سواچ و مرسدس و آرمانی و لویی ویتان و رولکس و ورساچی علاقمند است. (می دونستید حتی سایتی فارسی داریم که خیلی جدی دستبند برلیان شش میلیون تومانی آنلاین می فروشه؟)

ثروت ایرانی خیلی چیزها را تغییر خواهد داد. خودتون را برای این تغییرات آماده کنید.


از قدیمها

Friday, October 31, 2008

کورش و عصبانيت کمونيستی! کورش و عصبانيت کمونيستی!

کورش و عصبانيت کمونيستی! جمعه گردی های اسماعيل نوری علا

اسماعيل نوری علا
به راستی نمی دانم ملت ايران با خانم ماجدی چه بدی کرده که ايشان، در مقام ميراثی خود در رهبری حزب کمونيست کارگری، علاقه دارند کارگران ايران از زير بوته در آمده باشند و به ياد نياورند که روزگاری در سرزمين شان ـ مطابق اسناد ترديد ناپذير تاريخی ـ کارگران زن و مرد يک سان حقوق می گرفتند، مرخصی بارداری و بيماری داشتند، برای بچه هاشان مهد کودک فراهم بود، و حقوق ماهانه شان هيچ گاه عقب نمی افتاد؟

esmail@nooriala.com

بچه که بوديم آخوندی در محلهء ما زندگی می کرد که گهگاه منبر هم می رفت و برای بچه های محل از کرامت های امام اول شيعيان، که خودش او را «آقام علی مرحبا!» می ناميد، يادم است تعريف می کرد که يک بار، در يکی از جنگ های با کفار، آقام علی مرحبا خيلی جوشی شد و شروع کرد به کشتار کافران و يکی يکی شان را با ذوالفقار از وسط دو شقه می کرد. کفار از ترس پا به فرار گذاشتند و لشگريان اسلام آمدند که آقام علی مرحبا را آرام کنند اما خون چنان جلوی چشم حضرت را گرفته بود که با ذوالفقار دو سه تا از لشگريان خودی را هم نصفه کرد و بقيه پا بفرار گذاشتند و چند نفری هم رفتند سراغ دلدل، اسب آقام علی مرحبا، و از او ـ که زبان انس و جن را می فهميد ـ خواهش کردند که حضرت را آرام کند. دلدل رفت کنار حضرت تا به زبان اسبی خودش چيزی بگويد، اما آقام علی مرحبا او را هم دو شقه کرد. کار داشت بيخ پيدا می کرد که خداوند متعال در عرش برين نگران شد و حضرت جبرائيل را فرستاد تا جلوی آقام علی مرحبا را بگيرد. اما خشم ايشان هنوز فروکش نکرده بود و، در نتيجه، با يک ضربت بال جبرائيل را هم قطع فرمودند...
باری، پريروز (هفتم آبان) که چند سالی است از جانب کميتهء نجات پاسارگاد روز کورش اعلام شده، يکی از دوستان جوانم از تهران آدرس مقاله ای را روی اينترنت برايم فرستاد، در يکی از سايت های حزب کمونيست کارگری، با عنوان «گراميداشت روز کورش، نوستالژی رژيم گذشته! مردم نه ايران اسلامی و نه ايران اهورايی نمی خواهند!» (بگذريم که منفی در منفی مثبت می شود و اين عنوان معنای عکس بخود می گيرد. اما به ما چه، ما که معلم ديکته و انشای کسی نيستيم). باری، و به همراه اين مقاله يادداشتی فرستاده بود مبنی بر اين که مقاله مال هفتم آّبان سال پيش است اما يکی دو نفر را می شناسم که از هواداران حزب کمونيست کارگری هستند و امسال مقاله را تکثير و در هر کجا که توانسته اند پخش کرده اند تا ـ لابد، به خيال خودشان ـ جلوی عشق و علاقه مردم را به کورش بگيرند و آن ها را از «ناسيوناليست» شدن نجات دهند
مقاله را که خواندم قيافۀ دوست گرامی خانم آذر ماجدی را در حين نوشتن آن مجسم کردم و بی اختيار به ياد آقام علی مرحبا افتادم. خشمی ديدم چندان غليظ که موجب شده ايشان هم از دوست و دشمن نگذرند و، جوش آورده از يک طغيان پايان ناپذير، حساب اين «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی» را که «بار ديگر به کورش آويزان شده است» و «از مدتی پيش در سايت هايشان به استقبال روز ۷ آبان رفته اند» و «نويسندگان شان در مدح کورش و تاريخ و فرهنگ پرافتخار ايران نوشته اند» را رسيده اند (در اينجا نيز تعويض فاعل جمله از من نيست و مطلب با امانتداری نقل شده). 
در عين حال، از آنجا که من نيز در اين جرم ها که ايشان بر شمرده اند شريکم، فکر کردم جمعه گردی اين هفته را به همين مطالبی که ايشان رديف کرده اند اختصاص دهم و ببينم که منشاء اين خشم آقام علی مرحبائی ايشان چيست و چرا مشغول قطع بال و پر ما هواخواهان برقراری روز گراميداشت کورش بزرگ شده اند.
بگذاريد کار را با چند پرسش آغاز کنم. آيا ايشان از «ناسيوناليسم» دلخورند يا از «ناسيوناليسم عظمت طلب» و يا از «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی»؟ هرکس که دستی از دور بر آتش داشته باشد می داند که اين مقولات با هم متفاوتند و هر کدام جايگاه انديشگی ويژه ای را عرضه می کنند. علت مخالفت ايشان با «ناسيوناليسم» احتمالاً ناشی از همان نگاه کوتاه بينی است که حاضر نيست دو قدم به قبل از پيدايش دولت ـ ملت ها برود و دريابد که آنچه با نام ناسيوناليسم به حکومت هيتلر و موسولينی انجاميد هيچگونه ربطی به ناسيوناليسم تاريخی ندارد. نه اين «ناسيون» (ملت) آن ناسيون قديمی است و نه آن «ناسيوناليسم» (ملت گرائی يا ملی گرائی) با نازيسم و فاشيسم مدرن اروپا نسبتی دارد. در گذشته، من در تفريق اين معانی مطالبی نوشته ام و در اينجا تفصيل نمی دهم. کافی است به اين اشاره کنم که ناسيوناليسم، بعنوان يک پديدهء منتشر بشری، هميشه بوده و هميشه هم خواهد بود و بزرگان سوسياليسم و حتی کمونيسم هم آن را برسميت شناخته اند، چنانکه اندکی بعد شرح خواهم داد. 
