Thursday, November 20, 2008

ثروت ایرانی – مغازه های دو میلیارد تومانی


ثروت ایرانی – مغازه های دو میلیارد تومانی

می دونید قیمت یک مغازه شش متری در بازار طلافروشهای تهران چنده؟ به نوشته روزنامه دنیای اقتصاد: يك ميليارد و 800 ميليون تومان. می دونید اوباما برای اون تبلیغ معروف تلویزیونیش چه قدر خرج کرد؟ 5 میلیون دلار. یعنی فقط دو تا از بازاریهای تهران می تونند با فروش مغازه های خودشون مثل اوباما 30 دقیقه تبلیغ در بهترین ساعت هر چهار تلویزیون معروف امریکا (NBC, CBS, Fox , Univision) پخش کنند!

یا یک جور دیگه نگاه کنید: درآمد رافائل نادال بهترین بازیکن تنیس جهان در سال 2008 بعد از بازی در دهها تورنمنت بوده 6.5 میلیون دلار. یعنی بهترین بازیکن تنیس جهان اگر در تهران زندگی می کرد با کل درآمد امسالش نمی تونست مغازه ای بزرگتر از 22 متر در بازار تهران بخره!



روت ایرانی پدیده ای جدید است و هنوز کمتر در موردش صحبت می شه. ثروت ایرانی خیلی چیزها را تغییر خواهد داد. در دولت. در بیرون دولت. در مردم. در روابطشون. مثلا اگر یک تاجر باشی بازار عجیب و جدیدی برای محصولاتت به وجود اومده. ثروتمند ایرانی هم مثل همه ثروتمندان به سواچ و مرسدس و آرمانی و لویی ویتان و رولکس و ورساچی علاقمند است. (می دونستید حتی سایتی فارسی داریم که خیلی جدی دستبند برلیان شش میلیون تومانی آنلاین می فروشه؟)

ثروت ایرانی خیلی چیزها را تغییر خواهد داد. خودتون را برای این تغییرات آماده کنید.


از قدیمها

Friday, October 31, 2008

کورش و عصبانيت کمونيستی! کورش و عصبانيت کمونيستی!

کورش و عصبانيت کمونيستی! جمعه گردی های اسماعيل نوری علا

اسماعيل نوری علا
به راستی نمی دانم ملت ايران با خانم ماجدی چه بدی کرده که ايشان، در مقام ميراثی خود در رهبری حزب کمونيست کارگری، علاقه دارند کارگران ايران از زير بوته در آمده باشند و به ياد نياورند که روزگاری در سرزمين شان ـ مطابق اسناد ترديد ناپذير تاريخی ـ کارگران زن و مرد يک سان حقوق می گرفتند، مرخصی بارداری و بيماری داشتند، برای بچه هاشان مهد کودک فراهم بود، و حقوق ماهانه شان هيچ گاه عقب نمی افتاد؟

esmail@nooriala.com

بچه که بوديم آخوندی در محلهء ما زندگی می کرد که گهگاه منبر هم می رفت و برای بچه های محل از کرامت های امام اول شيعيان، که خودش او را «آقام علی مرحبا!» می ناميد، يادم است تعريف می کرد که يک بار، در يکی از جنگ های با کفار، آقام علی مرحبا خيلی جوشی شد و شروع کرد به کشتار کافران و يکی يکی شان را با ذوالفقار از وسط دو شقه می کرد. کفار از ترس پا به فرار گذاشتند و لشگريان اسلام آمدند که آقام علی مرحبا را آرام کنند اما خون چنان جلوی چشم حضرت را گرفته بود که با ذوالفقار دو سه تا از لشگريان خودی را هم نصفه کرد و بقيه پا بفرار گذاشتند و چند نفری هم رفتند سراغ دلدل، اسب آقام علی مرحبا، و از او ـ که زبان انس و جن را می فهميد ـ خواهش کردند که حضرت را آرام کند. دلدل رفت کنار حضرت تا به زبان اسبی خودش چيزی بگويد، اما آقام علی مرحبا او را هم دو شقه کرد. کار داشت بيخ پيدا می کرد که خداوند متعال در عرش برين نگران شد و حضرت جبرائيل را فرستاد تا جلوی آقام علی مرحبا را بگيرد. اما خشم ايشان هنوز فروکش نکرده بود و، در نتيجه، با يک ضربت بال جبرائيل را هم قطع فرمودند...
باری، پريروز (هفتم آبان) که چند سالی است از جانب کميتهء نجات پاسارگاد روز کورش اعلام شده، يکی از دوستان جوانم از تهران آدرس مقاله ای را روی اينترنت برايم فرستاد، در يکی از سايت های حزب کمونيست کارگری، با عنوان «گراميداشت روز کورش، نوستالژی رژيم گذشته! مردم نه ايران اسلامی و نه ايران اهورايی نمی خواهند!» (بگذريم که منفی در منفی مثبت می شود و اين عنوان معنای عکس بخود می گيرد. اما به ما چه، ما که معلم ديکته و انشای کسی نيستيم). باری، و به همراه اين مقاله يادداشتی فرستاده بود مبنی بر اين که مقاله مال هفتم آّبان سال پيش است اما يکی دو نفر را می شناسم که از هواداران حزب کمونيست کارگری هستند و امسال مقاله را تکثير و در هر کجا که توانسته اند پخش کرده اند تا ـ لابد، به خيال خودشان ـ جلوی عشق و علاقه مردم را به کورش بگيرند و آن ها را از «ناسيوناليست» شدن نجات دهند
مقاله را که خواندم قيافۀ دوست گرامی خانم آذر ماجدی را در حين نوشتن آن مجسم کردم و بی اختيار به ياد آقام علی مرحبا افتادم. خشمی ديدم چندان غليظ که موجب شده ايشان هم از دوست و دشمن نگذرند و، جوش آورده از يک طغيان پايان ناپذير، حساب اين «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی» را که «بار ديگر به کورش آويزان شده است» و «از مدتی پيش در سايت هايشان به استقبال روز ۷ آبان رفته اند» و «نويسندگان شان در مدح کورش و تاريخ و فرهنگ پرافتخار ايران نوشته اند» را رسيده اند (در اينجا نيز تعويض فاعل جمله از من نيست و مطلب با امانتداری نقل شده). 
در عين حال، از آنجا که من نيز در اين جرم ها که ايشان بر شمرده اند شريکم، فکر کردم جمعه گردی اين هفته را به همين مطالبی که ايشان رديف کرده اند اختصاص دهم و ببينم که منشاء اين خشم آقام علی مرحبائی ايشان چيست و چرا مشغول قطع بال و پر ما هواخواهان برقراری روز گراميداشت کورش بزرگ شده اند.
بگذاريد کار را با چند پرسش آغاز کنم. آيا ايشان از «ناسيوناليسم» دلخورند يا از «ناسيوناليسم عظمت طلب» و يا از «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی»؟ هرکس که دستی از دور بر آتش داشته باشد می داند که اين مقولات با هم متفاوتند و هر کدام جايگاه انديشگی ويژه ای را عرضه می کنند. علت مخالفت ايشان با «ناسيوناليسم» احتمالاً ناشی از همان نگاه کوتاه بينی است که حاضر نيست دو قدم به قبل از پيدايش دولت ـ ملت ها برود و دريابد که آنچه با نام ناسيوناليسم به حکومت هيتلر و موسولينی انجاميد هيچگونه ربطی به ناسيوناليسم تاريخی ندارد. نه اين «ناسيون» (ملت) آن ناسيون قديمی است و نه آن «ناسيوناليسم» (ملت گرائی يا ملی گرائی) با نازيسم و فاشيسم مدرن اروپا نسبتی دارد. در گذشته، من در تفريق اين معانی مطالبی نوشته ام و در اينجا تفصيل نمی دهم. کافی است به اين اشاره کنم که ناسيوناليسم، بعنوان يک پديدهء منتشر بشری، هميشه بوده و هميشه هم خواهد بود و بزرگان سوسياليسم و حتی کمونيسم هم آن را برسميت شناخته اند، چنانکه اندکی بعد شرح خواهم داد. 
اما شايد ايشان نه به ناسيوناليست ها (در معنای گستردۀ آن) که به «ناسيوناليست های عظمت طلب» اعتراض دارند، يعنی کسانی که می خواهند با گراميداشت روز جهانی صدور منشور حقوق بشر از جانب کورش هخامنشی «عظمت از دست رفته» را بازسازی کنند. البته ايشان در هيچ کجای خونريزی قلمی خود توضيح نمی دهند که معنای بازسازی عظمت گذشته ای که خشم ايشان را برانگيخته چيست. آيا اگر ما، يعنی مجموعۀ کسانی که خود را ايرانی می دانيم و ديگران هم ما را ايرانی می شناسند، بگوئيم که اولين سند قابل قبول تمام دنيا دربارۀ حقوق بشر را يک ايرانی ـ آن هم در ۲۵۴۷ سال پيش ـ منتشر کرده، دروغگوئی کرده و خواسته ايم «عظمت طلبی» کنيم؟ آيا گراميداشت روز صدور منشور حقوق بشر کورش موجب طرح ادعاهای ارضی و تجاوزکارانه نسبت به همسايگان، يا ادعاهای نژادی و تفاخر به خون می شود؟ آيا اگر يکی از ميان ما «ناسيوناليست های طرفدار انديشۀ کورش» گفته باشد (از مقالۀ ايشان نقل می کنم) که «کورش، [بعنوان] نمايندۀ هويت ايرانی، فرهنگ و خرد جاويدان ايرانی را برای همۀ جهانيان نهادينه کرد. [و] روزی که نخستين اعلاميه جهانی حقوق بشر، صادر شد جهانيان را به آزادی و برابری و نيکبختی اميدوار کرد»، حرف گزافی زده است؟ آيا ايشان معتقدند که کورش ايرانی نبوده و، پس، ايرانيان حق ندارند او را بخود نسبت دهند؟ يا آيا ايشان معتقدند که کورش مفاد منشور حقوق بشرش را از شکم مادر با خود آورده و جامعه ای که او در آن رشد و نمو کرده نمی توانسته اينگونه افکار را در ذهن او تلقين کند؟ يا آيا ايشان معتقدند که ايرانی اصلاً «خرد» ندارد و مفاد منشور کورش هم چندان «خردمندانه» نيست که بشود گرامی اش داشت؟ و آيا اگر يکی از ميان ما ادعا نمايد که اجرای مفاد منشور کورش می تواند «جهانيان را به آزادی و برابری و نيکبختی اميدوار کند» راه خطا رفته است؟ آيا خانم ماجدی ترجيح می دهند که ما ايرانيان جهانيان را به آزادی و برابری و نيکبختی اميدوار نکنيم و با همين زبان اتم خواه خمينی و خامنه ای و احمدی نژاد با آنها سخن بگوئيم؟
يا شايد ايشان با ترکيب «ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی» مخالفند و ايرانيان را لايق عظمت طلبی، آن هم از طريق مفاخره به بزرگان انسان دوست شان و نه جباران خونريزشان، نمی دانند. ايشان پرخاشگرانه می نويسند: « براستی کدام شکوه و افتخار؟ تاريخ ايران مملو از سرکوب های دهشتناک پادشاهی است!» من البته بهيچ وجه منکر بخش دوم سخن ايشان نيستم اما بنظرم می رسد که ايشان زياد هم اهل مطالعات تاريخی نبوده و دربارهء تاريخ ايران تکرارگوی نظرات عاميانه ای هستند که در بين چپ های دست سوم ايرانی رايج است، و آنچه هائی را مطرح می سازند که چندان با واقعيت تاريخی وفق نمی دهد. مگر اينکه خالد بن وليد و چنگيز مغول و هلاکوخان را هم ايرانی بدانيم. يعنی، ايشان فقط نيمۀ خالی ليوان را می بينند و آن را به کل ليوان تسری می دهند. تازه، کدام ملتی است که پادشاهان خونريز نداشته باشد و از لای اوراق تاريخش خون نچکد؟ اما کدام ملتی هم وجود دارد که فکر حقوق بشر، آزادی مذاهب و عقايد، جدائی مذاهب از حکومت، آزادی انتخاب مکان زيست، و رعايت حال مردمان گوناگون را بصورت قانون درآورده باشد؟ کدام ملت فاتحی است که در روز فتح يک ابرکشور ديگر فرمان عفو عمومی بدهد، سربازان را از آزار مردم باز بدارد، و به ارزش ها و باورهای محلی احترام بگذارد؟ کدام ملت است که برای اولين بار در سه هزاره پيش فرمان لغو بندگی را صادر کند؟ من پرسش هايم را به همان سال های کورش هخامنشی محدود می کنم تا خانم ماجدی دچار خشم بيشتر نشوند. آيا در اينها که گفتم هيچ «شکوه و افتخاری» وجود ندارد و ما محکوميم که همواره خود را فرزندان شاه سلطان حسين و آقامحمد خان قاجار و... بدانيم؟
ايشان می پرسند که «خرد ايرانی ديگر چگونه پديده ای است؟ آيا خرد هم مليت دارد؟» و غافلند از اينکه اگر خرد چيزی در حدود «روش راه بردن عقل» باشد، آنگاه هر فرهنگ و هر ملتی در طول تاريخ خود روشی را با آزمون و خطا پرداخته و بکار برده است. و اين تقصير من نيست اگر، مثلاً، خدای اعراب باديه در ۱۴۰۰ سال پيش خدای معجزۀ موسوی و شق القمر نبوی بوده است و خدای فردوسی ما ـ که از قول تاريخی دو هزار ساله می نوشته ـ «خداوند جان و خرد» نام داشته است. می گوئيد ما نبايد به اين بنازيم و بايد هميشه بياد داشته باشيم که ملتی خرافات زده و تا گلو در مذاهب بی خردانه فرو رفته هستيم؟ 
من براستی نمی دانم ملت ايران با خانم ماجدی چه بدی کرده که ايشان، در مقام ميراثی خود در رهبری حزب کمونيست کارگری، علاقه دارند کارگران ايران از زير بوته در آمده باشند و بياد نياورند که روزگاری در سرزمين شان ـ مطابق اسناد ترديد ناپذير تاريخی ـ کارگران زن و مرد يک سان حقوق می گرفتند، مرخصی بارداری و بيماری داشتند، برای بچه هاشان مهد کودک فراهم بود، و حقوق ماهانه شان هيچگاه عقب نمی افتاد. و يا آيا عيبی دارد اگر آقای اسانلو (که معلوم نيست از کی ملک طلق حزب کمونيست کارگری شده است) آگاه شود که اگر در عصر ديگری در ايران بدنيا آمده بودند کسی ايشان را، به جرم بيان خواست های کارگری، زبان نمی بريد و به شکنجه دچار نمی کرد؟
اين همه گفتم اما هنوز به گره کور علت واقعی خشم خانم ماجدی نپرداخته ام. ايشان خوشبختانه دليل اصلی خشم خويش را نيز صريحاً بيان می دارند، آنجا که می نويسند: «اينها خواهان زنده کردن رژيم گذشته هستند. اينها در نوستالژی رژيم گذشته گريان اند. به ياد پدر تاجدارشان کلاه از سر برمی دارند». من از اين سخن سخيف تر و عاميانه تر کمتر شنيده ام. «اين ها» کی هستند که ماهيت شان اينگونه نزد خانم ماجدی آشکار است؟ در کجا سخنی گفته اند که حمل بر سلطنت طلبی و پادشاهی خواهی آنان باشد؟ از کدام يک از سخنان آنها دربارهء منشور حقوق بشر کورش، يا خردی که سازندۀ آن است، و يا سرزمينی که چنين «نگاه به انسان» را پخته و پرداخته است بوی آن می آيد که می خواهند سلطنت محمدرضا شاه را به ايران برگردانند؟ گويا ايشان فراموش کرده اند آن «پدر تاجدار» ـ که به هر تعبيری بگيريم پدر تاجدار خانم ماجدی هم بوده است ـ ديگر وجود خارجی ندارد، و زير سنگ های گران مسجد رفاعی از شر من و ايشان راحت شده است، و بازگشت او که سهل است بازگشت پسر او نيز ـ در شکل اعادهء «رژيم گذشته» ـ ديگر ممکن نيست. گيرم ما کوتاه بيائيم، همين خانم ماجدی و حزبش که قرار است کوتاه نيايند و تا آخرين قطره خون خود را در راه مسدود ساختن بازگشت سلطنت به ايران فدا کنند. 
اما طرفه تر از همه اينکه تنها سخنانی از اين «سلطنت طلبان» که در مقالهء ايشان نقل می شود برگرفته ای است از سخنان آقای مهندس کورش زعيم، يک عضو سرشناس جبهه ملی، که در هفتم آبان سال گذشته سفری به پاسارگاد داشته و در آنجا گفته که بهتر است روز کورش بزرگ را روز ملی ايران هم بخوانيم. يعنی، براستی، خانم ماجدی نمی داند که اگر کسی من اسماعيل نوری علا را ـ که عضو تشکيلات خاصی نيستم ـ سلطنت طلب بخواند (که برخی نامردمان خوانده اند) اين عنوان به من بيشتر می چسبد تا به مهندس زعيمی که در هيئت اجرائی جبههء ملی نشسته است. من اصلاً به شک افتاده ام که آيا خانم ماجدی می داند که جبهۀ ملی چيست؟ اگر ايشان می گفتند که «اينها» می خواهند حکومتی بورژوائی ـ ليبرالی (که البته مورد نفرت حزب کمونيست کارگری است) برقرار کنند حرفشان بيشتر می چسبيد تا سلطنت طلب بخواندشان. اگر ايشان لااقل ـ در حين مطالعات سياسی خود ـ آخرين منشور جبهۀ ملی را هم خوانده بودند می دانستند که اين جبهه رسماً خواستار برقراری جمهوری در ايران است (که من البته با اين اعلام موضع مخالفم؛ بخاطر اينکه جبهه را از جبهه گی می اندازد و از ملت ايران برای آينده اش سلب اختيار می کند. مگر اينکه جبهه خود را يک حزب سياسی بداند که آنگاه موضوع البته فرق می کند ـ مطلبی که پرداختن مفصل به آن در اينجا جايز و ممکن نيست).
باری، سرکار خانم ماجدی به اين نکته توجه نمی کنند که آدمی که می خواهد کار سياسی کند اقلاً بد نيست چهار تا و نصفی آدم سياسی ديگر را ـ که حکم رقبای او را هم دارند ـ بشناسد و فرق آنها را با هم بداند و بفهمد که، مثلاً، نمی توان سخنان آقای داريوش همايون و گفته های آقای مهندس زعيم را يک کاسه کرد و از آن «مانيفست زنده کردن رژيم سابق» را، آن هم با مدد گرفتن از انفاس قدسیۀ کورش هخامنشی، استخراج نمود. اين نوع برخورد و طرز فکر ضرر اولش به همان تشکيلاتی می خورد که پايش که برسد معلوم می شود مدعی آن است که رهبری همهء جنبش های داخل کشور ـ از کارگری گرفته تا دانشجوئی و زنان ـ را يکجا بر عهده دارد.
من نمی دانم چرا دوستانی همچون خانم ماجدی، که در گذشتۀ ايران هيچ بارقه ای از نور رستگاری نمی بينند، و افتخار به دست آوردهای انسانی گذشتگان را نادرست می دانند، و همۀ جنبش های جوانان ما را خالی از هويت و تاريخ می بينند، و با اين نفرت از گذشته سخن می گويند، اينقدر وقت شان را صرف يک ملت از زير بوته درآمدهء بی هويت و بی پدر و مادر می کنند. اصلاً، با اين عقايد ضد ناسيوناليستی و ضد ميهن دوستی، چرا نمی روند حزب شان را در خدمت يک ملت «آدم حسابی» بگذارند و وقت عزيزشان را صرف يک عده مردم خون آشام در سراسر تاريخ می کنند؟ بنظر می رسد که در نوع عقيدۀ ايشان برای مقولاتی همچون پای بندی به خاک و وطن و ميهن و «من آنم که ابوعلی سينا دانشمند بود» جائی وجود ندارد. خوب، آيا بهتر نيست خيال همه را راحت کنند و اصلاً با دانش و تبحری که در زبان انگليسی دارند مقالاتشان را برای آنانی بنويسند که قدر سخن ايشان را می دانند؟ بهر حال اگر دری به تخته بخورد و حزب ايشان بر مسند قدرت قرار گيرد لابد قصد دارد چيزی مثل «اتحاد جماهير شورائی ايران» را برقرار نمايد. در آن صورت چه چيزهائی «ايرانيت» اين حکومت را تعيين می کند و آيا ايشان به کسی اجازه خواهد داد که به ديدار آرامگاه کورش برود و يا منشور حقوق بشر او را گرامی بدارد. آيا حکومت شورائی ايشان سد سيوند را که می رود تا آرامگاه کورش به مخروبه تبديل کند خراب خواهند کرد يا آن را به همان بهانه ها که حکومت اسلامی اقامه می کند برقرار نگاه خواهند داشت؟ 
باری، ما ناسيوناليست های ايرانی که خود را نه عظمت طلب بلکه واقع بين و آينده نگر و سازنده می دانيم، به اين باور رسيده ايم که ملت ها ـ حتی در ميدان بازی فوتبال و المپيک و جام جهانی ـ محتاج داشتن هويت و افتخارند و چه بهتر که، بجای تفاخر به امام زين العابدين بيمار و امام خمينی و استالين سفاک، به کسانی و چيزهائی افتخار کنند که بشود بمددشان هم راهی برای احترام گذاشتن به انسان ها و جدی گرفتن حقوق شان باز کرد، و هم ـ در سطح بين المللی ـ سری توی سرها در آورد. 
و من يکی، صريح بگويم، نوع نگاه دوست گرامی، خانم آذر ماجدی، را در اين مورد به نگاه آيت الله خلخالی بسيار نزديک می يابم که دوست داشت در کنار کشتن موجودات زنده ـ از قورباغه و گربه گرفته تا ناسيوناليست و مجاهد و فدائی و کمونيست ـ قبرهای آدم های سرشناس را خراب کند، تخت جمشيد را با بولدوزر ويران سازد و کاری کند که از شناسنامهء ما جز يک صفحه مهر انتخابات جمهوری اسلامی و يک صفحهء مهر جيره بندی ارزاق (که رسم حکومت های کمونيستی هم بوده) چيزی باقی نماند.
در واقع، من اگر بخواهم، به سبک خانم ماجدی کلام يک نفر را به يک جمع گسترده و گوناگون تسری دهم بايد بگويم که کمونيست های کارگری ايران نيز بهتر است قهرمان خود را در قامت آقای اسفنديار رحيم مشاعی، رئيس سازمان ميراث فرهنگی، ببينند که مجدانه مشغول تخريب و محو آثار باقی مانده از تاريخی است که در کلام خانم ماجدی «مملو از سرکوب های دهشتناک پادشاهی است».
اجازه دهيد سخنم را با شرح مختصری دربارۀ همين نکتۀ آخری تمام کنم. من نمی دانم چرا حزب خانم ماجدی پسوند «کارگری» بخود گرفته و زمين و زمان را به خودی و ناخودی ـ ببخشيد، به کارگری و غيرکارگری ـ تقسيم نموده و، در عين حال، معين نکرده است که سرپرستی کمونيست هائی که کارگر نيستند (مثل همهۀ رؤسای حزب خودشان) با چه تشکيلاتی خواهد بود که بوسيلۀ حزب ايشان «تصفيه» نشود؛ اما اين را می دانم که کمونيسم مارکسيستی بر بنياد تصديق وجود «ملت» ها و علائق تاريخی آنها، که از اشتراکات تاريخی و فرهنگی شان نشئات می گيرد، بوجود آمده و هرگز در پی برانداختن ارزش ها و چهره هائی که غرور و حيثيت و افتخار ملت ها را بوجود آورده اند نبوده است (در مورد «پول پوت» البته، بعلت قلت اطلاعم، اشاره ای نمی کنم). در واقع، درست بخاطر تشخيص همين مطلب بوده که مارکس و انگلس ـ و حتی لنين ـ در برابر پديدۀ «کوسموپوليتنيسم» (جهان وطنی عاری از ارزش های ملی فرهنگی) به پديدهء «انترناسيوناليسم» پرداخته اند که ما آن را در فارسی به «بين الملل مداری» ترجمه می کنيم. معنای انترناسيوناليسم آن است که «ملل» (ناسيون ها)، وجود جداجدای خارجی و واقعی دارند و کمونيسم می کوشد کاری کند که آنها در شبکه ای از روابط صلج آميز، دوستانه و عادلانه در کنار هم بسر برند؛ و چون وجود دارند ـ لااقل بخاطر تمييز دادنشان از يکديگر هم که شده ـ هر يک دارای ويژگی های خاصی هستند که می توان مجموع شان را شناسنامه و هويت هر ملتی دانست.
حتی در داخل «اتحاد جماهير شوروی» (يا «شورائی») در دوران لنين نيز «احساسات مليه» (يا به زبان روزا لوکزامبورک National Aspirations) مورد نفی قرار نگرفته، بزرگان افتخار آفرين گذشته، حتی اگر (همچون پوشکين) شاعر درباری هم بودند، مورد تکريم قرار گرفته و برای حفظ آرامگاه و مجسمه و حتی خانه و ميز و قلم شان بودجه تخصيص داده می شد. در عين حال، اين «اتحاد شورائی» هم با پيوستن داوطلبانهء ملت ها به يکديگر ـ و بخصوص همراه با برسميت شناختن «حق جدائی طلبی از اتحاديه» برای هر يک از آنان ـ تصور می شده است و واحد «ملت» سنگ بنای ايجاد «اتحاديه» بوده است. 
در واقع، مقابله کردن با احساسات و ارزش های ملت های مختلف، و کوشش در امحاء ويژگی های ملی آنها، يکی از مواريث شوم دوران استالين است. و من يقين دارم اعضاء محترم حزب کمونيست کارگری ايران دوست ندارند که خود را ميراث بر يکی از خون آشام ترين ديکتاتورهای تاريخ بدانند. 
بياد داشته باشيم که آفرينندگان اصلی نظريه های مارکسيستی، بعنوان آدميانی تحصيل کرده و مطلع و با سواد و فرهيحته، همگی به اهميت ارزش های ملی و مفاخر ملت ها واقف بوده و در راستای تکريم درخشش های تاريخی آنان اشاره های بسيار کرده اند، تا آنجا که شخص مارکس، با توجه به شرايط دلخراش عربستان چهارده قرن پيش، در مورد ظهور اسلام در شبه جزيرۀ عربستان از عنوان «انقلاب محمدی» نام برده و اين انقلاب را بخاطر گسست اش از رسوم و روابط اقتصادی قبيله ای و حرکت اش بسوی نوعی فرهنگ شهری بسيار ابتدائی ستوده است. حال اين دست آورد را مقايسه کنيد با دست آورد کورش بزرگ در هزار سال پيش از پيامبر اسلام تا اهميت تفکر و خرد کورش ايرانی برايتان روشن شود.
حال بدبختی را ببينيد که بخشی از ايرانيانی که خود را پيروان راه مارکس می دانند به ديگران خرده می گيرند که چرا رفته ايد و گشته ايد و «از ميان اوراق خونريز تاريخ ايران» يک نفر را که مبشر صلح و دوستی و بنيانگزار برسميت شناختن حقوق بشر و الغاء بردگی و آزادی عقيده بوده بيرون کشيده و عمل او را ستايش می کنيد؟ و چون چنين می کنيد معلوم است که عظمت طلب ايد و می خواهيد رژيم گذشته را احياء کنيد. (به معنای تلويحی سخن خانم ماجدی، مبنی بر اينکه احياء رژيم گذشته نوعی عظمت طلبی است، نيز کاری ندارم!)
و اينجاست که واقعاً دلم بحال آن مردم نيامده ای می سوزد که ايشان مقالهء خود را با توصيف آنان به پايان برده اند: «مردم خواهان يک زندگی آزاد، برابر و مرفه اند. مردم سعادت و رفاه و آزادی می خواهند... اين اميال و خواست مردم ايران را فقط کمونيسم کارگری می خواهد و می تواند تامين کند. يک دنيای بهتر آينده ايران را رقم می زند. مردم نمی خواهند به گذشته رجعت کنند، می خواهند به آينده ای با افق باز و شاد قدم بگذارند»؛
آری، دلم می سوزد وقتی مجسم می کنم که ـ در يک آيندۀ خيالی ـ اين ساکنان «پروار بندی» حرب کمونيست کارگری، نه تاريخی دارند، نه خاطره ای، و نه چيزی برای مغرور بودن در جامعۀ بين المللی اما، در عوض، بسيار مرفه و شاد و شنگول اند. 
البته يادمان هم باشد که يک قرن تجربهء انواع حکومت های کمونيستی نتوانسته مردمی شاد و مرفه، آنگونه که خانم ماجدی می گويد بيافريند؛ حال آنکه هيچ کدام از آن حکومت ها به قتل و فلع و قمع شخصيت های برجستهء تاريخی هم برنخواسته بودند. گويا اکنون قرار است اين نقيصه از جانب حزب کمونيست کارگری ايران برطرف شود!