اما شايد ايشان نه به ناسيوناليست ها (در معنای گستردۀ آن) که به «ناسيوناليست های عظمت طلب» اعتراض دارند، يعنی کسانی که می خواهند با گراميداشت روز جهانی صدور منشور حقوق بشر از جانب کورش هخامنشی «عظمت از دست رفته» را بازسازی کنند. البته ايشان در هيچ کجای خونريزی قلمی خود توضيح نمی دهند که معنای بازسازی عظمت گذشته ای که خشم ايشان را برانگيخته چيست. آيا اگر ما، يعنی مجموعۀ کسانی که خود را ايرانی می دانيم و ديگران هم ما را ايرانی می شناسند، بگوئيم که اولين سند قابل قبول تمام دنيا دربارۀ حقوق بشر را يک ايرانی ـ آن هم در ۲۵۴۷ سال پيش ـ منتشر کرده، دروغگوئی کرده و خواسته ايم «عظمت طلبی» کنيم؟ آيا گراميداشت روز صدور منشور حقوق بشر کورش موجب طرح ادعاهای ارضی و تجاوزکارانه نسبت به همسايگان، يا ادعاهای نژادی و تفاخر به خون می شود؟ آيا اگر يکی از ميان ما «ناسيوناليست های طرفدار انديشۀ کورش» گفته باشد (از مقالۀ ايشان نقل می کنم) که «کورش، [بعنوان] نمايندۀ هويت ايرانی، فرهنگ و خرد جاويدان ايرانی را برای همۀ جهانيان نهادينه کرد. [و] روزی که نخستين اعلاميه جهانی حقوق بشر، صادر شد جهانيان را به آزادی و برابری و نيکبختی اميدوار کرد»، حرف گزافی زده است؟ آيا ايشان معتقدند که کورش ايرانی نبوده و، پس، ايرانيان حق ندارند او را بخود نسبت دهند؟ يا آيا ايشان معتقدند که کورش مفاد منشور حقوق بشرش را از شکم مادر با خود آورده و جامعه ای که او در آن رشد و نمو کرده نمی توانسته اينگونه افکار را در ذهن او تلقين کند؟ يا آيا ايشان معتقدند که ايرانی اصلاً «خرد» ندارد و مفاد منشور کورش هم چندان «خردمندانه» نيست که بشود گرامی اش داشت؟ و آيا اگر يکی از ميان ما ادعا نمايد که اجرای مفاد منشور کورش می تواند «جهانيان را به آزادی و برابری و نيکبختی اميدوار کند» راه خطا رفته است؟ آيا خانم ماجدی ترجيح می دهند که ما ايرانيان جهانيان را به آزادی و برابری و نيکبختی اميدوار نکنيم و با همين زبان اتم خواه خمينی و خامنه ای و احمدی نژاد با آنها سخن بگوئيم؟
يا شايد ايشان با ترکيب «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی» مخالفند و ايرانيان را لايق عظمت طلبی، آن هم از طريق مفاخره به بزرگان انسان دوست شان و نه جباران خونريزشان، نمی دانند. ايشان پرخاشگرانه می نويسند: « براستی کدام شکوه و افتخار؟ تاريخ ايران مملو از سرکوب های دهشتناک پادشاهی است!» من البته بهيچ وجه منکر بخش دوم سخن ايشان نيستم اما بنظرم می رسد که ايشان زياد هم اهل مطالعات تاريخی نبوده و دربارهء تاريخ ايران تکرارگوی نظرات عاميانه ای هستند که در بين چپ های دست سوم ايرانی رايج است، و آنچه هائی را مطرح می سازند که چندان با واقعيت تاريخی وفق نمی دهد. مگر اينکه خالد بن وليد و چنگيز مغول و هلاکوخان را هم ايرانی بدانيم. يعنی، ايشان فقط نيمۀ خالی ليوان را می بينند و آن را به کل ليوان تسری می دهند. تازه، کدام ملتی است که پادشاهان خونريز نداشته باشد و از لای اوراق تاريخش خون نچکد؟ اما کدام ملتی هم وجود دارد که فکر حقوق بشر، آزادی مذاهب و عقايد، جدائی مذاهب از حکومت، آزادی انتخاب مکان زيست، و رعايت حال مردمان گوناگون را بصورت قانون درآورده باشد؟ کدام ملت فاتحی است که در روز فتح يک ابرکشور ديگر فرمان عفو عمومی بدهد، سربازان را از آزار مردم باز بدارد، و به ارزش ها و باورهای محلی احترام بگذارد؟ کدام ملت است که برای اولين بار در سه هزاره پيش فرمان لغو بندگی را صادر کند؟ من پرسش هايم را به همان سال های کورش هخامنشی محدود می کنم تا خانم ماجدی دچار خشم بيشتر نشوند. آيا در اينها که گفتم هيچ «شکوه و افتخاری» وجود ندارد و ما محکوميم که همواره خود را فرزندان شاه سلطان حسين و آقامحمد خان قاجار و... بدانيم؟
ايشان می پرسند که «خرد ايرانی ديگر چگونه پديده ای است؟ آيا خرد هم مليت دارد؟» و غافلند از اينکه اگر خرد چيزی در حدود «روش راه بردن عقل» باشد، آنگاه هر فرهنگ و هر ملتی در طول تاريخ خود روشی را با آزمون و خطا پرداخته و بکار برده است. و اين تقصير من نيست اگر، مثلاً، خدای اعراب باديه در ۱۴۰۰ سال پيش خدای معجزۀ موسوی و شق القمر نبوی بوده است و خدای فردوسی ما ـ که از قول تاريخی دو هزار ساله می نوشته ـ «خداوند جان و خرد» نام داشته است. می گوئيد ما نبايد به اين بنازيم و بايد هميشه بياد داشته باشيم که ملتی خرافات زده و تا گلو در مذاهب بی خردانه فرو رفته هستيم؟ 
من براستی نمی دانم ملت ايران با خانم ماجدی چه بدی کرده که ايشان، در مقام ميراثی خود در رهبری حزب کمونيست کارگری، علاقه دارند کارگران ايران از زير بوته در آمده باشند و بياد نياورند که روزگاری در سرزمين شان ـ مطابق اسناد ترديد ناپذير تاريخی ـ کارگران زن و مرد يک سان حقوق می گرفتند، مرخصی بارداری و بيماری داشتند، برای بچه هاشان مهد کودک فراهم بود، و حقوق ماهانه شان هيچگاه عقب نمی افتاد. و يا آيا عيبی دارد اگر آقای اسانلو (که معلوم نيست از کی ملک طلق حزب کمونيست کارگری شده است) آگاه شود که اگر در عصر ديگری در ايران بدنيا آمده بودند کسی ايشان را، به جرم بيان خواست های کارگری، زبان نمی بريد و به شکنجه دچار نمی کرد؟