Friday, October 24, 2008

نظر من اقتصاد دنیا وارد دوران رکود شدید یا دیپرشن (Depression)شد

بنظر من اقتصاد دنیا وارد دوران رکود شدید یا دیپرشن (Depression)شده. دلایل آن بر میگردد به تضادهای درونی سیستم سرمایه داری. بعدا به علل آن خواهیم پرداخت چرا که بحث مفصلیست.  یکی از دوستان در مورد بالا رفتن اخیر دلار سوال کرده بود که چگونه است که زمانی که اقتصاد امریکا به این روز افتاده دلار امریکا در برابر ارزهای دگر در حال بالا رفتن است.

پول مبحث نسبتا پیچیده و مفصلی است. قبلا تا حدودی در باره آن نظرم را توضیح داده بودم. شاید اگر دوستان علاقه به بحث در این زمینه داشته باشند مفصل تر صحبت کنیم.

بنظر من مبحث مهمی است.

 

اما اینروزها شاهد افزایش ارزش دلار امریکا هستیم. باید پدیده عجیبی باشد که درست در زمانی که اقتصاد امریکا وارد رکود شدیدی شده بجای آنکه دلار ضعیف تر شود در حال قوی تر شدن است. بنظر من سه علت وجود دارد.

 

 -1امریکا شاهد پدیده تورم منفی است که برای مدتی کوتاه ادامه خواهد داشت. تورم منفی یعنی بالا رفتن قدرت پول رایج. علت تورم منفی کمتر شدن حجم پول در سیستم نسبت به حجم کالاهای موجود در سیستم است. چطور این اتفاق میفتد؟ زمانی که سیستم اعتبار و وام دهی سقوط میکند (امریکا ) بانکها تمایلی به وام دادن ندارند. بنا براین از بانک مرکزی وام نمیگیرند و یا اگر میگیرند از آنطرف آنرا به کسی وام نمیدهند. در چنین شرایطی پول جدیدی که توسط بانک مرکزی خلق شده به گردش نمیفتد ولی از آنطرف در عین حال تولید کالاها کماکان ادامه دارد. نتیجتا حجم پول در سیستم ثابت مانده ولی حجم کالاها دایم در حال افزایش. چون حجم پول نسبت به حجم کالا کمتر میشود قیمت کالاها رو به کاهش است. بعبارت دگر پول (دلار) قدرت خرید بیشتری پیدا میکند. در امریکا قیمت بسیاری کالاها از جمله مسکن٬ اتوموبیل٬ سوخت٬ برخی مواد خوراکی رو به کاهش هستند. یا بعبارت دیگر قدرت خرید دلار در "داخل" در حال افزایش است.

 

2        –این رکود خانمان سوز پدیده ایست که گریبانگیر تمام کشورهای سرمایه داری میشود. سرمایه های امریکایی که در خارج از امریکا سرمایه گذاری شده بودند در حال بازگشت به امریکا هستند. آمریکاییان در این شرایط بحرانی جای امنی برای سرمایه گذاری نمبینند و سرمایه های خود را در کشورهای دگر که به پول رایج آن کشورهاست به دلار امریکا تبدیل میکنند و به بانکهای امریکایی پس میفرستند. این عمل باعث بالا رفتن تقاضا برای دلار امریکا شده و در نتیجه قیمت آن نسبت به ارزهای دگر افزایش میابد.

 

 -  3د ر این شرایط برای سرمایه داران دنیا نیز امریکا با پشتوانه عظیم تر نسبت به بقیه کشورها جای امن تری برای سرمایه شان محسوب میشود. از اینرو برخی سرمایه های غیر امریکایی هم به آمریکا فرستاده میشوند که خود باعث تقاضای بیشتر برای دلار امریکاست. امریکا از چند لحاظ جای نسبتا امن تری است که شاید در آینده راجع به آن بحث کنیم.

 

همانطور که در بالا اشاره کردم تورم منفی پدیده دراز مدتی نیست. معمولا ترس از تورم منفی بیش از ترس از تورم مثبت برای سرمایه داران است چرا که تورم منفی منجر به ورشکستگی بسیاری سرمایه ها خواهد شد.

   


Friday, August 8, 2008

: پنجاه سال خبررسانی در آلمان درباره ايران، ب

: پنجاه سال خبررسانی در آلمان درباره ايران، ب
پنجاه سال خبررسانی در آلمان درباره ايران، با استناد به مجله اشپيگل، بخش پنجم، الاهه بقراط
اشپيگل در مارس ۱۹۷۹ نوشت: بسياری از کسانی که کمک کردند تا شاه و خاندان او سرنگون شوند، از نتيجه اين انقلاب خشنود نيستند. احتمالا يکی از اين ناراضيان بايد اين شعار را بر ديوار خيابانی در تهران نوشته باشد: "جاويد شاه، درود بر خمينی، مرگ بر سی و پنج ميليون احمق!"
خلاصه بخش پيش: پس از اصلاحات دهه شصت ميلادی، شاه با آرزوهای بزرگ در سياست داخلی، در نوسان‌های سياسی بين شرق و غرب، سرانجام در سياست خارجی جانب غرب و آمريکا را گرفت. برنامه‌های بزرگ اقتصادی بايد به ايران ياری می‌رساندند تا نه تنها به قدرت منطقه‌ای بلکه به يکی از «پنج کشور قدرتمند جهان» تبديل شود. در اين بخش با نگاهی به گزارش‌های اشپيگل می‌خوانيد که قدرت‌های جهانی، اعم از شرق و غرب، چگونه با سلاح نفت، زمين را زير پای شاه خالی می‌کنند و ايران را بلافاصله پس از انقلاب اسلامی به ورطه جنگی می‌فرستند که در آن همه سود بردند جز مردم ايران و عراق.
*****
در اين ميان، هر بار که پای برنامه‌های مشترک اقتصادی بين ايران و آلمان به ميان می‌آمد، گزارش‌های ناخوشايند از اشپيگل ناپديد می‌شدند. با اين همه، توافق سال ۱۹۷۳ مبتنی بر تأسيس يک پالايشگاه عظيم، ناکام می‌ماند. شاه برنامه‌های خود را برای کشورش در يک گفتگو با اشپيگل (۰۴ ژانويه ۱۹۷۴) مطرح می‌کند. در اين گفتگو او درباره منابع و امکانات ايران لاف زده و می‌گويد:«ما دو دليل قانع‌کننده برای تأسيس صنايع اتومبيل‌سازی داريم. يک دليل اين است که هيچ کشوری در جهان نمی‌تواند فولاد را به قيمتی که ما توليد می‌کنيم، توليد کند چرا که ما دارای منابع آهن و گاز هستيم و به همين دليل می‌توانيم فولاد را به نصف آن قيمتی توليد کنيم که شما توليد می‌کنيد. دليل دوم مساحت و فاصله عظيم شهرهای ماست. کشور ما کوهستانی است. به بسياری از مناطق نمی‌توان با اتومبيل رفت و آمد کرد. در طول ده سال آينده جمعيت کشور ما بالغ بر ۴۵ ميليون نفر خواهد شد. تا ده سال ديگر ما به قدرت خريد عظيمی دست خواهيم يافت. آن وقت ما درآمد سرانه‌ای در کشور خود خواهيم داشت مانند آنچه شما در جمهوری فدرال آلمان داريد».در پاسخ اين پرسش که آيا ايران قصد فروش اين اتومبيل‌ها را در بازار جهانی دارد، شاه می‌گويد:«چرا که نه؟ چه کسی می‌تواند با قيمتی که ما ارائه می‌کنيم، رقابت کند؟»اين برنامه‌ها اما به صورت آرزوهای پادشاهی که می‌خواست مرزهای امکانات خود را زير پا بگذارد، بايست بر روی کاغذ می‌ماندند. چرا که اگر بازار نفت عليه ايران به حرکت در می‌آمد، آنوقت اين برنامه‌ها محکوم به شکست ‌بودند. و اتفاقا درست همين حرکت خيلی زود روی داد. درآمدهای نفتی مرتب کاهش می‌يافتند و نمی‌توانستند توقعات موجود را پاسخ دهند.
سالهای دهه هفتاد سرشار از گزارش‌هايی درباره موقعيت اقتصادی ايران، برنامه‌های اقتصادی و روابط اقتصادی با ايران هستند. در طول دو سال، از سال ۷۴ تا ۷۶، هيئت تحريری اشپيگل سه گفتگو با شاه انجام می‌دهد. و هر بار پرسش‌ها بر سر اقتصاد، نفت و همکاری بين ايران و آلمان است. کاملا ديده می‌شود که برنامه‌‌های همکاری‌های اقتصادی ايران و آلمان مانند حباب صابون می‌ترکند و به جای آلمان، اين آمريکا و انگليس و فرانسه و ژاپن هستند که در ايران جا باز می‌کنند. يک سال بعد اشپيگل با شادی ناشی از شکست ديگری، گزارش می‌دهد: «وقتی که در سال ۱۹۷۴ سيل درآمدهای نفتی به ايران جاری شد، شاه اعلام کرد که در طول يک نسل ايران به يکی از پنج قدرت بزرگ جهانی تبديل خواهد شد. اما حالا پس از سه سال، رؤياهای يکی از آخرين پادشاهان مطلقه به يک سراب دسترسی ناپذير تبديل می‌شوند: جهش بزرگ به جلو، يک برنامه‌ريزی خطا بود. ريخت و پاش و تورم افزايش می‌يابد. چراغ‌های ايران، اين غول انرژی، يکی پس از ديگری خاموش می‌شوند» (ايران: رؤيای ناکام ابرقدرتی؛ جهش بزرگ با پای لنگ؛ ۱۵ اوت ۱۹۷۷).درباره دليل اين ناکامی اما اشپيگل پيش از اين، اگر چه خيلی کوتاه، گزارش داده بود: «از زمانی که عربستان سعودی و امارات متحده عربی نفت خود را ارزانتر از ديگر اعضای اوپک می‌فروشند، صادرات نفت ايران تا سی و هشت درصد، و درآمد سرانه آن تا بيست و سه و نيم ميليارد دلار کاهش يافته است. معلوم نيست که آيا شاه می‌تواند به مفاد قرارداد گاز با اتحاد شوروی عمل کند يا نه. چرا که کاهش توليد نفت همزمان به معنای کاهش توليد گاز است» (حساب منفی شاه؛ ۱۴ ژانويه ۱۹۷۷).غرب فقط از اين راه می‌توانست شاه را متوقف کند. و کرد. با نفت ارزان و کاهش درآمدهای نفتی، ديگر امکانی برای تحقق برنامه‌های رؤيايی باقی نمی‌ماند. غرب اينگونه فرش را از زير پای ايران کشيد.در سال ۱۹۷۸ افغانستان با يک کودتا به دامان اتحاد شوروی افتاد. «خطر سرخ» غرب را نگران ساخته بود. ايران بايد نقش ديگری بر عهده می‌گرفت و به يکی از اعضای استراتژيک به اصطلاح «کمربند سبز» تبديل می‌شد.امروز (ژانويه ۲۰۰۸) اشپيگل در مقاله‌ای زير عنوان «مبارزه بر سر پاکستان؛ سوء قصد به بی‌نظير بوتو، القاعده و بمب اسلامی» درباره «آژير خطر سبز» (۳۱ دسامبر ۲۰۰۷) می‌نويسد. ليکن ظاهرا هيچ کس علاقه و وقت ندارد تا به اين موضوع بپردازد که کی، چگونه و کجا اين آژير خطر آغاز شد.به اين ترتيب، نخستين ماههای سال ۱۹۷۹ با يک گفتگو با زمامدار جديد ايران به پايان می‌رسند: آيت‌الله خمينی. گفتگو درباره «نقش دين در حکومت» است. هنوز دو ماه از اين مصاحبه نمی‌گذرد، که همگان در خيابان‌های تهران به «نقش دين» پی می‌برند.«يا روسری يا توسری» عنوان يکی از گزارش‌های اشپيگل است که توسط يکی از اعضای تحريری اين مجله به نام اريش ويدمان Erich Wiedemann درباره «زندگی روزانه انقلابی در ايران» تهيه کرده است. او می‌نويسد: «بسياری از کسانی که کمک کردند تا شاه و خاندان او سرنگون شوند، از نتيجه اين انقلاب خشنود نيستند. نه بازرگان نخست وزير، و نه ميليونها ايرانی که با اين انقلاب شغل خود را از دست داده‌اند. احتمالا يکی از اين ناراضيان بايد اين شعار را بر ديوار خيابانی در تهران نوشته باشد: «جاويد شاه، درود بر خمينی، مرگ بر سی و پنج ميليون احمق!» (۱۹ مارس ۱۹۷۹).
پس از انقلاب اسلامی ايران پس از انقلاب اسلامی برای آلمان چه اهميتی داشت؟ ديگر ملايان بر اريکه قدرت تکيه زده‌ بودند. بنا بر يکی از تيترهای اشپيگل که با عاريت از شعر حافظ و آنچه مردم آن زمان در کوچه و بازار می‌خواندند: ديو چو بيرون رود، فرشته در آيد، «ديو» رفته و «فرشته» آمده بود. حال، مجله اشپيگل درباره چه چيز گزارش می‌دهد؟ چگونه و چرا؟پيش از آنکه خمينی با يک جت فرانسوی به تهران پرواز کند، تمامی برنامه‌های اقتصادی ايران با کشورهای غربی، از جمله با آلمان، متوقف شده بودند. تأسيسات نيمه‌کاره مانند مخروبه به نظر می‌رسند. آمريکايی‌ها نيز ديگر در ايران نيستند. عقب‌نشينی آمريکا از ايران، بسياری از حکومت‌های حاشيه خليج فارس را دچار نگرانی ساخت. شوروی‌ها تلاش می‌کنند عربستان سعودی را به سوی خود جلب نمايند. کشورهای صنعتی در برابر يک بحران نفتی جديد قرار گرفته‌اند. ايران، اين دومين توليدکننده نفت جهان، می‌خواهد شيرهای نفت خود را ببندد. اشپيگل گزارش می‌دهد: «کسب قدرت برای آيت‌الله خمينی آسانتر از حفظ آن بود» چرا که در برابر تصورات اسلامی او از حکومت و دولت، مقاومت وجود دارد. با گذشت زمان اما حفظ قدرت برای خمينی بيش از پيش آسان می‌شود. از يک سو با اعدام‌های سازمان‌يافته مخالفان انقلاب اسلامی و به وسيله سرکوب همگانی که از هزار و چهارصد سال پيش يکی از ابزار شناخته شده اسلامی‌هاست، و از سوی ديگر با مردمی نشئه و مدهوش يک زندگی جديد در آزادی و رفاه که آگاه نيست چه در حال روی دادن است. مردم اطاعت می‌کنند، بدون آنکه فکر کنند. در عوض آيت‌الله خمينی و «فداييان اسلام» با فکر روشن و برنامه‌های مشخص حکومت می‌کنند.نتيجه اين وضعيت نمی‌تواند چيز ديگری غير از اين گزارش اشپيگل باشد: «در حالی که اقليت‌های قومی مانند کردها و بلوچ‌ها برای استقلال خود می‌جنگند، اقليت‌های مذهبی مانند يهوديان در ايران بيش از پيش مورد فشار قرار می‌گيرند» (در انتظار و دعا؛ ۰۵ مارس ۱۹۷۹). سرکوب خشن در سراسر کشور گسترش می‌يابد. اقليت‌های قومی و مذهبی، دانشجويان، زنان، دگرانديشان، چپها و ليبرالها، همگی با خشونت تمام قلع و قمع می‌شوند در حالی که خارج از ايران، اروپاييان در کنار شوروی‌ها تلاش می‌کنند از غيبت آمريکا به بهترين شکل به سود خود استفاده کنند.آلمان نمی‌خواهد ايران را زير فشار قرار دهد. اشپيگل می‌نويسد: «با وجود فشار آمريکا، آلمان قصد مشارکت در فشار اقتصادی بر ايران را ندارد. به نظر آلمان اين نوع فشارها برای هيچ کس سودی در بر ندارد» (از قرار معلوم مجبوريم؛ ۱۷ دسامبر ۱۹۷۹).در دهه هشتاد نيز بر سر حمله نظامی هدفمند آمريکا به تأسيسات نظامی ايران حدس و گمان زده می‌شد. «جنگ» حتی اگر هرگز روی ندهد، ليکن همواره برای خبرگزاری‌ها و رسانه‌ها به عنوان «خبر بزرگ» Big News عمل می‌کند.خيلی زود پس از انقلاب اسلامی، همه اخبار و گزارش‌ها در يک قاب جديد و هيجان‌انگيز، ارائه می‌شوند. نخست ماجرای گروگانگيری در سفارت آمريکا در تهران (۴ نوامبر ۱۹۷۹ تا ۲۱ ژانويه ۱۹۸۱) و بعد جنگ ايران و عراق (۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ تا ۲۰ اوت ۱۹۸۸).۴۴۴ روز گروگانگيری برای رسانه‌ها يک رؤيای خبری به شمار می‌رود. علاوه بر اين يک اکازيون جالب مانند هشت سال جنگ هم بر آن افزوده شد. جنگی که طی آن، شرق و غرب، و حتی اسراييل به هر دو طرف اسلحه می‌فروختند. سالهای دهه هشتاد پر از گزارش‌های مختلف درباره تجارت اسلحه هستند. «اسلحه‌های شوروی برای عراقی‌ها و ايرانی‌ها، هواپيماهای آمريکايی که از ليبی برای آيت‌الله تدارکات تسليحاتی می‌فرستند، هواپيماهای شوروی که دستگاه‌های نظامی از عربستان سعودی برای عراق می‌برند، اسراييلی‌ها که با موافقت سوريه از طريق بيروت برای ايران وسايل نظامی می‌فرستند. ظاهرا برای کسانی که به جنگی که در منطقه سرشار از ذخاير نفتی در گرفته است، ياری می‌رسانند، دشمنی‌های قديمی به شمار نمی‌آيند... اينکه دو طرف [ايران و عراق] تا کی می‌توانند به اين جنگ، که گاه از سوی آمريکاييان زير عنوان «جنگ ميکی ماوس» به مسخره گرفته می‌شود، ادامه دهند، به دليل شمار زياد کسانی که به اين جنگ آن هم بطور نامنتظره و غير قابل حساب کمک می‌کنند، اصلا قابل پيش‌بينی نيست» (ايران و عراق: چه کسی به آنها اسلحه می‌دهد؟؛ ۲۴ نوامبر ۱۹۸۰).در همين زمان اما کمر مردم ايران زير فشار ترور و سرکوب دولتی خم شده است. «فضايی مانند آنچه بر انقلاب فرانسه در دوران روبسپير حاکم بود، بر آسمان ايران سنگينی می‌کند. مردم از دستگيری و اعدام می‌ترسند. و ملايان از کسانی وحشت دارند که با عمليات تروريستی هر بار دست به سوء قصد می‌زنند بدون آنکه هويت آنها معلوم شود» (ايران: پدران بايد فرزندان خود را معرفی کنند؛ ۰۷ سپتامبر ۱۹۸۱). ترورهای آن زمان با اينکه بسياری به عنوان مجرم و افراد مظنون اعدام شدند، ليکن هرگز روشن نشد که کار چه کسانی بوده است.اشپيگل بر اساس نامه يک شاهد عينی که به آيت‌الله خمينی نوشته بود، زير عنوان «روز خون و آتش» درباره صادق خلخالی، حاکم شرع بدنام گزارش می‌دهد که گاه در هر ساعت تا هفتاد حکم اعدام صادر می‌کرد.گزارش‌های سال‌های دهه هشتاد مملو از خون، اعدام، جنگ و سرکوب است. اين واقعيات اگرچه در آن دوران چهارچوب‌های ژورناليستی را درباره ايران تعيين می‌کرد، ليکن همزمان تصويری بسيار منفی از ايران به طور عام به نمايش می‌گذاشت. درباره مقاومت‌ها و دگرانديشان گزارشی داده نمی‌شود. تصوير زمامداران اسلامی و حکومت الله (اين عنوان را رسانه‌های آلمان با علاقه به کار می‌برند) به تصوير ايران و مردم آن تبديل می‌شود. بر اساس همين تصوير، ايرانيان نه تنها در آمريکا و از سوی آمريکاييان، که به هر حال دلايل خود را برای احساسات منفی خود نسبت به ايرانيان داشتند، بلکه هم چنين در اروپا زير فشارهای اجتماعی قرار می‌گيرند. در رسانه‌های آلمان هيچ مرزی بين حکومت الله که ايرانيان را سرکوب و اعدام می‌کند، با ايرانيانی که سرکوب و اعدام می‌شوند، وجود ندارد. به ندرت می‌توان گزارشی درباره مقاومت در ايران يافت تا به اين وسيله بتوان نه تنها تصوير کشوری را که در حال غرق شدن در بنيادگرايی اسلامی بود، کمی ملايم کرد، بلکه بتوان از اين راه کمی هم به مقاومت‌کنندگان ياری رساند. به اين ترتيب تصوير ايرانيان در قاب منفی وحشت در سراسر جهان به نمايش در می‌آيد.شايد بتوان اين شرح کوتاه اشپيگل را به عنوان نمونه تصوير ايران در دهه هشتاد ارائه کرد: «آيت‌الله احساس اطمينان می‌کند: هزاران ايرانی که در برابر حکومت وی مقاومت می‌کردند، اعدام شدند. توده مردم در وحشت بسر می‌برد. تنها خطری که اکنون رژيم را تهديد می‌کند، دوگانگی درونی خود ملايان است» (۱۱ ژانويه ۱۹۸۲).ولی نه اطمينان آيت‌الله، نه مقاومت مخالفان و نه دوگانگی درونی حکومت، هيچ کدام چون عناصر ثابت باقی نماندند. بی‌اطمينانی رژيم، گسترش دامنه مخالفان و جنبش‌های اجتماعی و تشديد تناقضات درونی حکومت، به مثابه پيامدهای ناگزير نظام حاکم بر ايران بيش از پيش به عناصر غالب مناسبات سياسی تبديل شدند.