اين همه گفتم اما هنوز به گره کور علت واقعی خشم خانم ماجدی نپرداخته ام. ايشان خوشبختانه دليل اصلی خشم خويش را نيز صريحاً بيان می دارند، آنجا که می نويسند: «اينها خواهان زنده کردن رژيم گذشته هستند. اينها در نوستالژی رژيم گذشته گريان اند. به ياد پدر تاجدارشان کلاه از سر برمی دارند». من از اين سخن سخيف تر و عاميانه تر کمتر شنيده ام. «اين ها» کی هستند که ماهيت شان اينگونه نزد خانم ماجدی آشکار است؟ در کجا سخنی گفته اند که حمل بر سلطنت طلبی و پادشاهی خواهی آنان باشد؟ از کدام يک از سخنان آنها دربارهء منشور حقوق بشر کورش، يا خردی که سازندۀ آن است، و يا سرزمينی که چنين «نگاه به انسان» را پخته و پرداخته است بوی آن می آيد که می خواهند سلطنت محمدرضا شاه را به ايران برگردانند؟ گويا ايشان فراموش کرده اند آن «پدر تاجدار» ـ که به هر تعبيری بگيريم پدر تاجدار خانم ماجدی هم بوده است ـ ديگر وجود خارجی ندارد، و زير سنگ های گران مسجد رفاعی از شر من و ايشان راحت شده است، و بازگشت او که سهل است بازگشت پسر او نيز ـ در شکل اعادهء «رژيم گذشته» ـ ديگر ممکن نيست. گيرم ما کوتاه بيائيم، همين خانم ماجدی و حزبش که قرار است کوتاه نيايند و تا آخرين قطره خون خود را در راه مسدود ساختن بازگشت سلطنت به ايران فدا کنند. 
اما طرفه تر از همه اينکه تنها سخنانی از اين «سلطنت طلبان» که در مقالهء ايشان نقل می شود برگرفته ای است از سخنان آقای مهندس کورش زعيم، يک عضو سرشناس جبهه ملی، که در هفتم آبان سال گذشته سفری به پاسارگاد داشته و در آنجا گفته که بهتر است روز کورش بزرگ را روز ملی ايران هم بخوانيم. يعنی، براستی، خانم ماجدی نمی داند که اگر کسی من اسماعيل نوری علا را ـ که عضو تشکيلات خاصی نيستم ـ سلطنت طلب بخواند (که برخی نامردمان خوانده اند) اين عنوان به من بيشتر می چسبد تا به مهندس زعيمی که در هيئت اجرائی جبههء ملی نشسته است. من اصلاً به شک افتاده ام که آيا خانم ماجدی می داند که جبهۀ ملی چيست؟ اگر ايشان می گفتند که «اينها» می خواهند حکومتی بورژوائی ـ ليبرالی (که البته مورد نفرت حزب کمونيست کارگری است) برقرار کنند حرفشان بيشتر می چسبيد تا سلطنت طلب بخواندشان. اگر ايشان لااقل ـ در حين مطالعات سياسی خود ـ آخرين منشور جبهۀ ملی را هم خوانده بودند می دانستند که اين جبهه رسماً خواستار برقراری جمهوری در ايران است (که من البته با اين اعلام موضع مخالفم؛ بخاطر اينکه جبهه را از جبهه گی می اندازد و از ملت ايران برای آينده اش سلب اختيار می کند. مگر اينکه جبهه خود را يک حزب سياسی بداند که آنگاه موضوع البته فرق می کند ـ مطلبی که پرداختن مفصل به آن در اينجا جايز و ممکن نيست).
باری، سرکار خانم ماجدی به اين نکته توجه نمی کنند که آدمی که می خواهد کار سياسی کند اقلاً بد نيست چهار تا و نصفی آدم سياسی ديگر را ـ که حکم رقبای او را هم دارند ـ بشناسد و فرق آنها را با هم بداند و بفهمد که، مثلاً، نمی توان سخنان آقای داريوش همايون و گفته های آقای مهندس زعيم را يک کاسه کرد و از آن «مانيفست زنده کردن رژيم سابق» را، آن هم با مدد گرفتن از انفاس قدسیۀ کورش هخامنشی، استخراج نمود. اين نوع برخورد و طرز فکر ضرر اولش به همان تشکيلاتی می خورد که پايش که برسد معلوم می شود مدعی آن است که رهبری همهء جنبش های داخل کشور ـ از کارگری گرفته تا دانشجوئی و زنان ـ را يکجا بر عهده دارد.
من نمی دانم چرا دوستانی همچون خانم ماجدی، که در گذشتۀ ايران هيچ بارقه ای از نور رستگاری نمی بينند، و افتخار به دست آوردهای انسانی گذشتگان را نادرست می دانند، و همۀ جنبش های جوانان ما را خالی از هويت و تاريخ می بينند، و با اين نفرت از گذشته سخن می گويند، اينقدر وقت شان را صرف يک ملت از زير بوته درآمدهء بی هويت و بی پدر و مادر می کنند. اصلاً، با اين عقايد ضد ناسيوناليستی و ضد ميهن دوستی، چرا نمی روند حزب شان را در خدمت يک ملت «آدم حسابی» بگذارند و وقت عزيزشان را صرف يک عده مردم خون آشام در سراسر تاريخ می کنند؟ بنظر می رسد که در نوع عقيدۀ ايشان برای مقولاتی همچون پای بندی به خاک و وطن و ميهن و «من آنم که ابوعلی سينا دانشمند بود» جائی وجود ندارد. خوب، آيا بهتر نيست خيال همه را راحت کنند و اصلاً با دانش و تبحری که در زبان انگليسی دارند مقالاتشان را برای آنانی بنويسند که قدر سخن ايشان را می دانند؟ بهر حال اگر دری به تخته بخورد و حزب ايشان بر مسند قدرت قرار گيرد لابد قصد دارد چيزی مثل «اتحاد جماهير شورائی ايران» را برقرار نمايد. در آن صورت چه چيزهائی «ايرانيت» اين حکومت را تعيين می کند و آيا ايشان به کسی اجازه خواهد داد که به ديدار آرامگاه کورش برود و يا منشور حقوق بشر او را گرامی بدارد. آيا حکومت شورائی ايشان سد سيوند را که می رود تا آرامگاه کورش به مخروبه تبديل کند خراب خواهند کرد يا آن را به همان بهانه ها که حکومت اسلامی اقامه می کند برقرار نگاه خواهند داشت؟ 
باری، ما ناسيوناليست های ايرانی که خود را نه عظمت طلب بلکه واقع بين و آينده نگر و سازنده می دانيم، به اين باور رسيده ايم که ملت ها ـ حتی در ميدان بازی فوتبال و المپيک و جام جهانی ـ محتاج داشتن هويت و افتخارند و چه بهتر که، بجای تفاخر به امام زين العابدين بيمار و امام خمينی و استالين سفاک، به کسانی و چيزهائی افتخار کنند که بشود بمددشان هم راهی برای احترام گذاشتن به انسان ها و جدی گرفتن حقوق شان باز کرد، و هم ـ در سطح بين المللی ـ سری توی سرها در آورد. 
و من يکی، صريح بگويم، نوع نگاه دوست گرامی، خانم آذر ماجدی، را در اين مورد به نگاه آيت الله خلخالی بسيار نزديک می يابم که دوست داشت در کنار کشتن موجودات زنده ـ از قورباغه و گربه گرفته تا ناسيوناليست و مجاهد و فدائی و کمونيست ـ قبرهای آدم های سرشناس را خراب کند، تخت جمشيد را با بولدوزر ويران سازد و کاری کند که از شناسنامهء ما جز يک صفحه مهر انتخابات جمهوری اسلامی و يک صفحهء مهر جيره بندی ارزاق (که رسم حکومت های کمونيستی هم بوده) چيزی باقی نماند.