Saturday, August 2, 2008

Norouz - New Day on UN Calendars Petition

Norouz - New Day on UN Calendars Petition

تقاضایی برای ثبت نوروز در یک تقویم جهانی

فرهنگ دروغ در ارتش اسراییل
کوبی نیف ـ معاریو
بعد از دو سال پر فراز و نشيبى كه از جنگ دوم لبنان مى‌گذرد، و بعد از اين همه مانورهاى پى در پى سراسرى، آموزشى و خريد سلاح و تجهيزات پيشرفته از آمريكا بايد از خودمان بپرسيم كه ارتش ما به كجا رسيد؟
شايد بهترين جواب را در حوادثى كه اخيرا در روستاى كوچك نعلين رخ داد بيابيم. جواب كامل خود را مى‌توان در تصاوير ويديوئى كه يك دختر كوچك روستائى با هندى كم خود گرفته ديد. در اين تصاوير يك سرباز ارتش اسرائيل از فاصله صفر با تير فلزى و كاور پلاستيكى به پاى يك فلسطينى كه دستانش از پشت و چشمانش نیز بسته شده‌اند شليك مى‌كند در حالى كه يك ستوان ارتش اسیر فلسطینی را محكم گرفته است.
تا زمانى كه اين تصاوير منتشر نشده بود، مقام‌هاى ارتش اسرائيل هيچ اهميتى به اين موضوع نداده بودند. هيچ مجازاتى براى عاملان اين حادثه در كار نبود. حتى هيچ توبيخى براى آنها هم مطرح نشده بود. البته علت آن نبود كه از اين ماجرا مطلع نبودند و يا اينكه اين حادثه دور از چشمان آنها اتفاق افتاده است. به نظر مى‌رسد كه عكس اين مورد صحيح باشد. اولا همه سربازانى كه در آنجا حضور داشتند، اين ماجرا را شاهد بودند. همچنين علاوه بر آن ستوان، درجه‌داران ديگرى هم در آنجا حضور داشتند. شايد درجه‌دارانى در حد سرتيپ و سرلشكر هم از اين ماجراها مطلع باشند. هيچ كدام از آنها عكس‌العملى در قبال اين حادثه نداشتند. آنها حتی انگشت خود را براى توبيخ سربازى كه تيراندازى كرده و افسرى كه دستور تير داده را هم تكان ندادند. آيا اين احتمال وجود دارد كه تكرار اين حادثه‌ها باعث بى‌اهميتى اين افسران به چنين حوادثى شده باشد؟
البته ما هم مى‌توانيم چشمان خود را ببنديم و به چيزهایى كه به ضررمان است توجه نكرده و از چنين اقدامات سربازان و افسران به اين بهانه كه لحظه‌ای غفلت بوده، چشم‌پوشى كنيم، زيرا خداى ناكرده نبايد كسى فكر كند كه اين لحظه غفلت به يك رويكرد و رفتار دائمى ارتش اسرائيل تبديل شده است. بيشترين چيزى كه مى‌توان در مورد اين لحظه غفلت گفت اين است كه اين لحظه غفلت، در حقيقت يك لحظه حماقت بوده است كه گاهى به علت تكرار و اصرار از شدت و مدت بيشترى برخوردار مى‌شود.
مشكل اينجاست كه اين اواخر لحظات غفلت و حماقت به بهانه‌ای از پيش آماده شده براى بسياری از اقدامات افسران ارتش تبديل شده است. همانند ماجراى سرگرد «چيكو تمير» كه فرزند نوجوانش بلدوزر نظامى ارتش را رانندگى كرده بود.
در بازگشت به سؤال اول ما در مورد وضعيت كنونى كه ارتش بعد از دو سال به آن رسيده است، آيا اين بهانه بر فرض صحت آن، مى‌تواند رضايت ما را در مورد وضعيت كنونى ارتش به دست آورد؟ آيا اينكه افسران و درجه‌داران ما، در لحظه‌هاى غفلت و حماقت خود، شرور و بلكه تنها احمق هستند، مى‌تواند رضايت ما را از وضعيتى كه ارتش به آن رسيده است كسب كند؟
بعد از اينكه تصاوير ويديوئى، اقدامات و وضعيت كنونى ارتش اسرائيل را رسوا نمود، آيا شاهد تغييرات و اصلاحاتى بوده‌ايم؟ اولين عكس‌العمل‌ها نشان مى‌داد كه تغييراتى در پيش است. سرباز مزبور بيان كرد كه فرمانده گروهان دستور شليك را به وى داده است و فرمانده گروهان ادعا كرد كه فقط دستور تهديد با سلاح را به سرباز مذكور داده است. تهديد به سلاح براى كسى كه چشمانش بسته است، چه تهديدى می‌تواند باشد؟!
دستگاه دروغ‌سنج به سادگى توانست، دروغ اين درجه‌دار را اثبات كند. آيا با اين حال كسى شنيده است كه وى توبيخ شده و يا قرار است در آينده دور و نزديك محاكمه شود؟ آيا براى اينكه نام ارتش را ننگين نكند، از ارتش اخراج شده است؟ تنها چيزى كه اتفاق افتاد، اين بود كه براى مدت كوتاهى به زندان رفته و بعد از آن هم چند روز مرخصى مى‌گيرد كه ممكن است مرخصى وى هم اكنون تمام شده باشد.
در مقابل اين ارتش، پدر دختر بچه‌ای كه از اين حادثه با هندى‌کم خود تصوير گرفته بود را به علل نامعلومى بازداشت كرد و ممكن است وی به زودى محاكمه شده و حتى ممكن است براى چند سالى هم به اتهام تبليغ عليه ارتش اسرائيل زندانى شود. ارتش اسرائيل به اين مقدار بسنده نكرده و تدابير امنيتى خود را عليه اين روستاى در اشغال بيشتر نموده و هفته پيش هم يك كودك ده ساله را كشت. در گزارش‌ها بيان شده بود كه اين كودك جان سربازان اسرائيلى را در خطر قرار داده بود!
اين چه ارتشى است كه يك كودك ده ساله با چوب و سنگ خود جان سربازانش را در معرض خطر قرار مى‌دهد؟ در هر حال مجازات ارتش اسرائيل عليه اين روستا همچنان ادامه دارد و شبانه روز ساكنان اين روستا را در معرض خطر قرار مى‌دهد.
اكنون هر كسى مى‌داند كه وضعيت ارتش ما بعد از 41 سال به كجا رسيده است.
تقاضایی برای ثبت نوروز در یک تقویم جهانی
تقاضایی برای ثبت نوروز در یک تقویم جهانی
حدود 300 میلیون نفر اولین روز بهار، نوروز (روز جدید) را جشن می گیرند. تمامی این افراد نیز در کشورهای عضو سازمان ملل متحد زندگی می کنند. اما متاسفانه هیچ یک از تقویم های ملل متحد یا کارگزاری های وابسته به آن، این رویداد را ثبت نکرده اند.
یک مرکز مطالعات ایرانی واقع در سن دیگو در ایالات متحده آمریکا، تقاضایی را خطاب به دبیر کل سازمان ملل متحد مطرح کرده است.به گزارش «فردا»، در این تقاضانامه آمده است:« برای قرن هاست که بسیاری از ملل اولین روز بهار را سال نوی خود جشن می گیرند؛ یعنی حدود 300 میلیون نفر اولین روز بهار، نوروز (روز جدید) را جشن می گیرند. تمامی این افراد نیز در کشورهای عضو سازمان ملل متحد زندگی می کنند. اما متاسفانه هیچ یک از تقویم های ملل متحد یا کارگزاری های وابسته به آن، این رویداد را ثبت نکرده اند، در حالی که برای مناسبت های مشابه، چنین کاری صورت گرفته است.»این تقاضانامه از بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل متحد درخواست کرده است تا اجازه ثبت نوروز در تقویم سال آتی ملل متحد را ابلاغ نماید.می توانید از این قسمت نامه را امضا نمائی+(. د