در واقع، من اگر بخواهم، به سبک خانم ماجدی کلام يک نفر را به يک جمع گسترده و گوناگون تسری دهم بايد بگويم که کمونيست های کارگری ايران نيز بهتر است قهرمان خود را در قامت آقای اسفنديار رحيم مشاعی، رئيس سازمان ميراث فرهنگی، ببينند که مجدانه مشغول تخريب و محو آثار باقی مانده از تاريخی است که در کلام خانم ماجدی «مملو از سرکوب های دهشتناک پادشاهی است».
اجازه دهيد سخنم را با شرح مختصری دربارۀ همين نکتۀ آخری تمام کنم. من نمی دانم چرا حزب خانم ماجدی پسوند «کارگری» بخود گرفته و زمين و زمان را به خودی و ناخودی ـ ببخشيد، به کارگری و غيرکارگری ـ تقسيم نموده و، در عين حال، معين نکرده است که سرپرستی کمونيست هائی که کارگر نيستند (مثل همهۀ رؤسای حزب خودشان) با چه تشکيلاتی خواهد بود که بوسيلۀ حزب ايشان «تصفيه» نشود؛ اما اين را می دانم که کمونيسم مارکسيستی بر بنياد تصديق وجود «ملت» ها و علائق تاريخی آنها، که از اشتراکات تاريخی و فرهنگی شان نشئات می گيرد، بوجود آمده و هرگز در پی برانداختن ارزش ها و چهره هائی که غرور و حيثيت و افتخار ملت ها را بوجود آورده اند نبوده است (در مورد «پول پوت» البته، بعلت قلت اطلاعم، اشاره ای نمی کنم). در واقع، درست بخاطر تشخيص همين مطلب بوده که مارکس و انگلس ـ و حتی لنين ـ در برابر پديدۀ «کوسموپوليتنيسم» (جهان وطنی عاری از ارزش های ملی فرهنگی) به پديدهء «انترناسيوناليسم» پرداخته اند که ما آن را در فارسی به «بين الملل مداری» ترجمه می کنيم. معنای انترناسيوناليسم آن است که «ملل» (ناسيون ها)، وجود جداجدای خارجی و واقعی دارند و کمونيسم می کوشد کاری کند که آنها در شبکه ای از روابط صلج آميز، دوستانه و عادلانه در کنار هم بسر برند؛ و چون وجود دارند ـ لااقل بخاطر تمييز دادنشان از يکديگر هم که شده ـ هر يک دارای ويژگی های خاصی هستند که می توان مجموع شان را شناسنامه و هويت هر ملتی دانست.
حتی در داخل «اتحاد جماهير شوروی» (يا «شورائی») در دوران لنين نيز «احساسات مليه» (يا به زبان روزا لوکزامبورک National Aspirations) مورد نفی قرار نگرفته، بزرگان افتخار آفرين گذشته، حتی اگر (همچون پوشکين) شاعر درباری هم بودند، مورد تکريم قرار گرفته و برای حفظ آرامگاه و مجسمه و حتی خانه و ميز و قلم شان بودجه تخصيص داده می شد. در عين حال، اين «اتحاد شورائی» هم با پيوستن داوطلبانهء ملت ها به يکديگر ـ و بخصوص همراه با برسميت شناختن «حق جدائی طلبی از اتحاديه» برای هر يک از آنان ـ تصور می شده است و واحد «ملت» سنگ بنای ايجاد «اتحاديه» بوده است. 
در واقع، مقابله کردن با احساسات و ارزش های ملت های مختلف، و کوشش در امحاء ويژگی های ملی آنها، يکی از مواريث شوم دوران استالين است. و من يقين دارم اعضاء محترم حزب کمونيست کارگری ايران دوست ندارند که خود را ميراث بر يکی از خون آشام ترين ديکتاتورهای تاريخ بدانند. 
بياد داشته باشيم که آفرينندگان اصلی نظريه های مارکسيستی، بعنوان آدميانی تحصيل کرده و مطلع و با سواد و فرهيحته، همگی به اهميت ارزش های ملی و مفاخر ملت ها واقف بوده و در راستای تکريم درخشش های تاريخی آنان اشاره های بسيار کرده اند، تا آنجا که شخص مارکس، با توجه به شرايط دلخراش عربستان چهارده قرن پيش، در مورد ظهور اسلام در شبه جزيرۀ عربستان از عنوان «انقلاب محمدی» نام برده و اين انقلاب را بخاطر گسست اش از رسوم و روابط اقتصادی قبيله ای و حرکت اش بسوی نوعی فرهنگ شهری بسيار ابتدائی ستوده است. حال اين دست آورد را مقايسه کنيد با دست آورد کورش بزرگ در هزار سال پيش از پيامبر اسلام تا اهميت تفکر و خرد کورش ايرانی برايتان روشن شود.
حال بدبختی را ببينيد که بخشی از ايرانيانی که خود را پيروان راه مارکس می دانند به ديگران خرده می گيرند که چرا رفته ايد و گشته ايد و «از ميان اوراق خونريز تاريخ ايران» يک نفر را که مبشر صلح و دوستی و بنيانگزار برسميت شناختن حقوق بشر و الغاء بردگی و آزادی عقيده بوده بيرون کشيده و عمل او را ستايش می کنيد؟ و چون چنين می کنيد معلوم است که عظمت طلب ايد و می خواهيد رژيم گذشته را احياء کنيد. (به معنای تلويحی سخن خانم ماجدی، مبنی بر اينکه احياء رژيم گذشته نوعی عظمت طلبی است، نيز کاری ندارم!)
و اينجاست که واقعاً دلم بحال آن مردم نيامده ای می سوزد که ايشان مقالهء خود را با توصيف آنان به پايان برده اند: «مردم خواهان يک زندگی آزاد، برابر و مرفه اند. مردم سعادت و رفاه و آزادی می خواهند... اين اميال و خواست مردم ايران را فقط کمونيسم کارگری می خواهد و می تواند تامين کند. يک دنيای بهتر آينده ايران را رقم می زند. مردم نمی خواهند به گذشته رجعت کنند، می خواهند به آينده ای با افق باز و شاد قدم بگذارند»؛
آری، دلم می سوزد وقتی مجسم می کنم که ـ در يک آيندۀ خيالی ـ اين ساکنان «پروار بندی» حرب کمونيست کارگری، نه تاريخی دارند، نه خاطره ای، و نه چيزی برای مغرور بودن در جامعۀ بين المللی اما، در عوض، بسيار مرفه و شاد و شنگول اند. 
البته يادمان هم باشد که يک قرن تجربهء انواع حکومت های کمونيستی نتوانسته مردمی شاد و مرفه، آنگونه که خانم ماجدی می گويد بيافريند؛ حال آنکه هيچ کدام از آن حکومت ها به قتل و فلع و قمع شخصيت های برجستهء تاريخی هم برنخواسته بودند. گويا اکنون قرار است اين نقيصه از جانب حزب کمونيست کارگری ايران برطرف شود!