Friday, August 1, 2008

از اشغال سفارتخانه تا تاسیس دفتر حافظ منافع


مناظره داغ زیباکلام، شکوهی و ساداتیان درباره روابط ایران و آمریکا
از اشغال سفارتخانه تا تاسیس دفتر حافظ منافع
در روزهای اخیر موضوع روابط سیاسی ایران و آمریکا، به دنبال طرح موضوع تأسیس دفتر حافظ منافع آمریکا در ایران، از سوی مقامات آمریکایی، دوباره، به یکی از موضوعات مورد بحث محافل سیاسی در ایران و نیز آمریکا، تبدیل شده‌است. فراز و فرودهای روابط این دو کشور موضوع برنامه «یک بررسی» رادیو گفت و گو با حضور «دکتر سید جلال ساداتیان»، از سفرای سابق ایران در دفتر سازمان ملل و استاد روابط بین الملل؛ «دکتر صادق زیباکلام»، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران و «علی شکوهی»، پژوهشگر تاریخ سیاسی است، که مدتی قبل و با اجرای «امیر دبیری مهر»، از این رادیو پخش شد. آنچه در ذیل می‌خوانید بخش اول از این گفت و گوی دو ساعته است.
آفتاب- سرویس سیاسی: روابط سیاسی جمهوری‌ اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا، از مسائل هر روزه ایران است، این عبارتی است که علی شکوهی، سردبیر برنامه «یک بررسی درباره روابط ایران و آمریکا» می‌گوید. دبیری مهر: انگیزه شما به عنوان سردبیر این برنامه از بررسی چنین موضوعی چه بود؟ شکوهی: «ما معمولا موضوعات را به دو دسته مسائل روز و مسائل هر روز دسته بندی می‌کنیم و مناسبات ایران و آمریکا جزو مسائل هر روز است، سال‌های متمادی است که بر سر این مناسبات بحث شده و تحلیل می‌شود، در این برنامه ما به دنبال تورق روابط ایران و آمریکا از ابتدا تا حال هستیم به ویژه آنکه وضعیت موجود بدون شناخت وضعیت قبلی ممکن نیست». دبیری مهر: از چه زمانی ایران برای آمریکا اهمیت پیدا کرده و وارد مناسبات دیپلماتیک با ایران می‌شود؟ ساداتیان: «در دوران قاجار جای پایی از حضور آمریکایی‌ها هست اما در دوره رضا خان اقبالی نسبت به آمریکا در میان روشنفکران ایجاد می‌شود. در این زمان توجه به آمریکای جوان ثروتمندی که مروج یک نوع ارزش‌های لیبرالی و دموکراسی در جهان است را میان روشنفکران می‌بینیم که این در تاثیرگذاری و حضور آنها در میان عشایر در میان خاطرات به جا مانده از آن دوران مشخص است. علاوه بر آن آمریکایی‌ها در ورسای با 14 ماده ویلسون که موجب ایجاد جامعه بین الملل می‌شوند و پس از نیز در جنگ دوم آمریکایی‌ها رسما و ارد جنگ شده و در ساماندهی و تقسیم غنائم جنگ نقش دارند و از این مقطع به بعد آمریکایی‌ها به شکلی در مسائل جهانی وارد می‌شوند، اینکه حتی تهران به عنوان مرکز نشست این سه کشور انتخاب می‌شود را باید به عنوان توجه به ایران و تهران از سوی آمریکا مورد ارزیابی قرار داد». دبیری مهر: رویکرد سیاستمداران و روشنفکران ما تا قبل از کودتای 28 مرداد نسبت به آمریکا مثبت بود، نگاه شما نسبت به روابطی این دو چگونه است؟ زیباکلام: «اگر بخواهیم از یک منظر تاریخی به مسأله نگاه کنیم من معتقدم سرنوشت آمریکا در تاریح معاصر ایران به سرنوشت غرب گره خورده یعنی نگاه ایرانیان به آمریکا در صد سال گذشته مشابه نگاه ایرانیان نسبت به غرب بوده است». دبیری مهر: ویژگی‌های این نگاه چیست؟ زیباکلام: این نگاه را به دو بخش کلی می‌توان تقسیم کرد: «قبل از پیدایش تفکر مارکسیسم در ایران که تا قبل از آن نگاه نخبگان و روشنفکران ما در عصر مشروطه یا عصر رضا خان در مجموع نگاه مثبت به غرب و آمریکا بوده است و در مقطع دوم که از شهریور 1320 یعنی سقوط رضا شاه و به قدرت رسیدن توده‌ای‌ها و مارکسیم به لحاظ فکری شروع می‌شود، در این زمان نگاه ما به غرب و آمریکا عوض می‌شود و تاکنون نیز ادامه دارد، پس ما با دو نگاه قبل از مارکسیسم و نگاه
” زیباکلام: پرسش این است که چه می‌شود که غرب و آمریکایی که نه تنها مورد انزجار و تنفر ایرانیان نبودند و سرمشق نخبگان بودند تغییر جهت پیدا کرده و تبدیل می‌شود به این غربی که امروزه ما می‌شناسیم و آمریکا برای ما سمبل تجاوز و خشونت می‌شود.... “

پس از مارکسیسم باید با مسئله روبرو شویم». دبیری مهر: آیا بین غرب در نزد مردم تفاوتی وجود داشته؟ به نظر من در تاریخ نگاه به آمریکا خوشبینانه‌تر از انگلیس و فرانسه است. زیباکلام: «من از شما جلوتر پیش می‌روم و می‌گویم که نگاه به کل غرب خوش‌بینانه است تاقبل از پیدایش مارکسیسم در ایران. البته خصومت با انگلیس، روسیه تزاری و دیگر کشورها که با ما تجاوز کرده اند وجود دارد. اما این خصومت با کشورهای خاصی است، یعنی مثلا در ایران قاجار و رضا شاه بغض و کینه نسبت به انگلیس وجود دارد یا نسبت به روسیه اما این کینه تمدنی نیست و به قدرتی نظیر انگلس و روسیه برمی‌گردد، اما نسبت به فرانسه یا آلمان کسی بغض و کینه ندارد نه تنها بغض و کینه نیست بلکه در مجموع برای روشنفکران عصر مشروطه و پس از آن غرب به عنوان الگو است و اگر بخواهیم حکومت مدرن تشکیل دهیم یا در قانون، مجلس، انتخابات به دنبال مدل غربی می‌رویم. یعنی غرب آن موجود پلید و هولناک و وحشتناک و سیاهی و تباهی که امروز هست نبوده، حالا پرسش این است که چه می‌شود که غرب و آمریکایی که نه تنها مورد انزجار و تنفر ایرانیان نبودند و سرمشق نخبگان بودند تغییر جهت پیدا کرده و تبدیل می‌شود به این غربی که امروزه ما می‌شناسیم و آمریکا برای ما سمبل تجاوز و خشونت می‌شود. مثلا در ابتدای برنامه اشاره به حمله به هواپیمای ایرباس ایران شد، ما در روایت‌های معمولی هم آنها را با آن عینک نگاه می‌کنیم یعنی در ایران ما می‌گوییم به فرمانده ناو وینسنس که آن موشک را پرتاب کرد مدال دادند و با تمام وجود معتقدیم که در 12 تیر 1367 آمریکایی‌ها تعمدا هواپیمای ما را زدند و ناو وینسنس با علم به مسافربری بودن هواپیما به صرف اهداف سیاسی آن موشک را پرتاب کرد. حتی مثلا موضوعات ساده اینچنینی نه به صرف ابعاد انسانی که بسیار هولناک است اما ساده به این لحاظ که آدم باید بتواند بفهمد که تنها چیزی که آن فرمانده فکر نمی‌کرد این بود که این هواپیما یک هواپیمای مسافربری است و ما نمی‌خواهیم این را قبول کنیم. حتی یک قدم جلوتر می‌رویم و می‌گوییم به این فرمانده مدال دادند و هلهله برپا کردند». شکوهی: «یعنی مدال ندادند»؟ زیباکلام: «اصلا و ابدا مدال ندادند آقای شکوهی، چه کسی می‌گوید که مدال دادند به نظر شما که هیچ کدام نظامی‌نیستیم زدن یک هواپیمای مسافربری از سوی یک فرمانده نیروی دریایی اینقدر افتخار دارد که به او مدال بدهند»؟ شکوهی: «من آن موقع سردبیر کیهان هوایی بودم و متن کامل روزنامه‌ای که با عکس در یک روزنامه غربی منتشر شد را که در آن به آن کاپیتان مدال داده بودند را منتشر کردیم و این یک حادثه قطعی است و به خاطر اینکه با دستگاه تحلیلی شما جور در نمی‌آید آن را انکار می‌کنید». زیبا کلام: «من چیزی را انکار نمی‌کنم، شما در تقویم خودتان هم نوشته‌اید، سال‌روز حمله نظامی‌آمریکا به طبس، یعنی شما آمدن یک هواپیمایی 330 و چند هلکوپتر را می‌گویید حمله نظامی، بنابراین این دستگاه فکری است که آمدن یک هواپیمای 330 را که می‌خواهد گروگان‌های آمریکایی را آزاد کند را حمله نظامی‌می‌گوید. بنابراین به نظر شما طبیعی است که به فرمانده ناو وینسنس نیز مدال بدهند ولی من یک بحث منطقی را مطرح می‌کنم و آن اینکه به نظر من و شما که نظامی‌نیستیم زدن یک هواپیمای مسافربری خیلی شجاعت و رشادت می‌خواهد که به فرمانده مدال بدهند»؟ شکوهی: «شما از کسانی که مدال داده‌اند باید بپرسید». زیباکلام: «به عقل کامل شما چطور می‌توانند به چنین آدمی‌مدال بدهند، یعنی آن نیروی دریایی اینقدر به لحاظ فکری عقب مانده است که به این فرد مدال بدهند؟ واقعیت این است که نه تنها به او مدال ندادند بلکه در کمیته حقیقت یاب به خاطر اشتباهات فاحشی که این فرمانده کرده بود بازنشسته شد. منتها ما نمی‌خواهیم این چیزها را مطرح کنیم. این‌ها باعث می‌شود نوع نگاه ما به آمریکا و آنچه که مربوط به آمریکا می‌شود به طریق اولی به غرب پس از شهریور 1320 دگرگون شود. من معتقدم که ما هنوز
” شکوهی: «من آن موقع سردبیر کیهان هوایی بودم و متن کامل روزنامه‌ای که با عکس در یک روزنامه غربی منتشر شد را که در آن به آن کاپیتان مدال داده بودند را منتشر کردیم و این یک حادثه قطعی است.... “