Friday, October 24, 2008

نظر من اقتصاد دنیا وارد دوران رکود شدید یا دیپرشن (Depression)شد

بنظر من اقتصاد دنیا وارد دوران رکود شدید یا دیپرشن (Depression)شده. دلایل آن بر میگردد به تضادهای درونی سیستم سرمایه داری. بعدا به علل آن خواهیم پرداخت چرا که بحث مفصلیست.  یکی از دوستان در مورد بالا رفتن اخیر دلار سوال کرده بود که چگونه است که زمانی که اقتصاد امریکا به این روز افتاده دلار امریکا در برابر ارزهای دگر در حال بالا رفتن است.

پول مبحث نسبتا پیچیده و مفصلی است. قبلا تا حدودی در باره آن نظرم را توضیح داده بودم. شاید اگر دوستان علاقه به بحث در این زمینه داشته باشند مفصل تر صحبت کنیم.

بنظر من مبحث مهمی است.

 

اما اینروزها شاهد افزایش ارزش دلار امریکا هستیم. باید پدیده عجیبی باشد که درست در زمانی که اقتصاد امریکا وارد رکود شدیدی شده بجای آنکه دلار ضعیف تر شود در حال قوی تر شدن است. بنظر من سه علت وجود دارد.

 

 -1امریکا شاهد پدیده تورم منفی است که برای مدتی کوتاه ادامه خواهد داشت. تورم منفی یعنی بالا رفتن قدرت پول رایج. علت تورم منفی کمتر شدن حجم پول در سیستم نسبت به حجم کالاهای موجود در سیستم است. چطور این اتفاق میفتد؟ زمانی که سیستم اعتبار و وام دهی سقوط میکند (امریکا ) بانکها تمایلی به وام دادن ندارند. بنا براین از بانک مرکزی وام نمیگیرند و یا اگر میگیرند از آنطرف آنرا به کسی وام نمیدهند. در چنین شرایطی پول جدیدی که توسط بانک مرکزی خلق شده به گردش نمیفتد ولی از آنطرف در عین حال تولید کالاها کماکان ادامه دارد. نتیجتا حجم پول در سیستم ثابت مانده ولی حجم کالاها دایم در حال افزایش. چون حجم پول نسبت به حجم کالا کمتر میشود قیمت کالاها رو به کاهش است. بعبارت دگر پول (دلار) قدرت خرید بیشتری پیدا میکند. در امریکا قیمت بسیاری کالاها از جمله مسکن٬ اتوموبیل٬ سوخت٬ برخی مواد خوراکی رو به کاهش هستند. یا بعبارت دیگر قدرت خرید دلار در "داخل" در حال افزایش است.

 

2        این رکود خانمان سوز پدیده ایست که گریبانگیر تمام کشورهای سرمایه داری میشود. سرمایه های امریکایی که در خارج از امریکا سرمایه گذاری شده بودند در حال بازگشت به امریکا هستند. آمریکاییان در این شرایط بحرانی جای امنی برای سرمایه گذاری نمبینند و سرمایه های خود را در کشورهای دگر که به پول رایج آن کشورهاست به دلار امریکا تبدیل میکنند و به بانکهای امریکایی پس میفرستند. این عمل باعث بالا رفتن تقاضا برای دلار امریکا شده و در نتیجه قیمت آن نسبت به ارزهای دگر افزایش میابد.

 

 -  3د ر این شرایط برای سرمایه داران دنیا نیز امریکا با پشتوانه عظیم تر نسبت به بقیه کشورها جای امن تری برای سرمایه شان محسوب میشود. از اینرو برخی سرمایه های غیر امریکایی هم به آمریکا فرستاده میشوند که خود باعث تقاضای بیشتر برای دلار امریکاست. امریکا از چند لحاظ جای نسبتا امن تری است که شاید در آینده راجع به آن بحث کنیم.

 

همانطور که در بالا اشاره کردم تورم منفی پدیده دراز مدتی نیست. معمولا ترس از تورم منفی بیش از ترس از تورم مثبت برای سرمایه داران است چرا که تورم منفی منجر به ورشکستگی بسیاری سرمایه ها خواهد شد.

   


Friday, August 8, 2008

: پنجاه سال خبررسانی در آلمان درباره ايران، ب

: پنجاه سال خبررسانی در آلمان درباره ايران، ب
پنجاه سال خبررسانی در آلمان درباره ايران، با استناد به مجله اشپيگل، بخش پنجم، الاهه بقراط
اشپيگل در مارس ۱۹۷۹ نوشت: بسياری از کسانی که کمک کردند تا شاه و خاندان او سرنگون شوند، از نتيجه اين انقلاب خشنود نيستند. احتمالا يکی از اين ناراضيان بايد اين شعار را بر ديوار خيابانی در تهران نوشته باشد: "جاويد شاه، درود بر خمينی، مرگ بر سی و پنج ميليون احمق!"
خلاصه بخش پيش: پس از اصلاحات دهه شصت ميلادی، شاه با آرزوهای بزرگ در سياست داخلی، در نوسان‌های سياسی بين شرق و غرب، سرانجام در سياست خارجی جانب غرب و آمريکا را گرفت. برنامه‌های بزرگ اقتصادی بايد به ايران ياری می‌رساندند تا نه تنها به قدرت منطقه‌ای بلکه به يکی از «پنج کشور قدرتمند جهان» تبديل شود. در اين بخش با نگاهی به گزارش‌های اشپيگل می‌خوانيد که قدرت‌های جهانی، اعم از شرق و غرب، چگونه با سلاح نفت، زمين را زير پای شاه خالی می‌کنند و ايران را بلافاصله پس از انقلاب اسلامی به ورطه جنگی می‌فرستند که در آن همه سود بردند جز مردم ايران و عراق.
*****
در اين ميان، هر بار که پای برنامه‌های مشترک اقتصادی بين ايران و آلمان به ميان می‌آمد، گزارش‌های ناخوشايند از اشپيگل ناپديد می‌شدند. با اين همه، توافق سال ۱۹۷۳ مبتنی بر تأسيس يک پالايشگاه عظيم، ناکام می‌ماند. شاه برنامه‌های خود را برای کشورش در يک گفتگو با اشپيگل (۰۴ ژانويه ۱۹۷۴) مطرح می‌کند. در اين گفتگو او درباره منابع و امکانات ايران لاف زده و می‌گويد:«ما دو دليل قانع‌کننده برای تأسيس صنايع اتومبيل‌سازی داريم. يک دليل اين است که هيچ کشوری در جهان نمی‌تواند فولاد را به قيمتی که ما توليد می‌کنيم، توليد کند چرا که ما دارای منابع آهن و گاز هستيم و به همين دليل می‌توانيم فولاد را به نصف آن قيمتی توليد کنيم که شما توليد می‌کنيد. دليل دوم مساحت و فاصله عظيم شهرهای ماست. کشور ما کوهستانی است. به بسياری از مناطق نمی‌توان با اتومبيل رفت و آمد کرد. در طول ده سال آينده جمعيت کشور ما بالغ بر ۴۵ ميليون نفر خواهد شد. تا ده سال ديگر ما به قدرت خريد عظيمی دست خواهيم يافت. آن وقت ما درآمد سرانه‌ای در کشور خود خواهيم داشت مانند آنچه شما در جمهوری فدرال آلمان داريد».در پاسخ اين پرسش که آيا ايران قصد فروش اين اتومبيل‌ها را در بازار جهانی دارد، شاه می‌گويد:«چرا که نه؟ چه کسی می‌تواند با قيمتی که ما ارائه می‌کنيم، رقابت کند؟»اين برنامه‌ها اما به صورت آرزوهای پادشاهی که می‌خواست مرزهای امکانات خود را زير پا بگذارد، بايست بر روی کاغذ می‌ماندند. چرا که اگر بازار نفت عليه ايران به حرکت در می‌آمد، آنوقت اين برنامه‌ها محکوم به شکست ‌بودند. و اتفاقا درست همين حرکت خيلی زود روی داد. درآمدهای نفتی مرتب کاهش می‌يافتند و نمی‌توانستند توقعات موجود را پاسخ دهند.
سالهای دهه هفتاد سرشار از گزارش‌هايی درباره موقعيت اقتصادی ايران، برنامه‌های اقتصادی و روابط اقتصادی با ايران هستند. در طول دو سال، از سال ۷۴ تا ۷۶، هيئت تحريری اشپيگل سه گفتگو با شاه انجام می‌دهد. و هر بار پرسش‌ها بر سر اقتصاد، نفت و همکاری بين ايران و آلمان است. کاملا ديده می‌شود که برنامه‌‌های همکاری‌های اقتصادی ايران و آلمان مانند حباب صابون می‌ترکند و به جای آلمان، اين آمريکا و انگليس و فرانسه و ژاپن هستند که در ايران جا باز می‌کنند. يک سال بعد اشپيگل با شادی ناشی از شکست ديگری، گزارش می‌دهد: «وقتی که در سال ۱۹۷۴ سيل درآمدهای نفتی به ايران جاری شد، شاه اعلام کرد که در طول يک نسل ايران به يکی از پنج قدرت بزرگ جهانی تبديل خواهد شد. اما حالا پس از سه سال، رؤياهای يکی از آخرين پادشاهان مطلقه به يک سراب دسترسی ناپذير تبديل می‌شوند: جهش بزرگ به جلو، يک برنامه‌ريزی خطا بود. ريخت و پاش و تورم افزايش می‌يابد. چراغ‌های ايران، اين غول انرژی، يکی پس از ديگری خاموش می‌شوند» (ايران: رؤيای ناکام ابرقدرتی؛ جهش بزرگ با پای لنگ؛ ۱۵ اوت ۱۹۷۷).