نگاهی که به آمریکا و غرب می‌کنیم همان نگاه حزب توده و مارکسیست لنینیستی دهه 20 است که در آن آمریکا امپریالیست است، آمریکا استثمارگر است همان ادبیات مارکسیستی که در کشورهای دیگر هم وجود داشت و رونق داشته در دهه 50 و 60 مثلا در ترکیه و هند و.. اما این کشورها به دلیل فرایند توسعه سیاسی و تکامل سیاسی از این ادبیات فاصله گرفتند و در ایران به دلیل رکود و جمود و به ویژه علوم انسانی، نتوانستیم از این ادبیات فاصله بگیریم وجهان بینی و معرفت شناسی ما ملهم و متاثر از ادبیات مارکسیستی 60 سال پیش است». ساداتیان: «شما فکر نمی‌کنید این نگاه ایدئولوژیک -که من نفی نمی‌کنم- و با حوادثی که اتفاق افتاد خود این در تشدید نگاه و قضاوت‌های مردم و در قضاوت‌های تاریخی تاثیرگذار بود؟ به عنوان مثال در کودتای 28 مرداد، سال‌های سال مطرح می‌شد که کودتای آمریکایی 28 مرداد، اخیرا مطرح شده است که این انگلیسی‌ها بودند که آمریکایی‌ها را گول زدند و در واقع کودتا انگلیسی بود که به نام آمریکایی‌ها شد. این در ادبیات ما دارد وارد می‌شود. این مقداری ازکینه را در ذهن مردم ما شکل می‌دهد و در روندی که طی شد خانم مادلین آلبرایت به نوعی عذرخواهی می‌کند و سهم آمریکا را در آن کودتا و مقطع می‌پذیرد و به نوعی دنبال تعدیل روابط هستند که از سوی ایران پاسخ مناسبی را دریافت نمی‌کنند، این اتفاق در ذهن مردم است و در سالهایی که با شاه مبارزه می‌شود، آمریکا به عنوان حمایت کننده از شاه، شاه بیت قضیه کودتای 28 مرداد است و حوادثی نظیر این که اتفاق افتاد در این نگاه تاثیر گذار بودند». شکوهی: «من چند نکته را محوربندی کردم، به گمان من قبل از انقلاب روابط ایران و آمریکا را به سه دسته می‌توان تقسیم بندی کرد، دوره اول دوره جای پا است دورانی است که آمریکا از ازانحصار خود بیرون آمده و در فکر جهانی شدن است اما در ایران زمینه‌ای برای ظهور ندارد. در این دوران و اوایل مشروطه که هنوز رضا خان نیامده بود چهره‌هایی نظیر «میلسپو» آمریکایی برای ساماندهی به اوضاع مالی وارد ایران وارد ایران می‌شوند. اساسا در این دوران آمریکا به عنوان یک کشور لیبرال دیده می‌شود، سابقه استعماری ندارد و برای مردم ایران و دیگر کشورها به عنوان یک دریچه نجات تلقی می‌شود و جالب است که در قضیه «میلسپو» یکی از مدافعان جدی حضور او در ایران، مرحوم مدرس است که به شدت از حضور او دفاع می‌کند و حتی یک بار دیگر پس از 1320 از او برای آمدن به ایران دعوت به عمل می‌آورند. در این زمان آن نگاه خوش بینانه که به آمریکا وجود دارد نسبت به کل غرب وجود ندارد، در آن زمان ما غرب را به شکل یک کل نمی‌بینیم و چهره‌های فرهنگی داریم که نسبت به کلیت غرب نظر منفی دارند مثل احمد کسروی که قضاوت تند ضد عربی و ضد غربی را با هم می‌بیند و قضاوت تندی نسبت به غرب دارد و آن را مورد تهاجم قرار می‌دهد اما در جامعه نگاه مثبتی به آمریکا وجود دارد. بعد از اشغال ایران به وسیله متفقین دوران نفوذ آمریکا در ایران شروع می‌شود که در کنار انگلیس حضور دارد، آمریکا در روی کار آمدن محمدرضا شاه و ولیعهدی آن نظر مثبت دارد و تا سال 1230 نیز دوره نفوذ محسوب می‌شود که از طریق محافل دربار و قدرت سعی می‌کند روی سیاست‌ها تاثیر بگذارد. از 28 مرداد تا سال 57 را باید دوران سلطه تلقی نمود، مرحله جای پا تا 1320، مرحله نفوذ تا 28 مرداد 32، دوران سلطه تا 1357 سه مرحله ای هستند که سیاست آمریکا در دوران قبل از انقلاب است، در این دوره قضاوتی که آقای زیباکلام دارند به نظر من منطقی نیست. نگاهی که خود آقای زیباکلام دارند نگاه ایدئولوژیک است، یعنی ایشان یک حسن ظن نسبت به غرب دارد و این را تعمیم می‌دهد و اگر رخداد‌هایی موجب این کینه و نگاه
” ساداتیان: سال‌های سال مطرح می‌شد که کودتای آمریکایی 28 مرداد، اخیرا مطرح شده است که این انگلیسی‌ها بودند که آمریکایی‌ها را گول زدند و در واقع کودتا انگلیسی بود که به نام آمریکایی‌ها شد.... “

ضدغرب شده آن را به مارکسیسم نسبت می‌دهد، مواردی را انکار می‌کنند که این قضاوت‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد مثلا اگر قضاوتم نسبت به آمریکا این باشد که هواپیمای را به عمد نزدند و به فرمانده هم جایزه‌ای داده نشده اینها به تدریج می‌تواند بدگمانی‌های ما نسبت به آمریکا را تغییر دهد، برداشت من این است که ادبیات مارکسیستی یکی از ادبیات و منطقی است که در ایران نگاه ضدغربی را ایجاد کرده اما واقعیت قضیه این است که در فاصله‌ای که ما حزب توده و ادبیات آن را حاکم می‌بینیم یعنی تا سال 27 یا 28 حتی تا سال 32 نقدهای تند ضدآمریکایی ندارند بدگمانی نسبت به انگلیس است. مرداد 32 سرفصل تغییر نگاه‌های ما نسبت به آمریکاست و حتی خود دکتر مصدق هم نسبت به آمریکا بدگمان نبود و آمریکا چهره منفی نداشت و این تنها به خاطر رویکرد آمریکا نسبت به ایران نیست و باید نگاه بکنیم نسبت به همه کودتاهایی که در سطح جهان رخ داده و مداخلات نظامی‌ که در ویتنام و دیگر کشورها داشته و کنار گذاشتن همه این موارد باعث می‌شود که تصویر تازه‌ای از آمریکا ایجاد شود و اگر این شرایط نبود کمونیست‌ها نمی‌توانستند قضاوت نسبت به آمریکا را تغییردهند». زیباکلام: «آنچه که من خیلی می‌خواهم روی آن اصرار کنم این است که بعد از جریان پیدا کردن اندیشه مارکسیستی که حزب توده آن را وارد ایران کرد اساسا دید ما نسبت به غرب عوض شد و ما دارای یک نگاه ایدئولوژیک به جهان و هستی شدیم و این فقط در رابطه با امور بین الملل نیست و در یک مقطعی در 1320 وقتی نگاه می‌کنید می‌بینید هر نویسنده، شاعر، هنرمند، مورخ و هر متفکری که دارای اعتبار است یا عضو حزب توده است یا طرفدار ادبیات توده است یا متاثر از این ادبیات است و آن را بازتولید می‌کند. نکته اساسی این است که چرا در جامعه‌ای که شریعت مدار است تفکر مارکسیستی می‌تواند اینقدر بانفوذ باشد، وقتی نگاه می‌کنیم می‌بینیم که حزب توده به دلایل زیادی در همان دهه 20 خفه می‌شود و خیلی رشد نمی‌کند بعد از کودتای 28 مرداد بسیاری از رهبران حزب یا اعدام می‌شوند یا دچار محدودیت‌های سنگین می‌شوند و بقیه به آلمان شرقی یا شوروی فرار می‌کنند ولی نگاه می‌کنیم که ادبیات حزب بعد از مرگ فیزیکی حزب چقدر در ایران بازتولید می‌شود، بازتولید آن توسط حزب توده نیست، جریانات ملی گرا، ملی-مذهبی و پس از آن جریانات اسلامی ادبیات مارکسیستی را بازتولید می‌کنند که اوج آن را در سازمان مجاهدین در دهه 50 می‌بینیم. علی شکوهی: «هر کس علیه غرب حرف زده باشد آقای زیباکلام آن را جزو ادبیات مارکسیستی می‌داند». زیباکلام: «ادبیات بخش رادیکال‌تر ملی- مذهبی‌ها یعنی مثلا دکتر پیمان و دکتر سامی ‌را نگاه کنیم می‌بینیم چقدر از ادبیات مارکسیستی نشات گرفته، جز مرحوم مهندس بازرگان که به نظر من جزو معدود انسان‌هایی بود که مطلقا تحت تاثیر آن نبود چه کسی را می‌توان خارج از این تاثیر دانست، شما لغت به لغت دکتر شریعتی را که نگاه کنید در کجای آن مارکسیسم و ادبیات ان را نمی‌بینید؟ در کجا تضاد و ماتریالیسم نیست، ایضا مجاهدین و دیگران تا به انقلاب برسیم و اوضاع کنونی. مشکلی که ایجاد شد این بود که ما پس از شهریور 20 آمریکا و غرب را تقلیل دادیم به یک تفکر و ایدئولوژی و اتفاقی که افتاد این بود که پس از 28 مرداد تمام تحولات را در آن چارچوب نگاه کردیم. قصد من این نیست که بگویم آمریکایی‌ها در کودتا کار برجسته‌ای کردند، اما آمریکایی‌ها در شیلی هم کودتا کردند اگر تلفات و قربانیان کودتای شیلی از ایران بیشتر نباشد کمتر هم نیست اما اگر با نخبگان شیلی صحبت کنیم آن نگاه ثابت و معیوبی که ما به جهان و هستی داریم را آنها ندارند و آنها توانسته‌اند در ورای کودتای شیلی حرکت کنند.
” علی شکوهی: «هر کس علیه غرب حرف زده باشد آقای زیباکلام آن را جزو ادبیات مارکسیستی می‌داند». ... “