درباره دليل اين ناکامی اما اشپيگل پيش از اين، اگر چه خيلی کوتاه، گزارش داده بود: «از زمانی که عربستان سعودی و امارات متحده عربی نفت خود را ارزانتر از ديگر اعضای اوپک می‌فروشند، صادرات نفت ايران تا سی و هشت درصد، و درآمد سرانه آن تا بيست و سه و نيم ميليارد دلار کاهش يافته است. معلوم نيست که آيا شاه می‌تواند به مفاد قرارداد گاز با اتحاد شوروی عمل کند يا نه. چرا که کاهش توليد نفت همزمان به معنای کاهش توليد گاز است» (حساب منفی شاه؛ ۱۴ ژانويه ۱۹۷۷).غرب فقط از اين راه می‌توانست شاه را متوقف کند. و کرد. با نفت ارزان و کاهش درآمدهای نفتی، ديگر امکانی برای تحقق برنامه‌های رؤيايی باقی نمی‌ماند. غرب اينگونه فرش را از زير پای ايران کشيد.در سال ۱۹۷۸ افغانستان با يک کودتا به دامان اتحاد شوروی افتاد. «خطر سرخ» غرب را نگران ساخته بود. ايران بايد نقش ديگری بر عهده می‌گرفت و به يکی از اعضای استراتژيک به اصطلاح «کمربند سبز» تبديل می‌شد.امروز (ژانويه ۲۰۰۸) اشپيگل در مقاله‌ای زير عنوان «مبارزه بر سر پاکستان؛ سوء قصد به بی‌نظير بوتو، القاعده و بمب اسلامی» درباره «آژير خطر سبز» (۳۱ دسامبر ۲۰۰۷) می‌نويسد. ليکن ظاهرا هيچ کس علاقه و وقت ندارد تا به اين موضوع بپردازد که کی، چگونه و کجا اين آژير خطر آغاز شد.به اين ترتيب، نخستين ماههای سال ۱۹۷۹ با يک گفتگو با زمامدار جديد ايران به پايان می‌رسند: آيت‌الله خمينی. گفتگو درباره «نقش دين در حکومت» است. هنوز دو ماه از اين مصاحبه نمی‌گذرد، که همگان در خيابان‌های تهران به «نقش دين» پی می‌برند.«يا روسری يا توسری» عنوان يکی از گزارش‌های اشپيگل است که توسط يکی از اعضای تحريری اين مجله به نام اريش ويدمان Erich Wiedemann درباره «زندگی روزانه انقلابی در ايران» تهيه کرده است. او می‌نويسد: «بسياری از کسانی که کمک کردند تا شاه و خاندان او سرنگون شوند، از نتيجه اين انقلاب خشنود نيستند. نه بازرگان نخست وزير، و نه ميليونها ايرانی که با اين انقلاب شغل خود را از دست داده‌اند. احتمالا يکی از اين ناراضيان بايد اين شعار را بر ديوار خيابانی در تهران نوشته باشد: «جاويد شاه، درود بر خمينی، مرگ بر سی و پنج ميليون احمق!» (۱۹ مارس ۱۹۷۹).
پس از انقلاب اسلامی ايران پس از انقلاب اسلامی برای آلمان چه اهميتی داشت؟ ديگر ملايان بر اريکه قدرت تکيه زده‌ بودند. بنا بر يکی از تيترهای اشپيگل که با عاريت از شعر حافظ و آنچه مردم آن زمان در کوچه و بازار می‌خواندند: ديو چو بيرون رود، فرشته در آيد، «ديو» رفته و «فرشته» آمده بود. حال، مجله اشپيگل درباره چه چيز گزارش می‌دهد؟ چگونه و چرا؟پيش از آنکه خمينی با يک جت فرانسوی به تهران پرواز کند، تمامی برنامه‌های اقتصادی ايران با کشورهای غربی، از جمله با آلمان، متوقف شده بودند. تأسيسات نيمه‌کاره مانند مخروبه به نظر می‌رسند. آمريکايی‌ها نيز ديگر در ايران نيستند. عقب‌نشينی آمريکا از ايران، بسياری از حکومت‌های حاشيه خليج فارس را دچار نگرانی ساخت. شوروی‌ها تلاش می‌کنند عربستان سعودی را به سوی خود جلب نمايند. کشورهای صنعتی در برابر يک بحران نفتی جديد قرار گرفته‌اند. ايران، اين دومين توليدکننده نفت جهان، می‌خواهد شيرهای نفت خود را ببندد. اشپيگل گزارش می‌دهد: «کسب قدرت برای آيت‌الله خمينی آسانتر از حفظ آن بود» چرا که در برابر تصورات اسلامی او از حکومت و دولت، مقاومت وجود دارد. با گذشت زمان اما حفظ قدرت برای خمينی بيش از پيش آسان می‌شود. از يک سو با اعدام‌های سازمان‌يافته مخالفان انقلاب اسلامی و به وسيله سرکوب همگانی که از هزار و چهارصد سال پيش يکی از ابزار شناخته شده اسلامی‌هاست، و از سوی ديگر با مردمی نشئه و مدهوش يک زندگی جديد در آزادی و رفاه که آگاه نيست چه در حال روی دادن است. مردم اطاعت می‌کنند، بدون آنکه فکر کنند. در عوض آيت‌الله خمينی و «فداييان اسلام» با فکر روشن و برنامه‌های مشخص حکومت می‌کنند.نتيجه اين وضعيت نمی‌تواند چيز ديگری غير از اين گزارش اشپيگل باشد: «در حالی که اقليت‌های قومی مانند کردها و بلوچ‌ها برای استقلال خود می‌جنگند، اقليت‌های مذهبی مانند يهوديان در ايران بيش از پيش مورد فشار قرار می‌گيرند» (در انتظار و دعا؛ ۰۵ مارس ۱۹۷۹). سرکوب خشن در سراسر کشور گسترش می‌يابد. اقليت‌های قومی و مذهبی، دانشجويان، زنان، دگرانديشان، چپها و ليبرالها، همگی با خشونت تمام قلع و قمع می‌شوند در حالی که خارج از ايران، اروپاييان در کنار شوروی‌ها تلاش می‌کنند از غيبت آمريکا به بهترين شکل به سود خود استفاده کنند.