نخبگان ویتنامی ‌به همین ترتیب، و آنقدر که رادیو و تلویزیون ایران درباره هیروشیما و ناکازاکی صحبت می‌کند خود ژاپنی‌ها راجع به آن صحبت نمی‌کنند. چرا ما این کار را می‌کنیم چون ما اسیر ادبیاتی هستیم که شصت سال پیش در کشور متولد شد، فقط بحث کودتا نیست از پس از کودتا تا 57 که بزرگترین جنایات را باید در این 25 سال مرتکب شده باشد را ما به آمریکا نسبت می‌دهیم، اگر اصلاحات ارضی انجام شد، 15 خرداد، آزادی به زنان، انقلاب سفید و بقیه، ما همه را به آمریکا نسبت دادیم در حالیکه اصلا و ابدا این طور نبود آنچه در این 25 سال صورت گرفته را نمی‌خواهیم بپذیریم معلول تفکرات خود مسئولان در ایران بوده است و به آمریکایی‌ها ربطی نداشته و تفکر محمدرضا پهلوی بوده است». ساداتیان: «بحثی که دکتر زیباکلام مطرح کردند، بحث اندیشه سیاسی یا جامعه شناسی سیاسی است که هر وقت خواستند با تفکری برخورد کنند این تفکر بازتولید شده است و در بحث مربوط با حزب توده هم زمانی که با عناصر آن برخورد شد این تفکر ادامه حیات پیدا کرد و در مواردی بازتولید داشت کما اینکه آمریکایی‌ها هم که طالبان را ایجاد کردند؛ زمانی که خواستند با آن مبارزه کنند نتوانستند، حذف فیزیکی تفکر موجب بازتولید است. اما بخشی از سخنان آقای شکوهی که به حوادث تاریخی اشاره کردند باید گفت، در نظام دوقطبی حاکم بر جهان که از پیش از انقلاب و پس از ان نیز ادامه داشت هر دو قدرت در دنیا کودتا می‌کردند تا توازن را حفظ کنند و به دلیل نزدیکی شوروی به ایران در داخل این کشور حوادث ضد ملی را ایجاد کردند و عده‌ای فکر می‌کردند که آمریکا پشت این حوادث است و مسأله شیلی و غیره چه قدر به این حوادث پرداخته می‌شد ولی آنچه اتحاد شوروی انجام می‌داد چقدر در ایران بازتاب داده می‌شد. روحانیت ما همه اقدامات شاه را مرتبط با آمریکا می‌دید، شاه ژاندارم منطقه بود قدرتمند می‌شد و همه اینها را به اتکای پشتیبانی آمریکا می‌دیدند هر چند که اینها تفکرات خود شاه بود اما نهایت اینکه مسبب را آمریکا می‌دیدند». دبیری مهر: «در سال‌های پس از انقلاب چرا هیچگاه روابط ایران و آمریکا به پایداری نرسیده، منظورم مناسبات است و اگر خصومت‌آمیز بوده بدون فراز و نشیب باشد و ما شاهد هیچ انقطاعی در آن نباشیم، چه عاملی در این روابط نوسانات گوناگون و ابهام تاریخی ایجاد کرده است»؟ شکوهی: «چون من نگاه زیباکلام را نسبت به مناسبات غرب و ایران و بین المللی قبول ندارم و بی‌آنکه فکر کنند مارکسیستی حرف می‌زنم و بر اساس ادبیات خودم حرف می‌زنم، باید بگویم حتما در سطح بین المللی دوست و دشمن داریم و آنها اراده‌ای دارند و خواسته‌هایی دارند، از نظر من آمریکا به علت موقعیت جهانی که یک دوره طولانی داشته و بلوک غرب را در ضدیت با شرق هدایت کرده، سیطره جهانی او را باید یک واقعیت تلقی کنیم. بعد از فروپاشی شوروی این کشور مدل دیگری را برای خود طراحی کرد و از نظر من آمریکا در حال حاضر تنها کشوری است که منافع ملی خود را در حتی نوع رژیم‌های سیاسی کشورهای مختلف تعریف کرده و سرنگون کردن و تغییر نظام‌ها و رفتارهای سیاسی در دستور کارسیاست آنهاست و این کشور تنها کشوری است که اراده
” زیباکلام: شما لغت به لغت دکتر شریعتی را که نگاه کنید در کجای آن مارکسیسم و ادبیات ان را نمی‌بینید؟ در کجا تضاد و ماتریالیسم نیست، ایضا مجاهدین و دیگران تا به انقلاب برسیم و اوضاع کنونی. ... “

انجام این کشور را دارد. من در حالت تعارض منافع ملی ایران و آمریکا به مناسبات این دو کشور نگاه می‌کنم یعنی برداشت من این است که جمهوری اسلامی و آمریکا برای خود تعاریف و چارچوبی درمناسبات داخلی و منطقه‌ای و بین المللی دارند که این‌ها با هم انطباق ندارند و در تعارض قرار می‌گیرند. دبیری مهر: چه ویژگی‌هایی در انقلاب اسلامی وجود دارد که درباره ایران منحصر به فرد است و منشا تضاد ایران و آمریکا است؟ شکوهی: «جمهوری اسلامی منادی اندیشه‌های تازه در اداره کشور است و هم در تعریف و بازتولید منطقه‌ای اعتقادی به کشور اسرائیل ندارد و معتقد به حذف آن در یک فرایند دموکراتیک است، جریانی که تحت عنوان بیداری اسلامی در ایران و دیگر کشورهای اسلامی تشکیل شده است به نوعی تعارض جدی با آمریکا دارد که تحت عنوان حمایت از تروریسم از سوی آنان مطرح می‌شود و از نظر ما حمایت از جنبش‌های اسلامی و انقلابی است. دبیری مهر: «این حمایت در سطح ملت‌ها و جنبش‌های اجتماعی است یا در سطح دولت‌ها»؟ شکوهی: «دولت‌ها گاهی با ما همسو هستند و تحت فشار قرار می‌گیرند و اساسا در سطح قدرت بین المللی و جهانی ما اگر دستمان برسد بی‌تردید این ظلم نهادینه شده در سطح بین المللی و حق وتو را نمی‌پسندیم و معتقدیم امکان تصمیم جمعی به نفع ملت‌ها در سازمان ملل وجود داشته باشد. نه اینکه تمام کشورها بر سر این‌که از حقوق مردم فلسطین دفاع شود تصمیم می‌گیرند اما یک اراده یعنی آمریکا یعنی این را خنثی می‌کند. مجموعه اینها را که کنار هم بگذاریم به این معناست که آمریکا در سطح بین المللی ممکن است رقیب زیاد داشته باشد اما دشمن یکی بیشتر ندارد و آن ایران و جنبش اسلامی همسو با آن است. نکته دیگر اینکه پس از فروپاشی شوروی جورج بوش پدر یک استراتژی را برای جهان تعریف کرد که به نام نظم نوین جهانی شناخته شد. جورج بوش پدر در یک سخنرانی به این نکته اشاره کرد که ما در جنگ سرد بیشترین خسارت را پرداختیم و الان هم باید بیشترین منافع را به دست آوریم و تاکید کرد که برای ابرقدرتی نظیر آمریکا شایسته نیست که سرنوشت خود را به سازمان ملل بسپارد بلکه این سازمان ملل است که باید آنگونه عمل کند که ما می‌خواهیم و بر همین مبنا تئوری نظم نوین جهانی آمریکا بایستی محقق شود و دیگر کشورها منفعلانه آن را بپذیرند. اما خود آمریکا و استراتژیست‌های آنها قبول دارند که اگر کشوری می‌خواهد ابرقدرت شود به خاورمیانه و منابع انرژی آن نیاز دارد و سلطه بر این منطقه هم بدون تعیین تکلیف ایران شدنی نیست، آمریکایی‌ها این استراتژی را به دست گرفتند که یا ایران حذف می‌شود و یا سر میز مذاکره می‌نشیند و منافع آمریکا را به رسمیت می‌شناسد. ایران با استراتژی خاصی سعی کرد نه سر میز مذاکره بنشیند و نه بهانه مداخله را به این کشور دهد و با یک حالت «کج ‌دار و مریز» تلاش کرد که از منفذهای جهانی استفاده کرده و در دراز مدت از منافع خود دفاع کند.... دبیری مهر: «این رابطه کج دار و مریز 30 سال ادامه پیدا کرده است». شکوهی: «ممکن است سال‌های سال هم ادامه پیدا کند و من این را به مصلحت جمهوری اسلامی می‌دانم». دبیری مهر: «آقای ساداتیان شما این رابطه کج دار و مریز را چگونه می‌بینید»؟ ساداتیان: «تحلیلی که می‌خواهد بشود با رویکردهای مختلفی است که یک رویکرد تحلیل رفتار سیاستمداران است که اگر در این چارچوب به قضیه نگاه کنیم حوادثی که از اول انقلاب اتفاق افتاده بارها ما را نزدیک به این کرده که به آمریکا نزدیک شویم، در سفری که مرحوم رجایی به نیویورک دارد آنجا اتفاقاتی می‌افتد که این مسئله را حل کند قبل از او مرحوم بازرگان که به الجزایر می‌رود و ناگفته‌های داستان آقای رجایی را آقای دکتر شمس اردکانی و بهزاد نبوی بهتر می‌توانند توضیح دهند. کمی‌جلوتر داستان «مک‌فارلین» شکل می‌گیرد و در دوران آقای خاتمی‌ و کلینتون که اتفاقی می‌افتد و از زاویه دید رفتاری به جاهایی می‌رویم که ورای نگاه ایدئولوژیک؛ اتفاقات شخصی و فردی مانع می‌شود که خیلی از مقدمات‌ به نتیجه نهایی برسد».