آلمان نمی‌خواهد ايران را زير فشار قرار دهد. اشپيگل می‌نويسد: «با وجود فشار آمريکا، آلمان قصد مشارکت در فشار اقتصادی بر ايران را ندارد. به نظر آلمان اين نوع فشارها برای هيچ کس سودی در بر ندارد» (از قرار معلوم مجبوريم؛ ۱۷ دسامبر ۱۹۷۹).در دهه هشتاد نيز بر سر حمله نظامی هدفمند آمريکا به تأسيسات نظامی ايران حدس و گمان زده می‌شد. «جنگ» حتی اگر هرگز روی ندهد، ليکن همواره برای خبرگزاری‌ها و رسانه‌ها به عنوان «خبر بزرگ» Big News عمل می‌کند.خيلی زود پس از انقلاب اسلامی، همه اخبار و گزارش‌ها در يک قاب جديد و هيجان‌انگيز، ارائه می‌شوند. نخست ماجرای گروگانگيری در سفارت آمريکا در تهران (۴ نوامبر ۱۹۷۹ تا ۲۱ ژانويه ۱۹۸۱) و بعد جنگ ايران و عراق (۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ تا ۲۰ اوت ۱۹۸۸).۴۴۴ روز گروگانگيری برای رسانه‌ها يک رؤيای خبری به شمار می‌رود. علاوه بر اين يک اکازيون جالب مانند هشت سال جنگ هم بر آن افزوده شد. جنگی که طی آن، شرق و غرب، و حتی اسراييل به هر دو طرف اسلحه می‌فروختند. سالهای دهه هشتاد پر از گزارش‌های مختلف درباره تجارت اسلحه هستند. «اسلحه‌های شوروی برای عراقی‌ها و ايرانی‌ها، هواپيماهای آمريکايی که از ليبی برای آيت‌الله تدارکات تسليحاتی می‌فرستند، هواپيماهای شوروی که دستگاه‌های نظامی از عربستان سعودی برای عراق می‌برند، اسراييلی‌ها که با موافقت سوريه از طريق بيروت برای ايران وسايل نظامی می‌فرستند. ظاهرا برای کسانی که به جنگی که در منطقه سرشار از ذخاير نفتی در گرفته است، ياری می‌رسانند، دشمنی‌های قديمی به شمار نمی‌آيند... اينکه دو طرف [ايران و عراق] تا کی می‌توانند به اين جنگ، که گاه از سوی آمريکاييان زير عنوان «جنگ ميکی ماوس» به مسخره گرفته می‌شود، ادامه دهند، به دليل شمار زياد کسانی که به اين جنگ آن هم بطور نامنتظره و غير قابل حساب کمک می‌کنند، اصلا قابل پيش‌بينی نيست» (ايران و عراق: چه کسی به آنها اسلحه می‌دهد؟؛ ۲۴ نوامبر ۱۹۸۰).در همين زمان اما کمر مردم ايران زير فشار ترور و سرکوب دولتی خم شده است. «فضايی مانند آنچه بر انقلاب فرانسه در دوران روبسپير حاکم بود، بر آسمان ايران سنگينی می‌کند. مردم از دستگيری و اعدام می‌ترسند. و ملايان از کسانی وحشت دارند که با عمليات تروريستی هر بار دست به سوء قصد می‌زنند بدون آنکه هويت آنها معلوم شود» (ايران: پدران بايد فرزندان خود را معرفی کنند؛ ۰۷ سپتامبر ۱۹۸۱). ترورهای آن زمان با اينکه بسياری به عنوان مجرم و افراد مظنون اعدام شدند، ليکن هرگز روشن نشد که کار چه کسانی بوده است.اشپيگل بر اساس نامه يک شاهد عينی که به آيت‌الله خمينی نوشته بود، زير عنوان «روز خون و آتش» درباره صادق خلخالی، حاکم شرع بدنام گزارش می‌دهد که گاه در هر ساعت تا هفتاد حکم اعدام صادر می‌کرد.گزارش‌های سال‌های دهه هشتاد مملو از خون، اعدام، جنگ و سرکوب است. اين واقعيات اگرچه در آن دوران چهارچوب‌های ژورناليستی را درباره ايران تعيين می‌کرد، ليکن همزمان تصويری بسيار منفی از ايران به طور عام به نمايش می‌گذاشت. درباره مقاومت‌ها و دگرانديشان گزارشی داده نمی‌شود. تصوير زمامداران اسلامی و حکومت الله (اين عنوان را رسانه‌های آلمان با علاقه به کار می‌برند) به تصوير ايران و مردم آن تبديل می‌شود. بر اساس همين تصوير، ايرانيان نه تنها در آمريکا و از سوی آمريکاييان، که به هر حال دلايل خود را برای احساسات منفی خود نسبت به ايرانيان داشتند، بلکه هم چنين در اروپا زير فشارهای اجتماعی قرار می‌گيرند. در رسانه‌های آلمان هيچ مرزی بين حکومت الله که ايرانيان را سرکوب و اعدام می‌کند، با ايرانيانی که سرکوب و اعدام می‌شوند، وجود ندارد. به ندرت می‌توان گزارشی درباره مقاومت در ايران يافت تا به اين وسيله بتوان نه تنها تصوير کشوری را که در حال غرق شدن در بنيادگرايی اسلامی بود، کمی ملايم کرد، بلکه بتوان از اين راه کمی هم به مقاومت‌کنندگان ياری رساند. به اين ترتيب تصوير ايرانيان در قاب منفی وحشت در سراسر جهان به نمايش در می‌آيد.شايد بتوان اين شرح کوتاه اشپيگل را به عنوان نمونه تصوير ايران در دهه هشتاد ارائه کرد: «آيت‌الله احساس اطمينان می‌کند: هزاران ايرانی که در برابر حکومت وی مقاومت می‌کردند، اعدام شدند. توده مردم در وحشت بسر می‌برد. تنها خطری که اکنون رژيم را تهديد می‌کند، دوگانگی درونی خود ملايان است» (۱۱ ژانويه ۱۹۸۲).ولی نه اطمينان آيت‌الله، نه مقاومت مخالفان و نه دوگانگی درونی حکومت، هيچ کدام چون عناصر ثابت باقی نماندند. بی‌اطمينانی رژيم، گسترش دامنه مخالفان و جنبش‌های اجتماعی و تشديد تناقضات درونی حکومت، به مثابه پيامدهای ناگزير نظام حاکم بر ايران بيش از پيش به عناصر غالب مناسبات سياسی تبديل شدند.